این یادداشت، به یک نحوی بخش دوم یادداشت قبلی است و در همان راستا به الگوی رهبری مزاری در مقابله با ریسک و بحران اشاره دارد. ماجراهایی که از آنها یاد میکنم، ریسک در مسیر و بحران در بستر مقاومت غرب کابل را به صورت همزمان برجسته میسازند و نشان میدهند که مزاری با چه الگو و شیوهای از مدیریت با آنها مواجه میشد.
یک شب، در دانشگاه کابل، در جلسهای که داکتر طالب، ابوذر غزنوی، سید محمد سجادی، خلیفه علم بهرامی و من نیز حضور داشتیم، شیرحسین مسلمی با قاطعیتی سخن گفت که تا آن شب از او ندیده بودم. این حکایت مربوط به اوایل خزان سال ۱۳۷۱ است. میزبانی این جلسه را ابوذر غزنوی در اقامتگاه خود بر عهده داشت. گفت در شناخت خود نسبت به مزاری تمام راه را طی کرده و تنها یک گام مانده است؛ اگر آن گام برداشته شود، وارد عمل میشود و پروای هیچ چیز دیگری را هم ندارد. منظور او از «یک گام»، فتوایی بود که باید از سوی یکی از آیتاللههای حزب وحدت صادر میشد؛ و منظور از «عمل»، اقدام به از میان برداشتن مزاری بود.
آن شب، مسلمی حتی آماده نبود یک جمله استدلال بشنود. سیاست، برای او دیگر میدان گفتوگو نبود؛ میدان حذف بود. در «بگذار نفس بکشم» نیز آورده ام که من، با آنکه پیش از آن، صحبتها و جلسههای زیادی با مسلمی داشتم، هیچگاه او را به اندازهی آن شب بسته، خشمگین و متعصب ندیده بودم. این، خطرناکترین مرحلهی فروپاشی اعتماد است: جایی که زبان گفتوگو از کار میافتد و جای آن را حکم، اتهام و حذف میگیرد.
مزاری در برابر این تفکر، مرز روشنی داشت. میگفت رابطهی مذهبی ما با ایران به این معنا نیست که هر کسی بتواند عمل ناروای خود را با رنگ مذهب و ولایت فقیه بر ما تحمیل کند. این مرزبندی برای فهمیدن شخصیت سیاسی مزاری اساسی است. او از نظر فردی، انسانی متدین و باورمند بود. میگفتند در جوانی، هنگام عبور از مرز ایران و عراق با کتابهای آیتالله خمینی، به دست مأموران ساواک بازداشت و زندانی شده بود. ارادت مذهبی او به آیتالله خمینی تا آخرین روزهایی که من او را میدیدم پابرجا بود. اما همین انسان متدین، هیچگاه باور مذهبی خود را به ابزار حذف سیاسی و توجیه بیمسئولیتی تبدیل نمیکرد.
نمونهی روشن این تفاوت، پس از نخستین جنگ با شورای نظار بیشتر آشکار شد. وقتی چنداول در محاصره بود، نیروهای جنرال دوستم با شورای نظار درگیر شدند و بخشهای بزرگی از شهر از نیروهای شورای نظار خالی شد. فرصتی فراهم آمد تا حزب وحدت از مسیر دهمزنگ نیروهای خود را به چنداول وصل کند و خط محاصره را بشکند. اما مسلمی و نیروهای تحت فرمانش راه دهمزنگ را بستند و اجازهی عبور ندادند. استدلالشان این بود که «کمونیستها به قدرت میرسند.»
مزاری در سخنرانی پانزدهم جدی ۱۳۷۱، با تلخی از این حادثه یاد کرد و تفکر مسلمی را با تعبیر «خوارج» مورد حمله قرار داد. او گفت: «این فکر خوارج است و این خطرناک است که مردم ما باید متوجه باشد. هر کس که با مقدسنمایی و شبنمازی اینطور فکر بکند و از مردم ما دفاع نکند، خائن است.»
این جمله، یکی از کلیدهای فهم مزاری است. برای او، دینداری اگر در لحظهی خطر به دفاع از مردم نینجامد، به مقدسنمایی بیمسئولیت تبدیل میشود. مذهب، در نگاه او، پوششی برای فرار از مسئولیت سیاسی نبود؛ باید در دفاع از کرامت، امنیت و حق مردم معنا پیدا میکرد. در جامعهای که سیاست و مذهب بهشدت در هم آمیخته بودند، این مرزبندی خود نوعی جسارت بود: جسارت ایستادن در برابر کسانی که میخواستند حذف سیاسی را با زبان تقدس مشروع کنند.
***
در خزان سال ۱۳۷۱، کمیسیون فرهنگی حزب وحدت سمینار سهروزهای را در تالار دانشکدهی طب دانشگاه کابل برگزار کرد. در این سمینار حدود هزار و پنجصد نفر از روشنفکران، نویسندگان و شخصیتهای سیاسی و فرهنگی افغانستان حضور داشتند و در آن، دیدگاههای حزب وحدت دربارهی حقوق زنان، نظام سیاسی آیندهی افغانستان، جایگاه روشنفکران و حقوق اقلیتهای قومی و مذهبی به بحث گذاشته شد. برای کسانی که حزب وحدت را تنها یک تشکیلات جهادی میدیدند، این سمینار پیامی روشن داشت: حزب وحدت میخواست از میدان جنگ به میدان اندیشه نیز وارد شود و خود را بهعنوان نیروی سیاسی، اجتماعی و فرهنگی معرفی کند.
اما روز پایانی سمینار، صحنهای غیرمنتظره آفرید؛ صحنهای که نشان میداد مدیریت بحران در رهبری مزاری تنها به جنگ، مذاکره و ساختار نظامی محدود نبود. گاهی بحران از دل یک سخنرانی، از پشت یک میز خطابه و از فاصلهی میان موضع رسمی حزب و صدای سنتی درون آن سر برمیآورد.
آیتالله محقق کابلی، دبیر شورای عالی نظارت حزب، برای سخنرانی اختتامیه پشت میز خطابه رفت. او، بیآنکه به محتوای سمینار و موضع رسمی حزب توجه کند، از جایگاه یک روحانی سنتی دربارهی حقوق و جایگاه زنان سخن گفت؛ سخنانی که با دیدگاههای اعلامشدهی حزب وحدت سازگار نبود. در بخشی از سخنانش، هنگامی که به برابری جایگاه و حقوق زن و مرد رسید، با چشمان بسته و دهانی گشوده، کلماتی را تند و پیدرپی بر زبان میراند که آشکارا با شأن و حقوق انسانی زن در تعارض بود و مقام انسانی زن را به پایینترین سطح ممکن فرومیکاست.
واکنش در تالار تند و فوری بود. برخی از شرکتکنندگان اعتراض کردند. صابره، یکی از زنان حاضر در جلسه، که از کنشگران فعال جبههی مستضعفین در کابل بود، چندین بار کاغذ اعتراضی برای خاموشکردن او فرستاد. اما وقتی دید خطابه ادامه مییابد، برخاست، تا نزدیک پودیم رفت، با مشت خود چندین بار محکم بر میز خطابه کوبید و در حالی که کاغذ اعتراض را در برابر محقق کابلی نشان میداد، فریاد زد: بس کن!
این صحنه، در ظاهر، یک اعتراض لحظهای در یک سمینار فرهنگی بود؛ اما در عمق خود، یکی از جدیترین ریسکهای سیاسی حزب وحدت را آشکار میکرد: ریسک فروپاشی انسجام فکری و اخلاقی میان سخن رسمی حزب و رفتار رهبران آن. حزبی که در همان سمینار از حقوق زنان، مشارکت سیاسی، روشنفکری و حقوق اقلیتها سخن گفته بود، نمیتوانست در اختتامیهی همان برنامه، از زبان یکی از بلندپایهترین چهرههای خود، سخنی بشنود که تمام پیام سمینار را نقض کند و همچنان خاموش بماند.
مزاری در نخستین جلسهی رسمی هیأت رهبری، سخنرانی محقق کابلی را بهشدت محکوم کرد. سید محمد سجادی، که در آن جلسه حضور داشت، نقل میکرد که وقتی کسی از محقق کابلی دفاع کرد و گفت او از روی مسئولیت مذهبی و شرعی سخن گفته است، مزاری با قاطعیت پاسخ داد: «اینجا حزب است یا طویله؟» داکتر طالب نیز، که از اعضای هیأت مدیرهی سمینار بود، همین روایت سجادی را با تفصیلات بیشتر بازگو میکرد؛ تفصیلاتی که نشان میداد مزاری از این رفتار سخت خشمگین شده بود.
تندی سخن مزاری را باید در متن همان بحران فهمید. او نه مذهب را رد میکرد و نه جایگاه روحانیت را انکار. خود انسانی متدین و باورمند بود و بعدها مرجعیت مذهبی آیتالله محقق کابلی را مطرح کرد و از آن بهشدت دفاع نمود. اما در عین حال، مرز میان مسئولیت مذهبی و مسئولیت سیاسی را روشن میدید. از نظر او، در چارچوب یک حزب سیاسی، هیچکس ــ هرچند روحانی بلندپایه باشد ــ حق ندارد از جایگاه مذهبی سخنی بگوید که با موضع رسمی حزب، تعهدات سیاسی آن و اعتماد عمومی مردم ناسازگار باشد.
اینجا، مزاری با یکی از حساسترین انواع بحران روبهرو بود: بحرانی که از درون سنت برمیخاست، اما پیامد آن سیاسی بود. اگر او سکوت میکرد، حزب وحدت از درون دچار دوصدایی و بیاعتباری میشد. سمیناری که برای معرفی چهرهی سیاسی و فرهنگی حزب برگزار شده بود، به نشانهای از آشفتگی و بیمسئولیتی تبدیل میشد. روشنفکران و زنان و نیروهای تحولخواهی که به حزب چشم دوخته بودند، میدیدند که حرف رسمی حزب در برابر اقتدار سنتی یک فرد فرو میریزد.
مزاری نمیخواست حزب وحدت به منبر پراکندهی دیدگاههای شخصی تبدیل شود. میخواست حزب، حزب باشد: نهادی سیاسی با موضع روشن، مسئولیت جمعی و تعهد عمومی. سیاست، در نگاه او، قلمرو مسئولیت مشترک بود و باید با منطق سیاسی، تصمیم سازمانی و پاسخگویی عمومی اداره میشد؛ نه با موعظهی فردی، اقتدار سنتی و برداشتهای پراکندهی اشخاص، هر قدر هم جایگاه مذهبی آنان بلند باشد.
این تمایز، در فضای آن روزها، جسارت میخواست. در جامعهای که سیاست و مذهب بهشدت در هم آمیخته بودند، جداکردن مرز حزب از مرز مسجد، نه بیدینی بود و نه بیاحترامی به دین؛ بلکه دفاع از نظم سیاسی، مسئولیت حزبی و اعتماد عمومی بود. مزاری میدانست که اگر این مرز روشن نشود، هر سخن شخصی میتواند به موضع حزب تبدیل شود، هر منبر میتواند جای تصمیم جمعی را بگیرد، و هر برداشت سنتی میتواند دستاورد سیاسی یک جنبش را تخریب کند.
در منطق مدیریت ریسک، این واکنش مزاری بسیار مهم بود. او خطر را فقط در تفنگ دشمن، راکت حزب اسلامی، فشار شورای نظار یا معاملههای پشاور نمیدید. خطر را در درون نیز میدید: در بینظمی گفتار، در فرار از مسئولیت جمعی، در دخالت اقتدار سنتی در تصمیم سیاسی و در سخنانی که میتوانستند اعتماد زنان، روشنفکران و نیروهای نوگرا را نسبت به حزب وحدت از میان ببرند.
از همین رو، واکنش او فقط دفاع از حقوق زنان نبود؛ هرچند آن نیز در جای خود اهمیت داشت. واکنش او دفاع از اعتبار حزب بود، دفاع از مرز میان موضع رسمی و سخن شخصی بود، دفاع از سیاست بهعنوان قلمرو مسئولیت جمعی بود. مزاری میخواست نشان دهد که حزب وحدت، اگر از حقوق زنان و مشارکت سیاسی سخن میگوید، این سخن باید در رفتار درونی حزب نیز حرمت داشته باشد. نمیتوان در تالار عمومی از آیندهی عادلانه سخن گفت و در همان تالار، با زبان تحقیر، نیمی از جامعه را از شأن انسانی فروکاست.
در این صحنه، باز هم همان خط ثابت رهبری مزاری دیده میشود: بحران را پنهان نمیکرد؛ آن را نامگذاری میکرد و در برابر آن موضع میگرفت. همانگونه که در برابر رأیگیری پنهان و فرار از مسئولیت ایستاد، همانگونه که در برابر تهدید فرماندهان ایدئولوژیک عقب ننشست، در اینجا نیز اجازه نداد اقتدار سنتی، نظم سیاسی و پیام اجتماعی حزب را تخریب کند. او میدانست نهاد سیاسی، تنها با تفنگ و تشکیلات ساخته نمیشود؛ با زبان مسئول، موضع روشن و اعتماد عمومی ساخته میشود.
سمینار خزان ۱۳۷۱، از این زاویه، فقط یک رویداد فرهنگی نبود. آزمونی بود برای اینکه حزب وحدت نشان دهد آیا میتواند از سطح یک تشکیلات جنگی فراتر برود و به نیرویی سیاسی با اندیشه، تعهد و پاسخگویی تبدیل شود یا نه. مزاری در واکنش به سخنرانی محقق کابلی، همین خط را دفاع کرد: حزب باید صاحب موضع باشد، رهبرانش باید در برابر موضع حزب مسئول باشند و هیچ اقتدار فردی، حتی اگر مذهبی و سنتی باشد، نباید اعتماد عمومی و مسئولیت سیاسی را قربانی کند.
***
در سال ۱۳۷۲، مزاری در سخنرانیای در دانشگاه کابل، هنگام تشریح طرح انتخاباتی حزب وحدت، از دستاوردهای علمی، فرهنگی و حقوقی بشر دفاع کرد و بهرهگیری از آنها را برای ساختن آیندهی افغانستان ضروری دانست. این سخنرانی، یکی از روشنترین بیانهای او دربارهی نسبت اسلام، مدرنیته، حقوق بشر و سیاست بود. او گفت:
«امروز تمدن بشری و مجامع بینالمللی یک سلسله اصول و ضوابطی را به عنوان حقوق بشر مورد توافق قرار داده است؛ این توافق روی تحقیق، تجربه، بینش و تلاشهای تعدادی از دانشمندان جهانی که برای نجات جامعهی بشری میاندیشیدهاند، صورت گرفته و به وجود آمده است. حالا اگر انقلاب اسلامی با این مسأله طوری برخورد کند که بگوید حقوق بشر یعنی چه؟ یا یک سلسله ضوابط علمی و تمدن بشری که در جامعهی بینالمللی پذیرفته شده، اینها بیایند و ادعا کنند که این چیزها در زمان پیغمبر اسلام نبود، یا پیغمبر این کارها را نکرده است، این از حرکت پویای مکتب اسلام به دور است. … ما میبینیم که امروز در دنیا به روشنفکران، اندیشمندان و آزادفکران آزادی قایلاند و از این آزادی به عنوان مهمترین اصل فرهنگ جامعه حمایت میکنند. ما هم وقتی که ساختار سیاسی آیندهی کشور خود را طرحریزی میکنیم، حقوق و حرمت اندیشمندان، آزادفکران و روشنفکران خود را در نظر داشته باشیم. … این انحطاط را نشان میدهد اگر ما بیاییم و بگوییم که در آن روز چون طیاره نبود، پس حالا طیاره سوار نشویم؛ موتر نبود، پس موتر سوار نشویم. متأسفانه بعضی از رهبران بسیار به وضوح میگویند که این تعمیرهایی را که هست، باید خراب کنیم، چون اینها را مارکسیستها ساختهاند! حال آنکه این تعمیرها سرمایههای ملیاند و از بیتالمال مسلمین درست شدهاند … اما این رهبران مثل اینکه در قرن بوق یا قرن حجر زندگی میکنند که برنامه و تصمیمشان این است که افغانستان ویرانشده را یکبار دیگر ویران کنند و ویران هم کردند!»
این سخن، در کابلی که هنوز دود از کوچهها و ویرانههایش برمیخاست، معنایی فراتر از یک موضع نظری داشت. بسیاری از رهبران جهادی، به جای اندیشیدن به بازسازی نظم و اداره، با ذهنیت انتقام، نفی گذشته و پاکسازی نمادهای پیشین وارد میدان شده بودند. برخی از آنان ساختمانها، نهادها و سرمایههایی را که در دورههای گذشته ساخته شده بود، «کمونیستی» میخواندند و ویرانی آنها را بخشی از پیروزی انقلاب میپنداشتند. در چنین فضایی، مزاری از حقوق بشر، آزادی فکر، روشنفکران، سرمایههای ملی و دستاوردهای تمدن بشری دفاع میکرد. این دفاع، تنها دفاع از چند مفهوم مدرن نبود، بخشی از مدیریت بحران بود؛ زیرا در جامعهای که جنگ از بیرون آمده است، یکی از خطرناکترین لغزشها آن است که پیروزی سیاسی به ویرانگری فرهنگی، اداری و اخلاقی تبدیل شود.
مزاری نه مارکسیست بود و نه سکولار. از دل سنت مذهبی و جهادی برخاسته بود و به باورهای دینی خود نیز وفادار میماند. اما دین را بهانهی عقبماندن از تجربهی بشری نمیکرد. او میفهمید که اسلام، اگر قرار است در سیاست و جامعه نقشی زنده و سازنده داشته باشد، باید با عقل، تجربه، دانش، حقوق، آزادی فکر و دستاوردهای تمدن بشری گفتوگو کند؛ نه اینکه در برابر آنها دیوار بکشد. از همینرو، وقتی از حقوق بشر و حرمت روشنفکران سخن میگفت، در واقع از ظرفیت پویای اسلام برای حضور در جهان امروز دفاع میکرد؛ اسلامی که راهگشا است، نه بسته؛ سازنده است، نه ویرانگر.
در خط مدیریت بحران در رهبری مزاری، این نگاه معنایی بسیار روشن دارد. او خطر را تنها در تفنگ، راکت، محاصره، معاملههای پنهان و فشارهای بیرونی نمیدید. خطر را در ذهنیتی نیز میدید که میخواست هرچه را از گذشته مانده است نابود کند: اداره را از میان ببرد، مکتب و دانشگاه را بیاعتبار سازد، روشنفکر را به حاشیه براند، حقوق بشر را بیگانه بخواند و سرمایهی ملی را به نام مبارزه با کمونیسم ویران کند. چنین ذهنیتی، حتی اگر با شعار دینی و جهادی همراه باشد، کشور را از بحران بیرون نمیبرد؛ بحران را عمیقتر و آینده را فقیرتر میسازد.
مزاری، برخلاف این منطق، میخواست از دل ویرانی، امکان ساختن را نجات دهد. او میدانست افغانستان جنگزده، برای ایستادن دوباره، به همهی ظرفیتهای خود نیاز دارد: به ساختمانها، ادارهها، دانشگاهها، کادرهای مسلکی، روشنفکران، آزادفکران، تجربههای اداری و حتی دستاوردهایی که در دورههای سیاسی پیشین به وجود آمده بود. از نگاه او، هر چیزی که از بیتالمال مردم ساخته شده است، سرمایهی ملی است؛ نه غنیمت جنگی، نه نشانهی کفر و نه چیزی که باید به نام انقلاب ویران شود.
همین نگاه را میتوان در نخستین روزهای حضور مزاری در کابل نیز دید. علوم اجتماعی، فقط نام یک ساختمان نبود. در آن ساختمان، نام «علم» و «جامعه» با بحرانیترین لحظههای سیاست هزاره و افغانستان گره خورده بود. مزاری در همانجا، در برابر سهمخواهی، تعصب گروهی، انحصار مذهبی، اتهام ایدئولوژیک و شتاب برای تقسیم قدرت ایستاد و کوشید سیاست را با فهم اجتماعی پیوند بزند. او میخواست حزب وحدت از یک تشکیلات صرفاً جهادی به نیرویی سیاسی، اجتماعی و فرهنگی تبدیل شود؛ نیرویی که بتواند هم از حق مردم خود دفاع کند و هم در ساختن آیندهی افغانستان سهم مسئولانه بگیرد.
از این زاویه، دفاع مزاری از حقوق بشر، روشنفکران و سرمایههای ملی، ادامهی همان خطی بود که در علوم اجتماعی آغاز شده بود: تبدیل بحران به فرصت ساختن. او میدانست اگر نیروهای پیروز، تنها با زبان فتح، انتقام و حذف وارد کابل شوند، شهر را دوباره ویران میکنند. اما اگر با زبان حق، دانش، مسئولیت، مشارکت و حرمت انسان وارد شوند، شاید بتوانند از دل آتش، نظمی تازه بسازند.
در رهبری مزاری، مدیریت بحران فقط خاموشکردن آتش نبود؛ شناختن ریشههای آتش نیز بود. او میدید که جهل، تعصب، نفی دستاوردهای بشری، دشمنی با روشنفکران و ویرانکردن سرمایههای ملی، خود از بزرگترین سرچشمههای بحراناند. به همین دلیل، در میان جنگ و محاصره، از حقوق بشر سخن گفت؛ در فضای سیاست تفنگ، از روشنفکران و آزادفکران دفاع کرد و در برابر شعارهای ویرانگر، از تعمیر، اداره، دانشگاه و سرمایهی ملی پاسداری نمود.
این سخنرانی در دانشگاه کابل، به همین دلیل، تنها بحثی نظری دربارهی اسلام و مدرنیته نبود. سندی بود از نوع رهبری مزاری: رهبریای که میخواست جامعهی محروم را از حاشیه به متن بیاورد، اما نه با ویرانکردن جهان، بلکه با فهمیدن جهان؛ نه با نفی دانش و تجربهی بشر، بلکه با استفاده از آن برای عدالت، مشارکت و احقاق حق. مزاری در دل بحران، به آینده فکر میکرد و همین نگاه، او را از بسیاری رهبران همدورهاش متمایز میساخت.
***
یکی از مشخصههای برجستهی رهبری مزاری در کابل، توانایی او در دیدن واقعیتهای سیاسی فراتر از محدودهی تنظیم، سابقه و ایدئولوژی بود. او جنرال دوستم را تنها یک افسر سابق ارتش یا فرماندهی برخاسته از ساختار دولت نجیب نمیدید؛ او را رهبر جامعهای میلیونی میدانست که حضور و حق سیاسیاش باید در معادلهی قدرت افغانستان به رسمیت شناخته شود. مجددی به مزار شریف رفت و دوستم را به خالد بن ولید تشبیه کرد؛ ربانی نیز او را «مجاهد بزرگ» خواند؛ اما هیچکدام حاضر نبودند جنبش ملی اسلامی را بهعنوان یک جریان سیاسی مستقل و نمایندهی جامعهی ازبک به رسمیت بشناسند. مزاری، برعکس، همواره بر جایگاه سیاسی جنبش ملی اسلامی و نقش دوستم بهعنوان «رهبر ازبکهای افغانستان» تأکید میکرد.
این نگاه، در خط مدیریت بحران، اهمیت ویژهای داشت. مزاری میدانست که حذف یک نیروی واقعی از معادلهی قدرت، فقط حذف یک رهبر یا یک تنظیم نیست؛ حذف پشتوانهی اجتماعی او نیز هست. وقتی جامعهای احساس کند که در میدان جنگ و سقوط رژیم نقش داشته، اما در لحظهی تصمیم و تقسیم قدرت نادیده گرفته میشود، بیاعتمادی به بحران تبدیل میشود. از همین رو، دفاع مزاری از جایگاه جنبش ملی اسلامی، دفاع از شخص دوستم نبود؛ دفاع از اصل مشارکت سیاسی و جلوگیری از تکرار همان منطق حذف بود که افغانستان را بارها به جنگ کشانده بود.
همین نگاه را در رابطه با حزب اسلامی نیز داشت. مزاری حزب اسلامی را واقعیتی غیرقابل انکار در درون جامعهی پشتون میدانست و از همین منظر، جنگ و صلح با آن را صرفاً مسألهی یک تنظیم نمیدید. در یکی از صحبتهایش با مولوی جلالالدین حقانی در سال ۱۳۷۲، که در رأس هیأتی صلح به کابل آمده بود، وقتی از تلاشهای خود برای قناعتدادن جنرال دوستم به حل مشکلاتش با حکمتیار سخن گفت، با وضاحت بیان کرد که:
«اینجا جنگ، جنگ تنظیمی بود، ولی آن را کشاندند به مسألهی ملی. اگر من در کنار حکمتیار نمیرفتم و حکمتیار به من دست نمیداد، یک افغان در منطقهی هزاره آمده نمیتوانست و یک هزاره در منطقهی افغان رفته نمیتوانست. این در افغانستان فاجعه بود. تا همین روزی که دوستم در کنار حکمتیار ننشسته، یک افغان در منطقهی ازبک و یک ازبک در منطقهی افغان رفته نمیتوانست. برای چه ملیتها را به خاطر چند فرد قربانی میکردند؟ … ما اگر مسعود را نپذیریم و مسعود حکمتیار را نپذیرد، مشکل افغانستان حل نمیشود. دوستم در همینجا دست خود را روی پیشانی خود گرفت و بعد از فکر کردن گفت: قبول میکنم.»
این سخن، یکی از روشنترین نمونههای سیاست مزاری در میدان کابل است: جلوگیری از تبدیل جنگ تنظیمی به جنگ قومی. او میفهمید که اگر دشمنی با یک رهبر به دشمنی با یک قوم تبدیل شود، آتش جنگ از کنترل همه بیرون میرود. در چنین وضعیتی، مدیریت بحران فقط به معنای جلوگیری از درگیری نظامی نیست؛ به معنای جلوگیری از قومیشدن کینهها و بستهشدن راههای رفتوآمد میان مردم است. مزاری خطر را در همین نقطه میدید: جایی که یک اختلاف سیاسی، اگر درست مدیریت نشود، به دیوار میان هزاره، پشتون، ازبک و تاجیک تبدیل میشود.
در زبان امپاورمنت و «Social Change 2.0»، این همان سیاست «مجاورتهای ممکن» است؛ یعنی ایجاد چارچوبی که در آن نیروهای متخاصم، با همهی اختلافها، بتوانند در کنار هم قرار گیرند و از حذف متقابل به پذیرش حداقلی عبور کنند. مزاری این را نه از سر سادهدلی و آرمانگرایی، بلکه بهعنوان یک ضرورت عملی برای بقای افغانستان میگفت. او میدانست جامعهای که در آن یک افغان نتواند به منطقهی هزاره برود و یک هزاره نتواند به منطقهی افغان برود، دیگر فقط گرفتار جنگ تنظیمی نیست؛ گرفتار فروپاشی پیوند ملی است.
بر همین اساس، او برای نخستین بار طرح حکومت چهارجانبه را پیش کشید؛ طرحی که در آن چهار اتنی بزرگ افغانستان، در قالب چهار جریان سیاسی نیرومند ــ جمعیت اسلامی، حزب اسلامی، حزب وحدت و جنبش ملی اسلامی ــ به توافق برسند و حقوق سایر اتنیها نیز مطابق «شعاع وجودی» آنان رعایت شود. این طرح، هرچه بود، تلاشی بود برای بیرونکشیدن سیاست افغانستان از منطق حذف و انحصار و بردن آن به سوی نوعی توازن و مشارکت. مزاری نمیخواست قدرت ملی در دست یک جریان، یک قوم یا یک روایت سیاسی قفل بماند. او میخواست واقعیتهای افغانستان ــ با همهی تلخیها، شکستها، زخمها و نیروهای متعارضش ــ در ساختار قدرت دیده شوند.
در اینجا نیز نگاه مزاری، نگاه مدیریت ریسک بود. او نمیخواست واقعیتها را زیبا کند یا از کنار آنها بگذرد. دوستم سابقهی ارتش دولتی داشت، حکمتیار با حزب وحدت جنگیده بود، مسعود نیز در برابر مطالبات حزب وحدت ایستاده بود. اما مزاری میدانست که حذف هیچیک از این نیروها، راهحل نیست. مسأله این نبود که گذشتهی آنان پاک یا بیمسأله است؛ مسأله این بود که آیندهی افغانستان بدون بهرسمیتشناختن واقعیت اجتماعی و سیاسی آنان ساخته نمیشود. سیاست، برای او، هنر کارکردن با واقعیتهای دشوار بود؛ نه فرار از آنها و نه پوشاندنشان با شعار.
مزاری در سیاست خارجی و مسائل فراتر از افغانستان نیز همین واقعگرایی صریح را داشت. یکبار، در خزان ۱۳۷۳، خبرنگار فرانسپرس از او دربارهی مذاکرات صلح اسرائیل و فلسطین پرسید. مزاری گفت این حق مردم فلسطین است که تصمیم بگیرند صلح میکنند یا میجنگند. وقتی خبرنگار یادآور شد که گلبدین حکمتیار، بهعنوان متحد حزب وحدت، این مذاکرات را محکوم کرده است، مزاری پاسخ داد: «موضع حکمتیار مربوط به خود اوست. ما وقتی برای کسی کاری نمیتوانیم، حرف مفت هم نمیزنیم.»
این جمله، در فضایی که مسألهی فلسطین و اسرائیل تابویی جهادی محسوب میشد، برای بسیاری از همتایان سیاسی او تعجبآور بود. اما مزاری ترجیح میداد صادق باشد تا محبوب. او نمیخواست با شعارهایی که هیچ مسئولیتی پشت آن نیست، خود را در صف قهرمانان لفظی جا بزند. سیاست، برای او، میدان مسئولیت بود؛ اگر کاری از دستت ساخته نیست، دستکم نباید با حرف بیهزینه بر رنج دیگران تجارت کنی.
این صراحت، بخشی از همان منطق رهبری او بود. مزاری در برابر مسائل داخلی و خارجی، از یک اصل پیروی میکرد: سیاست باید بر واقعیت، مسئولیت و صداقت بنا شود. او نه با دشمنیهای قومی بازی میکرد، نه با شعارهای بیهزینهی ایدئولوژیک، و نه با انکار واقعیتهای اجتماعی. به همین دلیل، در میدان کابل، هم از حق هزاره سخن میگفت، هم جایگاه ازبک را به رسمیت میشناخت، هم حساب تاجیک را از مسعود جدا میکرد، هم حزب اسلامی را واقعیتی در جامعهی پشتون میدانست، و هم دربارهی فلسطین و اسرائیل از حق تصمیم خود مردم فلسطین سخن میگفت.
در رهبری مزاری، مدیریت بحران یعنی همین: دیدن واقعیت پیش از آنکه به انفجار تبدیل شود. جداکردن مردم از خطای رهبرانشان، جلوگیری از قومیشدن جنگ، بازکردن راه گفتوگو میان نیروهایی که از هم نفرت داشتند و پرهیز از شعارهایی که احساسات را گرم میکنند؛ اما مسئولیتی نمیپذیرند. او میدانست افغانستان، اگر قرار است از جنگ بیرون شود، باید راهی برای نشستن همین نیروهای متخاصم در کنار هم پیدا کند. صلح، از نظر او، با انکار طرف مقابل ساخته نمیشد؛ با بهرسمیتشناختن واقعیت او و محدودکردن خطرهای او ممکن میشد.
از این زاویه، سیاست مزاری در قبال دوستم، حکمتیار، مسعود و حتی مسألهی فلسطین، حلقههای یک زنجیر واحدند: زنجیر واقعبینی مسئولانه. او در هر مورد میپرسید: پشت این فرد، کدام جامعه ایستاده است؟ حذف او چه خطری میآفریند؟ کدام راه، مردم را از قربانیشدن بهخاطر چند رهبر نجات میدهد؟ ما در برابر رنج دیگران، چه چیزی را صادقانه میتوانیم بگوییم یا انجام دهیم؟
این نگاه، مزاری را از سیاستمداری که فقط در پی سهم خود باشد، فراتر میبرد. او سهم میخواست، اما سهم را در چارچوب عدالت و مشارکت ملی میدید. او حق هزاره را طلب میکرد، اما با نفی حق ازبک، تاجیک یا پشتون آن را نمیخواست. او در دل جنگ، به پیوندهای شکستهی جامعه فکر میکرد و در میدان بحران، دنبال راهی بود که افغانستان را از سقوط کامل در جنگ قومی نجات دهد.
***
مزاری اهل تصمیمهای بزرگ و جسورانه بود. همین ویژگی، او را برای کسانی که میخواستند کاری بزرگ انجام دهند، به مرجعی قابل اعتماد تبدیل میکرد و در روزهای نخست ورودش به کابل، علوم اجتماعی را نیز به نقطهی ثقل قدرت بدل ساخت. «نه» گفتن در برابر ستم، تحقیر و حذف، خواست پنهان و آشکار همهی هزارهها بود؛ اما مزاری این خواست را از سطح احساس و آرزو به سطح تصمیم سیاسی رساند. با جملهای ساده و روشن گفت: «دیگر هزاره بودن جرم نباشد.» همین جمله، به هزاران زن و مرد جرأت داد که از حاشیه بیرون شوند، گام پیش بگذارند و حضور خود را در تاریخ ثبت کنند.
اما از گفتار تا عمل، راهی پرهزینه در پیش بود. حمایت از جنرالهای شمال، ائتلاف جبلالسراج، ائتلاف با حزب اسلامی، ایجاد شورای هماهنگی، تأسیس کارخانهی اسلحهسازی در غرب کابل، تصفیهی نیروهای طرفدار شورای نظار از درون حزب وحدت در بیستوسوم سنبلهی ۱۳۷۳، اعزام نیروی جنگی به آذربایجان در برابر گرفتن بورسیههای تحصیلی برای جوانان هزاره و چاپ پول در برابر پول بیپشتوانهی دولت ربانی، همه از تصمیمهایی بودند که هر کدام میتوانست مسیر سیاست و جنگ را دگرگون کند. اینها تصمیمهای کوچک و بیهزینه نبودند؛ تصمیمهایی بودند که یا باید گرفته میشدند، یا میدان به دست دیگران میافتاد.
مزاری در چنین لحظههایی زیاد درگیر سبکوسنگینکردنهای طولانی نمیشد. وضعیت را میدید، خطر را میسنجید و تصمیم میگرفت. همین قاطعیت، گاهی او را در معرض نقد، سوءتفاهم و اتهام قرار میداد؛ اما در میدان آشفتهی کابل، تردید طولانی نیز خود نوعی شکست بود. او میدانست که رهبری، تنها تحلیل وضعیت نیست؛ پذیرفتن مسئولیت تصمیم نیز هست. تصمیمی که رهبر میگیرد، اگر بزرگ باشد، حتماً هزینه دارد و مزاری از پرداخت هزینهی تصمیمهای خود نمیگریخت.
در سیاست، اهل باجدادن نبود؛ نه به فرد، نه به گروه، نه به حلقهی خاص. باور داشت که سیاست، مسئولیتی در برابر مردم است، نه میدانی برای امتیازخواهی شخصی. بارها کسانی در دشوارترین روزهای جنگ، کابل را ترک میکردند. مزاری مانعشان نمیشد و حتی کلمهای برای تشویق آنان به ماندن نمیگفت. گاهی نیز کسانی از بیرون میآمدند و به صف مقاومت میپیوستند؛ از آنان نیز سپاسگزاری ویژهای نمیکرد. میگفت: کسی مرا امتیاز نداده و تشویق نکرده است؛ من هم قرار نیست کسی را امتیاز بدهم یا تشویق کنم.
این رفتار، در ظاهر شاید خشک و بیاعتنا به نظر میرسید؛ اما در عمق، بر نوعی اخلاق مسئولیت استوار بود. مزاری نمیخواست مقاومت به بازار تشویق، امتیاز و وابستگی شخصی تبدیل شود. هر کس باید با شناخت، قضاوت و مسئولیت خود تصمیم میگرفت. ماندن در میدان، اگر به تشویق رهبر وابسته میشد، دیگر انتخاب آزاد و آگاهانه نبود؛ نوعی معامله بود. مزاری میخواست افراد، نه از سر رودربایستی و وابستگی، بلکه از سر فهم و تعهد در میدان بمانند.
در طول دوران جنگ، بسیاری از اعضای کمیتهی فرهنگی حزب وحدت حتی یکبار هم مزاری را از نزدیک ندیدند و هیچ جملهی تشویقآمیزی از او نشنیدند. با اینهم، کار خود را با باور و جدیت ادامه دادند، چون احساس میکردند کاری را انجام میدهند که خود به ضرورت و درستی آن رسیدهاند. این، برای من، یکی از لایههای عمیق امپاورمنت در رهبری مزاری بود: کار بدون انتظار دستور، تأیید و پاداش؛ عملکردن بر اساس فهم مسئولیت و بیرونشدن از حالت پیروی به سوی کنشگری آگاهانه.
از همینجا، رابطهی مزاری با مردم و نیروهایش معنایی متفاوت پیدا میکرد. او نمیخواست از انسانها پیروان وابسته بسازد؛ میخواست آنان را به تصمیمگیرندگان مسئول تبدیل کند. رهبری او، در بهترین لحظههایش، بر این اصل استوار بود که انسان وقتی توانمند میشود که مسئولیت انتخاب خود را بپذیرد. نه ماندن باید با جایزه خریداری شود، نه رفتن با سرزنش متوقف گردد. هر کس باید بداند چرا میماند، چرا میرود، چرا میجنگد، چرا مینویسد، چرا کار فرهنگی میکند و چرا سهم خود را در یک سرنوشت جمعی بر عهده میگیرد.
این شیوهی رهبری، در ظاهر کماحساس، اما در باطن بسیار جدی و تربیتکننده بود. مزاری با تشویقهای لحظهای آدمها را گرم نمیکرد؛ با ساختن افق، آنان را به حرکت درمیآورد. او به جای آنکه به هر فرد امتیاز بدهد، به یک جامعه معنا داد. به جای آنکه هر کنش را با تحسین شخصی پاسخ دهد، زمینهای ساخت که کنشگر خود بفهمد چرا عملش مهم است. همین بود که علوم اجتماعی را از یک ساختمان حزبی به کارگاه شکلگیری اعتماد، مسئولیت و تصمیم تبدیل کرد.
در این منطق، تصمیم بزرگ فقط تصمیم رهبر نبود؛ دعوتی بود برای بزرگشدن دیگران. وقتی مزاری گفت «دیگر هزاره بودن جرم نباشد»، تنها یک شعار سیاسی نداد؛ سقف ذهنی یک جامعه را بالا برد. وقتی در برابر حذف ایستاد، فقط از یک سهم حزبی دفاع نکرد؛ به مردم گفت که میتوانند خود را صاحب حق بدانند. وقتی باج نداد، به نیروهایش آموخت که کرامت سیاسی با امتیاز شخصی فرق دارد. و وقتی از کسی برای ماندن یا رفتن خواهش نکرد، مسئولیت انتخاب را به خود آنان برگرداند.
این، برای من، یکی از مهمترین رازهای رهبری مزاری است: او با تصمیمهای بزرگ، آدمها را از کوچکبودن بیرون میکشید. آنان را وادار میکرد که خود را در سطح یک مسئولیت تاریخی ببینند، نه در حد یک مأمور، پیرو، فرمانبر یا منتظر تشویق. در میدانی که همهچیز میتوانست به معامله، سهم، ترس و وابستگی فرو کاسته شود، مزاری میکوشید سیاست را به میدان کرامت، انتخاب و مسئولیت تبدیل کند.
***
در سراسر آنچه از علوم اجتماعی گفتم، مفهوم اعتماد همچون نخ پنهانی همهچیز را به هم وصل میکرد. اعتماد مردم به مزاری از یک عامل ساده برنمیخاست؛ از ترکیبی میآمد که در سیاست کمیاب است: او درد مردم را به زبان سیاسی ترجمه میکرد، پشت تصمیمهای دشوار میایستاد و در لحظههایی که دیگران از مسئولیت میگریختند، تنها میماند اما عقب نمینشست. در میدانی که بسیاری میخواستند پیروزی را به نام خود ثبت کنند و شکست را بر دوش دیگری بیندازند، همین ایستادن پشت مسئولیت، تفاوتی بزرگ میآفرید.
اما اعتماد درونی حزب، از همان آغاز شکننده بود. ماجرای رأیگیری شورای تصمیمگیری برای معرفی وزیران، نخستین نشانهی آشکار این شکنندگی بود. مزاری، با همهی محدودیتها و خطاهای ممکن، در یک چیز تفاوت داشت: از تصمیم نمیگریخت. همین ایستادن، او را تنها میکرد. تنهایی مزاری، فقط تنهایی یک رهبر در سنگر نبود؛ تنهایی کسی بود که باید هم با دشمن بیرونی میجنگید و هم با بیمسئولیتی درونی، هم اعتماد مردم را نگه میداشت و هم تصمیم جمعی را اجرا میکرد، هم اتهام را تحمل میکرد و هم مسیر آینده را گم نمیکرد.
در «بازیهای گرسنگی»، قربانیانی که قانون بازی را نمیفهمند، ناخواسته در خدمت همان میدانی قرار میگیرند که برای نابودی آنان طراحی شده است. مزاری میکوشید قانون بازی را بفهمد و تغییر دهد. میدانست که جنگ فقط با تفنگ پیش نمیرود؛ با روایت، اعتماد، مشارکت، اتحاد و مسئولیت نیز پیش میرود. علوم اجتماعی، نخستین کارگاه این فهم بود؛ جایی که سیاست، پیش از آنکه در جبههها آزموده شود، در کلمه، تصمیم، اختلاف و مسئولیت شکل میگرفت.
از این منظر، علوم اجتماعی در تاریخ مقاومت غرب کابل، بیش از یک ساختمان است. اینجا نقطهی ثقل قدرت بود؛ قدرتی که هنوز شکل میگرفت، هنوز خام بود و هنوز در میان شکاف، بحران و امکان نفس میکشید. از منظر امپاورمنت، علوم اجتماعی محل انتقال جامعهی هزاره از حاشیه به متن بود: مردمی که سالها موضوع تصمیم دیگران بودند، اکنون میخواستند خود در تصمیم سهم بگیرند. از منظر تغییر اجتماعی، علوم اجتماعی محل ساختن مجاورتهای ممکن بود؛ میان جهادی و غیرجهادی، مذهبی و روشنفکر، سنتی و مدرن، هزاره و ازبک، نقد سیاسی و باور مذهبی. این مجاورتها آسان نبودند؛ اما بدون آنها، تغییر اجتماعی از شعار فراتر نمیرفت.
در یادداشتهای بعدی، از جنگها و بحرانهای مقاومت غرب کابل به تفصیل و با ارایهی جزئیاتی زیاد سخن خواهم گفت؛ جایی که آنچه در علوم اجتماعی آغاز شده بود، در آتش آزموده شد. تَرَکهایی که از همان روزهای نخست پیدا بودند، بعدها به شکافهای بزرگتر تبدیل شدند. اما برای فهمیدن آنچه آمد، باید این آغاز را به یاد داشت: علوم اجتماعی نقطهای بود که میدان، نه تنها از بیرون، بلکه از درون نیز ساخته میشد. اعتماد، اگر قرار بود بماند، باید هم با دشمن بیرونی میجنگید و هم با بیمسئولیتی درونی. مزاری هر دو نبرد را بر دوش میکشید و این همان رازی است که مزاری را «از زبان حذف تا مجاورتهای ممکن»، در یک تارک پرفرازی از الگوی رهبری قرار میدهد.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه