لبخندی از گذشته، روایتی از امروز

مثل همیشه دوباره راهی کتاب‌خانه‌ شده بودم. می‌خواستم کتابی را که امانت گرفته بودم پس بدهم و به جایش کتاب «سمفونی مردگان» را بگیرم. از مسیر همیشگی حرکت کردم. آفتاب سوزان تابستان در حال تابیدن بود. وقتی به کتاب‌خانه رسیدم، مثل همیشه آرامش خاصی در فضای آنجا جریان داشت. در راهروی کتاب‌خانه قدم می‌زدم و دنبال کتاب می‌گشتم که متوجه شدم دختری چند دقیقه‌ای است به من نگاه می‌کند. اول بی‌تفاوت نگاهش کردم؛ اما بعد ناخودآگاه لبخندی زدم. او هم لبخند زد. نمی‌دانم چرا، اما حس کردم این لبخند را قبلاً جایی دیده‌ام.

ناگهان دختر گفت: «چطوری دوست بی‌وفا؟ نشناختی مرا؟» برای لحظه‌ای خشکم زد. آن صدا، آن لبخند و چالِ گونه‌ای که هنوز هم همان‌قدر زیبا بود… رفیق دوران مکتبم بود. بی‌اختیار به طرفش رفتم و در آغوشش گرفتم. گفتم: «من بی‌وفا هستم یا تو؟ تو بودی که بعد از مکتب دیگر احوالی از دوستت نگرفتی.» لبخند تلخی زد. ادامه دادم: «خودت می‌دانستی آن زمان موبایل نداشتم. شماره‌ی مادرم را به تو داده بودم، اما هیچ‌وقت تماسی از تو نیامد.» او آهی کشید و گفت: «خیلی حرف‌ها دارم برای گفتن… اگر وقت داری برویم جایی بنشینیم و از این پنج سالی که گذشت قصه کنیم.»

کتاب را گرفتم و هر دو راهی نزدیک‌ترین رستورانت شدیم. بعد از سفارش چای، چند لحظه فقط به هم نگاه می‌کردیم؛ انگار هر کدام دنبال کلمات مناسب می‌گشتیم. پرسیدم: «خب… در این مدت چه کار می‌کردی؟» او به پیاله‌ی چایش نگاه کرد و آرام گفت: «زندگی آن‌طور که فکر می‌کردم پیش نرفت.» چند ثانیه سکوت کرد و ادامه داد: «می‌خواستم دانشگاه بروم، درس بخوانم، رویای داکتر شدن داشتم. اما شرایط همه‌چیز را تغییر داد. خیلی از رؤیاهایی که برای خودم ساخته بودم، یک‌باره متوقف شدند.»

غم عجیبی در صدایش بود. گفت: «اول فکر می‌کردم همه‌چیز تمام شده است. روزها فقط ناراحت بودم. احساس می‌کردم آینده‌ام از من گرفته شده است.» سکوت کردم و فقط گوش دادم. بعد آرام‌تر ادامه داد: «اما کم‌کم فهمیدم اگر تسلیم شوم، خودم را باخته‌ام. شروع کردم در خانه درس خواندن؛ کتاب، صنف آنلاین، هر چیزی که می‌توانستم.» لبخند کم‌رنگی زد و گفت: «حالا به جای داکتر شدن، معلم زبان شدم.» به او نگاه کردم؛ همان رفیق قدیمی بود، اما پخته‌تر و قوی‌تر.

ناگهان نگاهم کرد و پرسید: «تو چطور؟ هنوز هم می‌نویسی؟» لبخند زدم و گفتم: «آری… هنوز می‌نویسم. شاید کمتر از قبل، اما نوشتن را هیچ‌وقت ترک نکردم. بعضی اوقات هم متنی در مورد وضعیت دختران افغانستان می‌نویسم.» چشمانش برق زد و گفت: «خوب است. بعضی آدم‌ها با نوشتن زنده می‌مانند.» بعد با لحنی جدی‌تر گفت: «اگر هنوز می‌نویسی، پس یک چیز را بنویس.» پرسیدم: «چه را؟» گفت: «بنویس که بزرگ‌ترین ظلم، فقط گرفتن کتاب از دست دخترها نیست. بزرگ‌ترین ظلم این است که به آن‌ها باورانده شود دیگر ارزشی ندارند، دیگر نمی‌توانند و دیگر آینده‌ای ندارند.»

حرفش مستقیم به دلم نشست. او ادامه داد: «ما دخترها فقط حق درس خواندن نمی‌خواهیم؛ ما حق زندگی کردن با عزت می‌خواهیم، حق رؤیا دیدن، حق ساختن آینده.» برای چند لحظه سکوت میان ما نشست. بیرون، شهر مثل همیشه شلوغ بود. مردم می‌آمدند و می‌رفتند، اما من حس می‌کردم امروز چیزی درونم تغییر کرده است.

پیش از خداحافظی، او دستم را گرفت و گفت: «این را هم بنویس… دختران این سرزمین ضعیف نیستند. هر روز با تمام محدودیت‌ها می‌جنگند و هنوز امید را زنده نگه می‌دارند.» در مسیر برگشت، حرف‌هایش مدام در ذهنم تکرار می‌شد. آن شب فهمیدم بعضی دیدارها فقط دیدار دوباره‌ی یک دوست نیست، تلنگری است برای بیدار شدن. جامعه‌ای که زنانش را خاموش کند، در حقیقت نیمی از آینده‌ی خودش را خاموش کرده است. اما هنوز امید زنده است؛ تا وقتی دختری کتابی را باز می‌کند، چیزی تازه یاد می‌گیرد و رویایی را در دلش نگه می‌دارد، آینده هنوز زنده است.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000