روزها و شبهایی است که ذهن خود را مصروف گذشته میسازیم؛ شاید بارها و بارها کودکیهای ما را زیر و رو کردهایم، به خاطر تصمیمات اشتباه خود را هزاران بار سرزنش کردهایم، گاهی حتی از سن و سال خود هم شکایت داریم، از کشوری که وطن ماست ناراضی هستیم و از خانوادهای که در آن متولد شدهایم گلایهمندیم. انسانها وقتی به گذشته نگاه میکنند، بارها و بارها حسرت میخورند و احساس پشیمانی میکنند؛ اما آنچه گذشته، دیگر برنمیگردد. زخمها و دردهایی را که متحمل شدهایم گذشت و حال وقتِ درمانِ دردی نیست که آرام گرفته است؛ اما شاید رنج در گذشته، عبرتی باشد تا فردا حداقل تنها کسی که ما را اذیت نمیکند تا خود ما باشیم.
من اگر به پنج سال قبل برگردم، ذرهای کمتر خودم را اذیت میکنم. پنج سال قبل، زمانی که اوضاع کشور دگرگون شد، زندگی شخصی من نیز از هم پاشید. دیگر قادر به دیدن ذرهای نورِ امید در پسِ شبهای ناتمامِ سرنوشتم نبودم و به همهچیز شک داشتم؛ آنقدر که گاهی به نفس کشیدن و زنده بودنم هم شک داشتم. شاید جالب به نظر برسد؛ اما من از یک لبخندِ کوچک هم فرار میکردم. من محدودیتها را هرگز تحمل نمیکردم، بلکه در برابر هر محدودیت خودم را بیشتر مجازات میکردم. زمانی که به ما گفتند تا اطلاع ثانوی به مکتب نیایید، سکوت کردم و وسایلم را یکییکی با دستان سرد و لرزان جمع کردم و مکتب را ترک کردم؛ اما از مکتب تا خانه، در لابهلای سکوتی که آرامآرام گلویم را خفه میکرد با خودم جنگیدم، گویا آنکه این حق را از من دریغ میکرد، خودم بودم.
با گذشت هر روز، بیشتر نسبت به خودم متنفر میشدم. از اینکه هیچکاری از دستم بر نمیآمد احساس گناه میکردم، از اینکه هر روزِ عمرم فقط در برابر خوردن و خوابیدن هدر میرفت شرمنده بودم و از اینکه شبها به جای خوابیدن به آرزوهای بیروحم فکر میکردم، خسته شده بودم. دیگر خسته شده بودم از اینهمه فکر کردن و عذاب کشیدن. با تمام توانم تلاش میکردم ذرهای از منِ قبلیام را فراموش نکنم؛ همان دختری را که تصورِ خودش در لباسِ یک داکتر، پاداشی بود در برابر تمام زحمات و شببیداریهایش. اما دیگر نمیشد آن دختر و رویاهایش را نگه داشت. هر شبی که میگذشت آن تصورات، تاریک و تاریکتر میشدند، آنقدر تاریک که دیگر من قادر به دیدنشان نبودم و در پسِ آن تصوراتِ نابودشده، با واقعیت تلخی روبهرو میشدم که بیشتر عذابم میداد؛ اینکه دیگر اجازهی آموختن ندارم عذابم میداد، اینکه دیگر آن رویاها را باید فراموش کنم عذابم میداد، اینکه قرار است در آینده یک زن بیسواد خطاب شوم عذابم میداد و اینکه با داشتنِ کارنامهی صنف هشت، هزاران و هزاران قدم از رویاهایم دور شدهام، بیشتر عذابم میداد.
من روح و جسمم را با نشستن در کنج خانه و حسرت خوردن شکنجه کردم. از اینکه نمیتوانستم به تنهایی از پسِ سوالهای کتابِ مکتب بربیایم، بارها و بارها خودم را لعنت میکردم. از اینکه هر روز کارخانگیهایم را مینوشتم و کسی نبود تا امضا بزند، خودم را دیوانه فرض میکردم. از اینکه هر روز نرفتنم به مکتب عادی میشد و کسی نمیپرسید آخر تا کجا این شب ادامه دارد، احساس حقارت میکردم. همین شکنجهها باعث شد روحم زخم بردارد و من نمیدانستم اشکریختنهای بیدلیل، میل به خاموشی، فرار از جمع، فکر کردن به مرگ و بغضی که یک لحظه تنهایم نمیگذارد، فریادهای روح و روانم است. من آنقدر در هیاهوی سرنوشتم گم شدم که قادر به شنیدنِ این فریادها نبودم و هر روز بیشتر از قبل خودم را شکنجه میکردم؛ آنقدر که دیگر جسمم شروع کرد به فریاد زدن و بیمار شدم. شاید بیرحمانه باشد؛ اما من با نرفتن به شفاخانه هم خودم را شکنجه میکردم. آنجا همانجایی بود که مرا به رویاهای دفنشدهام نزدیک میکرد و از طرفی به من میفهماند که چقدر دنیای من با دنیای قهرمانانِ شفاخانه از هم دور است. من مریضی بودم که درد را متولد میکرد و آنها کسانی بودند که مرهم میگذاشتند. من در شفاخانه بودم؛ جایی که در رویاهایم رنگ دیگری داشت، اما حالا هیچ شباهتی به رویاهایم نداشت. من در راهروی شفاخانه ایستاده بودم، اما نه با لباس شفا و دستانی که زندگی را نجات میدهند، بلکه در لباس مرگ و چشمانی که از اشک خالی شدهبودند. همه فکر میکردند که من برای دردِ جسمم گریه میکنم، اما هیچکس نمیدانست زخمِ من عمیقتر از جسم است.
آن شبی که داکتران دانستند به چه مرضی مبتلا شدهام، برای دردِ جسمم نه، بلکه برای روحم نسخهای نوشتند تا حداقل یک شب قبل از عمل خوب بخوابم. تنها کسانی که مرا فهمیدند آنها بودند؛ آنها فهمیدند بیشتر دردی که تحمل میکنم از جسمم نیست، بلکه روح و روانم بیشتر زخمی است. با گذشت هر روز بیشتر از خودم دور میشدم. بارها آرزو میکردم که کاش دختر نبودم. من حتی آرزو کردم که ای کاش سن و سال بیشتری داشتم؛ فکر میکردم اگر چند سال بزرگتر میبودم، میتوانستم قبل از گیر افتادن در این دورهی تاریک و سیاه، مکتب را تمام کنم و از دانشگاه فارغ شوم. هزاران دلیلِ دیگری داشتم تا خودم را بیشتر اذیت کنم.
اما حالا که به آن پنج سالِ قبل فکر میکنم، هرگز ارزش نداشت که خودم را آنگونه شکنجه کردم. امروز احساس میکنم ذرهای حالم خوب است. آرامآرام تکههای از هم پاشیدهی روح و روانم را کنار هم جمع میکنم. به تدریج پی میبرم که سواد در داشتنِ سندِ فراغت نیست، بلکه سوادِ واقعی در شخصیت یک انسان است. سواد واقعی در درسهای انسانیت است، سواد حقیقی در وجود کسی است که فرق میان حق و باطل را میداند، سواد در قلبی است که درک کردن را خوب بلد است و باسواد کسی است که غضب پروردگار را در آه و نفرین مردم میبیند. امروز برایم ثابت شد که بعضی از آرزوها و رویاها محدود به شرایطاند که اگر همهی شرایط بر علیه رویاهایت باشد، باید فراموششان کرد و جایگزین دیگری ساخت، نه آنکه در سوگِ آرزوها نشست و از همهچیز عقب ماند. امروز جایگزینِ من نوشتن است. آموختن حتی در هالهی ابهامات است، حتی اگر سوادم را مهری تضمین نکند. من میآموزم، زیرا کشورم به نسل باسواد نیازمند است، نه نسلی که با یک برگ کاغذ سوادشان را به نمایش میگذارند.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه