اعتماد (۵۲)- ۳۰ ثور ۱۳۷۱: ربانی در آستان مزاری

عنوان این یادداشت را با اقتباس از کتاب «قصه‌های زندگی» سید رحمت‌الله مرتضوی انتخاب کرده‌ام. در این عنوان، هم طنزی تاریخی نهفته است و هم نشانه‌ای از یک جابه‌جایی بزرگ در الگوی رهبری جامعه‌ی هزاره. «ربانی در آستان مزاری» تنها گزارش یک دیدار سیاسی نیست؛ تصویری است از لحظه‌ای که در آن، دو فهم متفاوت از قدرت، سیاست، مردم و اعتماد در برابر هم قرار می‌گیرند. با این عنوان می‌خواهم الگوی تازه‌ای از رهبری را که مزاری در جامعه‌ی هزاره نمایندگی می‌کرد، در برابر الگوهای سنتی رهبری در این جامعه قرار دهم؛ الگوهایی که سیاست را بیشتر در زبان مصلحت، امتیاز، وساطت، سازش و گرفتن سهم‌های محدود می‌فهمیدند.

در منطق «بازی‌های گرسنگی»، یکی از لحظه‌های کلیدی آن است که کاپیتول را وادار می‌کنند  تا به ناحیه برود. این رفتن، نه از روی مهربانی، بلکه از روی ضرورت است. ضرورتی که از تغییر موازنه‌ی قدرت می‌آید. وقتی ناحیه‌ای به جایی می‌رسد که کاپیتول دیگر نمی‌تواند آن را نادیده بگیرد، کاپیتول باید به آستان ناحیه بیاید. آمدن ربانی به علوم اجتماعی، در همین منطق معنا دارد. نه اینکه ربانی ناگهان به اهمیت هزاره پی برد؛ بلکه موازنه‌ای در کابل ایجاد شده بود که نادیده گرفتن مزاری ممکن نبود. در این ضرورت، خودِ پیروزی یک نگاه جدید نهفته بود.

از منظری دیگر شاید بگویم که ۳۰ ثور ۱۳۷۱، روزی است که در آن دو نوع «اعتماد» با هم روبه‌رو شدند. اعتمادی که ربانی می‌طلبید: «به ما اعتماد کنید، ما دولت می‌سازیم.» و اعتمادی که مزاری می‌جست: «اعتماد را از طریق مشارکت در تصمیم‌گیری بسازید.» یکی از جنس وعده بود، دیگری از جنس ساختار… و این تمایز، تنها تمایز میان دو شخص نبود؛ تمایز میان دو فلسفه‌ی سیاسی بود که هر کدام آینده‌ی متفاوتی می‌ساختند.

***

در یادداشت‌هایی که تا کنون نوشته‌ام، کوشیده‌ام تصویری کلان از کابلِ پس از پیروزی ترسیم کنم؛ کابلی که هنوز از هیجان سقوط رژیم پیشین، ورود نیروهای مجاهدین، جابه‌جایی قدرت، صف‌کشی‌های تازه و بی‌اعتمادی‌های عمیق می‌لرزید. در این تصویر، علوم اجتماعی به‌عنوان نقطه‌ی ثقل حضور حزب وحدت برجسته می‌شود؛ نه صرفاً به‌عنوان یک ساختمان دانشگاهی، بلکه به‌عنوان میدانی که در آن سیاست، روایت، تصمیم و اعتماد به‌هم گره خوردند. علوم اجتماعی، در آن روزها، یکی از همان میدان‌هایی بود که در منطق «بازی‌های گرسنگی» می‌توان آن را نقطه‌ی خروج ناحیه‌ی خاموش از حاشیه دانست: جایی که مردمی که سال‌ها موضوع تصمیم دیگران بودند، می‌خواستند خود در متن تصمیم حاضر شوند.

در مجموعه‌ی یادداشت‌های جلد دوم «اعتماد»، سه چهره‌ای را که هر کدام به‌گونه‌ای در مرکز میدان ایستاده بودند، در قابی واحد تصویر می‌کنم: ربانی، مسعود و مزاری. این سه نام، تا انتهای قصه‌ی «اعتماد» که در سال ۱۳۷۳ با شهادت مزاری و سقوط مقاومت غرب کابل ادامه می‌یابد، چهره‌های محوری باقی می‌مانند. در این قصه، اسم مزاری و مسعود و ربانی، تنها سه نام سیاسی نیستند؛ هر کدام حامل نوعی فهم از قدرت اند. ربانی با زبان مشروعیت سیاسی و دینی، مسعود با زبان نیروی نظامی و مدیریت میدان، و مزاری با زبان حق، حضور و اعتماد سخن می‌گوید. تعامل و جدال این سه چهره، یکی از کلیدهای فهم کابل آن روزگار است؛ کابلی که در آن، پیروزی هنوز به نظم تبدیل نشده بود و قدرت هنوز نمی‌دانست چگونه باید با جامعه‌ای روبه‌رو شود که دیگر نمی‌خواست در حاشیه بماند.

یک نکته‌ی مهم درباره‌ی فضای آن روزها هست که می‌خواهم پیش از ورود به جزئیات دیدار ربانی با مزاری در علوم اجتماعی، آن را بگویم. بیژن‌پور در روایت شفاهی خود با شیشه میدیا که در قصه‌ی نوزدهم بیان کرد، وقتی ظرفیت مجاهدین برای اداره‌ی قدرت را شرح می‌داد، نکته‌ی بسیار مهمی را طرح کرد. او گفت: «مجاهدین وقتی آمدند، در نظام به هیچ‌کسی اعتنا نکردند و یک‌سره، به اصطلاح، با یک حس نفرت، بدبینی و بداندیشی نسبت به عام مردم در دولت برخورد کردند… تجربه نبود. در جای تجربه‌نداشتن، خشونت سرشار وجود داشت. با پیشینیان ارتباطی تأمین نکردند.» این توصیف، زمینه‌ی مهمی است که در آن باید دیدار ربانی و مزاری را خواند.

در همین بستر است که اهمیت تشخیص مزاری روشن می‌شود. او نه تنها برای کرسی و سهم می‌جنگید؛ می‌فهمید که اگر انتقال قدرت با آشوب، بی‌تجربگی و حذف همه‌جانبه همراه شود، کابل به توفانی دچار می‌شود که هیچ‌کس، نه هزاره، نه تاجیک، نه ازبیک، از زیر آن سالم بیرون نخواهد آمد. در این منطق، تقاضای مزاری برای «شرکت در اصل تصمیم‌گیری» نه یک ادعای حزبی بود و نه خودنمایی رهبری تازه به قدرت رسیده؛ بلکه بخشی از یک تشخیص راهبردی درباره‌ی ثبات بود.

***

یادداشت این شماره را با تصویرهایی از نخستین دیدار ربانی با مزاری آغاز می‌کنم؛ دیداری که در ۳۰ ثور ۱۳۷۱ در علوم اجتماعی صورت گرفت و به‌زودی به یکی از قصه‌های پرگفت‌وگوی آن روزها تبدیل شد. در یادداشت‌های بعدی، دیدارهای دیگری را نیز مرور خواهم کرد که در نگاه من بار معنایی سنگینی دارند. هر کدام از این دیدارها، در منطق نمادین «بازی‌های گرسنگی»، طرح‌واره‌ای از فهم‌های متفاوت قدرت و سیاست را در میان جوامع محروم افغانستان نشان می‌دهد: این‌که آیا سیاست به معنای پذیرفتن جای تعیین‌شده در بازی کاپیتول است یا تلاش برای تغییر قانون بازی؟ آیا رهبری به معنای گرفتن چند کرسی در ساختار موجود است یا ساختن اعتمادی که یک جامعه‌ی حذف‌شده را از حاشیه به متن بیاورد؟

مرتضوی در «قصه‌های زندگی» صحنه‌ای را روایت می‌کند که برای فهم روح قدرت در آن روزها بسیار گویاست. این صحنه، تنها در کتاب او نمانده است. افراد زیادی از اعضای شورای مرکزی حزب وحدت و جمعی از فعالان آن دوره، هنوز با متن، حاشیه و جزئیات این حکایت آشنا هستند. در علوم اجتماعی، در همان روزهای آغازین که همه‌چیز در التهاب پیروزی، مذاکره، موضع‌گیری، سهم‌خواهی، صف‌کشی‌های ایدئولوژیک و رقابت‌های سیاسی می‌جوشید، این قصه یکی از شایع‌ترین و جالب‌ترین قصه‌های روز بود. در هر دفتر، در صحن علوم اجتماعی، و در حلقات کوچک و بزرگ، از آن سخن گفته می‌شد؛ گاهی با تعجب، گاهی با خشم، گاهی با تحسین، و گاهی با نگرانی از این‌که این نوع سخن‌گفتن، چه پیامدهایی در میدان پرخطر کابل خواهد داشت.

از شاهدان مستقیم این حکایت، می‌توانم از سید محمد سجادی و عبدالاحمد مبارز نیز نام ببرم. کریم خلیلی و سید مصطفی کاظمی نیز از اعضای جلسه بودند که در کنار سید رحمت الله مرتضوی حضور داشتند. مبارز صحنه را فیلم‌برداری می‌کرد. من امیدوارم روزی یادداشت‌های روزانه‌ی سجادی، به همت اعضای خانواده و بازماندگانش، نشر شوند و یا فیلمی که مبارز تهیه کرده بود، به دسترس عموم قرار گیرد و در نتیجه، تکه‌های زیادی از این ماجراها روشن و همگانی شود. اگر آن یادداشت‌ها و فیلم‌ها روزی منتشر شوند، بسیاری از لحظه‌هایی که امروز در حافظه‌ی شفاهی ما پراکنده مانده‌اند، صورت دقیق‌تر و مستندتری پیدا خواهند کرد.

***

اهمیت دیدار ربانی با مزاری تنها در آن نبود که ربانی به علوم اجتماعی آمد و با مزاری دیدار کرد. اهمیت آن در این بود که علوم اجتماعی، در آن لحظه، به آستان یک تحول نمادین تبدیل شد. رهبر جمعیت اسلامی و رئیس دولت آینده، به جایی آمد که حزب وحدت در آن مستقر بود؛ جایی که جامعه‌ی هزاره، برای نخستین‌بار پس از سال‌ها حذف، با زبان روشن‌تری از حق، سهم، کرامت و حضور سخن می‌گفت. در منطق کهنه‌ی قدرت، هزاره باید منتظر می‌ماند تا دیگران برای او تصمیم بگیرند، سهمی بدهند، کرسی‌ای تعیین کنند و بعد از او اطاعت بخواهند. اما در منطق مزاری، این رابطه باید تغییر می‌کرد. او نمی‌خواست جامعه‌ی هزاره فقط به رسم لطف پذیرفته شود؛ می‌خواست به‌عنوان یک واقعیت سیاسی و انسانی به رسمیت شناخته شود.

در همین نقطه است که مفهوم «اعتماد» دوباره به متن برمی‌گردد. مزاری با ربانی از موضع غرور شخصی سخن نمی‌گفت؛ از موضع اعتمادی سخن می‌گفت که مردم به او سپرده بودند. او نمی‌توانست آن اعتماد را با چند کرسی، چند وعده یا چند جمله‌ی تعارف‌آمیز معاوضه کند. در نگاه او، کرسی وقتی معنا داشت که پشت آن احترام به حق و به‌رسمیت‌شناختن مردم ایستاده باشد. اگر کرسی ادامه‌ی همان نظم تحقیر باشد، امتیاز نیست؛ صورت تازه‌ای از حذف است.

در «بازی‌های گرسنگی»، کاپیتول گاهی به ناحیه‌ها سهم‌های کوچک می‌دهد تا قانون بازی دست‌نخورده بماند. چند امتیاز، چند تصویر، چند لحظه‌ی نمایش، اما نه حق تغییر قواعد. مزاری تفاوت این دو را می‌فهمید. او می‌دانست که گرفتن سهم بدون تغییر جایگاه، می‌تواند ناحیه را آرام کند، اما آزاد نمی‌کند. علوم اجتماعی، در ۳۰ ثور ۱۳۷۱، صحنه‌ی همین آزمون بود: آیا هزاره باز هم به عنوان ناحیه‌ای خاموش، به چند امتیاز قانع می‌شود، یا این‌بار از جایگاهی سخن می‌گوید که قانون بازی را به پرسش می‌گیرد؟

دیدار ربانی با مزاری را از همین زاویه باید خواند؛ نه صرفاً به‌عنوان یک برخورد سیاسی، بلکه به‌عنوان لحظه‌ای که دو منطق در برابر هم قرار گرفتند: منطق قدرتی که می‌خواست بحران را با توزیع محدود امتیازها مدیریت کند، و منطق رهبری‌ای که می‌خواست از دل بحران، اعتماد تازه‌ای بسازد. این اعتماد، ساده به دست نیامده بود. پشت آن سال‌ها تحقیر، حذف، جنگ، آوارگی، بی‌صدایی و قربانی‌دادن یک جامعه ایستاده بود. مزاری، در آن دیدار، تنها از خود دفاع نمی‌کرد؛ از امانتی دفاع می‌کرد که مردم به او سپرده بودند.

از همین‌جا، ۳۰ ثور ۱۳۷۱ برای من تنها یک تاریخ در تقویم نیست. این روز، یکی از لحظه‌هایی است که در آن می‌توان تفاوت میان دو الگوی رهبری سنتی و رهبری جدید را دید. رهبری سنتی غالباً می‌کوشید با نزدیک‌شدن به مرکز قدرت، سهمی بگیرد و تنشی را آرام کند. رهبری مزاری اما از مرکز قدرت می‌خواست که مردم حذف‌شده را به رسمیت بشناسد. تفاوت این دو، تفاوت میان «امتیاز» و «حق» بود؛ میان «سازش بر سر سهم» و «ایستادن بر سر کرامت»؛ میان «مدیریت ناحیه» و «تغییر قانون بازی».

در یادداشت‌های بعدی، متن این دیدار و روایت مرتضوی از آن را با دقت بیشتری مرور می‌کنم. آن‌جا خواهیم دید که چرا این صحنه برای برخی خشم‌انگیز بود و برای برخی دیگر امیدبخش؛ چرا سخن مزاری در برابر ربانی، برای الگوی سنتی سیاست، توهین‌آمیز به نظر می‌رسید، اما برای جامعه‌ای که سال‌ها تحقیر شده بود، نشانه‌ای از بازگشت صدا و کرامت بود. آن‌جا بهتر خواهیم دید که چرا ربانی در آستان مزاری، تنها مهمان یک دفتر سیاسی نبود؛ در آستان یک مطالبه‌ی تاریخی ایستاده بود.

***

ربانی روز چهارشنبه، ۳۰ ثور ۱۳۷۱، به دیدار مزاری در علوم اجتماعی آمد. در آن زمان، هنوز صبغت‌الله مجددی ممثل دولت بود و ربانی قدرت را رسماً از او تحویل نگرفته بود؛ اما همه می‌دانستند که ربانی در مسیر رسیدن به رأس قدرت قرار دارد. از همین رو، آمدن او به علوم اجتماعی، صرفاً یک دیدار عادی نبود؛ حرکتی نمادین در میدان تازه‌ی قدرت بود. کابل هنوز از تب پیروزی، هراس آینده و بی‌اعتمادی‌های انباشته می‌لرزید و در چنین فضایی، هر رفت‌وآمد سیاسی می‌توانست معنایی فراتر از ظاهر خود پیدا کند.

مرتضوی در کتاب «قصه‌های زندگی»، نقش خود را در تنظیم این دیدار برجسته می‌داند. به روایت او، در حاشیه‌ی دعوتی که ربانی از او و شماری دیگر از رهبران حزب وحدت کرده بود، با ربانی صحبت کرد و پیشنهاد داد که با مزاری دیدار کند. مرتضوی می‌نویسد که ربانی در آغاز گمان کرد منظور، دعوت مزاری به نزد اوست؛ اما وقتی توضیح داد که مقصودش رفتن خود ربانی به دیدار مزاری در علوم اجتماعی است، ربانی گفت: «نزد آقای مزاری نمی‌روم؛ زیرا موقعیتم ایجاب نمی‌کند.»

این جمله کوتاه است، اما یک جهان سیاست را در خود دارد. «موقعیتم ایجاب نمی‌کند» یعنی قدرت هنوز دیدار را از زاویه‌ی بالا و پایین می‌فهمد؛ یعنی رفتن به نزد دیگری، نه به‌عنوان احترام سیاسی یا پذیرش وزن اجتماعی او، بلکه به‌عنوان پایین‌آمدن از شأن خود تعبیر می‌شود. شاید ربانی، در منطق زمان خود، سخن بی‌سابقه‌ای نمی‌گفت. بسیاری از رهبران ما همین‌گونه می‌اندیشیدند. سیاست، برای آنان، بیش از آن‌که میدان ساختن اعتماد باشد، صحنه‌ی حفظ موقعیت بود. اما درست همین منطق بود که راه اعتماد را می‌بست.

در لحظه‌ای که کابل به یک قرارداد تازه نیاز داشت، هر قدم نمادین اهمیت می‌یافت. رفتن ربانی به علوم اجتماعی می‌توانست این پیام را برساند که دولت آینده، حزب وحدت و جامعه‌ی هزاره را نه در حاشیه‌ی معامله، بلکه در متن میدان به رسمیت می‌شناسد. در فضای آکنده از سوءظن آن روز، این رفتن فقط جابه‌جایی فیزیکی نبود، عبور از یک خط روانی و تاریخی نیز بود. قدرت، برای نخستین‌بار، باید به جایی می‌رفت که تا دیروز در منطق رسمی قدرت، حاشیه شمرده می‌شد.

مزاری نیز از زاویه‌ی دیگری به مسأله نگاه می‌کرد. او در آن روزها، به‌گونه‌ای، بازیگر اصلی میدان خود بود. وقتی وارد کابل شد، به دیدار هیچ رهبر و صاحب‌نام دیگری نرفت. این تصمیم تصادفی نبود. او آمده بود تا «حرف مردم» خود را بگوید و برای گفتن این حرف، پیش از هر چیز باید جایگاهی را تثبیت می‌کرد که از آن سخن می‌گفت. اگر در همان روزهای نخست، از علوم اجتماعی بیرون می‌رفت و در خانه یا دفتر دیگران حاضر می‌شد، شاید در ظاهر، ادب سیاسی را رعایت کرده بود؛ اما در عمق، جایگاه سخن خود را پایین آورده بود.

مزاری در روز اولی که وارد کابل شد، در جمع کثیری از مردمی که به استقبال او آمده بودند، در صحن علوم اجتماعی سخنانی بود که منش رهبری او را نشان می‌داد. او با شرح نقش حزب وحدت و جنبش ملی و اسلامی در پیروزی مجاهدین، گفت: «هر کس این خیال خام را کرده که مثل روسیه و الجزایر می‌تواند صاحب اصلی این انقلاب را حذف کند، این خیال خامی بیش نیست. ما فقط نمی‌خواهیم که آشوب کنیم. ما نمی‌خواهیم که دنیا بگوید که در انقلاب‌شان خیانت کرد، سر چوکی می‌جنگد. ولی هستیم. کسی قدرت حذف کردن این‌جا را ندارد؛ به شرطی که شما مردم آگاه باشید، تزلزل از خود نشان ندهید، برای خوش‌خبری و موزه‌پاکی باز دسته دسته برای این حکومت وارداتی تبریکی نروید. چون در چهارده سال پشتوانه‌ی این مجاهدین عزیز شما مردم بودید، اگر امروز شما صحنه را ترک نکنید، امروز حزب وحدت و نیروهای مقاوم شمال، نیروهایی نیست که کسی بتواند حذف کند. این خیال خام وقتش گذشته است. چیزی را که ما این‌جا با شهیددادن به دست آوردیم با کابینه تشکیل‌دادن از دست نخواهیم داد.»

مزاری با همین منطق و دیدگاه، در دعوت ربانی شرکت نکرد و به دیدار هیچ رهبر و رییس و قدرت‌مداری نرفت. مرتضوی، گویا با درک همین حساسیت مزاری، تلاش کرد ربانی را قناعت دهد که خود به علوم اجتماعی بیاید. وقتی ربانی از «موقعیت» خود سخن گفت، در واقع وارد همان دوئل نمادینی شد که مزاری نیز آن را می‌فهمید. مسأله تنها رفت‌وآمد نبود؛ مسأله این بود که چه کسی در کدام جایگاه می‌ایستد، چه کسی برای دیدن دیگری قدم برمی‌دارد، و چه کسی حق دارد مرکز گفت‌وگو را تعیین کند.

در منطق «بازی‌های گرسنگی»، کاپیتول همیشه می‌خواهد همه بپذیرند که مرکز قدرت همان‌جاست که او تعیین کرده است. ناحیه‌ها باید منتظر بمانند، فراخوانده شوند، پاسخ بدهند، و در چارچوبی که مرکز طراحی کرده است، دیده شوند. عجله و شتاب برای «خوش‌خبری» و «موزه‌پاکی» به بهانه‌ی «تبریکی» عرف عام روزانه بود که کمتر کسی از رهبران و فرماندهان حزب وحدت در رقابت آن عقب می‌ماند. اما مزاری، در این میان، همان کسی بود که در آرینا نقطه‌ی دیگری را به مرکز معنا تبدیل کرد و الگویی خلق نمود که بازی را تغییر دهد. علوم اجتماعی برای مزاری جایگاه برای تغییر معادله و اصول بازی بود. او نمی‌خواست تنها به‌عنوان رهبر یک تنظیم در صف مراجعه‌کنندگان قدرت ظاهر شود؛ می‌خواست نشان دهد جامعه‌ای که پشت سر او ایستاده است، دیگر در حاشیه منتظر فراخوان دیگران نمی‌ماند.

***

به روایت مرتضوی، ربانی سرانجام پذیرفت و به دیدار مزاری آمد. همین آمدن، برای مزاری، برای حزب وحدت و برای همه‌ی ما که در علوم اجتماعی بودیم، اهمیت نمادین داشت. ربانی، به‌عنوان رئیس‌جمهور آینده‌ی افغانستان، نخستین شخصیتی بود که در آن سطح به دیدار مزاری آمد. این دیدار، در ظاهر، یک ملاقات سیاسی بود؛ اما در ذهن ما، نشانه‌ای از جابه‌جایی آرام نقطه‌ی ثقل قدرت نیز بود. برای نخستین بار، کسی که قرار بود در رأس دولت بنشیند، ناگزیر می‌شد به جایی بیاید که تا دیروز در معادلات رسمی قدرت، حاشیه شمرده می‌شد. همین جنبه‌ی ماجرا بود که در یادداشت قبلی گفتم برای اولین بار «مزه‌ی قدرت» را در کام ما جاری کرد.

اهمیت دیدار ربانی با مزاری در همین نکته نهفته بود: علوم اجتماعی فقط دفتر حزب وحدت نبود؛ صحنه‌ای بود که در آن، شأن سیاسی یک جامعه به آزمون گذاشته می‌شد. ربانی با آمدنش، ولو با تردید و اکراه اولیه، این شأن را به رسمیت شناخت. مزاری با نرفتنش، نشان داد که احترام سیاسی زمانی معنا دارد که دو طرف از موضع عزت با هم روبه‌رو شوند. در میدان کابل، که هر حرکت کوچک می‌توانست پیام بزرگی داشته باشد، این دیدار یکی از نخستین صحنه‌هایی بود که تفاوت دو منطق قدرت را آشکار کرد: منطق موقعیت رسمی و منطق اعتماد اجتماعی.

برای ربانی، «موقعیت» از بالا تعریف می‌شد؛ از جایگاه رسمی، از سلسله‌مراتب قدرت، از این‌که چه کسی باید نزد چه کسی برود. برای مزاری، موقعیت از اعتماد مردم می‌آمد؛ از رنجی که یک جامعه پشت سر گذاشته بود، از حقی که سال‌ها انکار شده بود و از اراده‌ای که دیگر نمی‌خواست در حاشیه بماند. همین تفاوت، در ظاهرِ یک دیدار ساده، به نمایش درآمد. ربانی به علوم اجتماعی آمد؛ اما در واقع، در آستان مطالبه‌ای ایستاد که دیگر با چند کرسی و چند وعده آرام نمی‌شد.

از این زاویه، ۳۰ ثور ۱۳۷۱ تنها روز آمدن ربانی به علوم اجتماعی نیست؛ روزی است که در آن، سیاست هزاره برای لحظه‌ای از جایگاه مراجعه‌کننده به جایگاه طرف گفت‌وگو ارتقا یافت. این ارتقا، محصول تشریفات نبود؛ محصول اعتماد بود. مزاری پشتوانه‌ی خود را نه از عنوان، نه از دولت، نه از کاپیتول، بلکه از مردمی می‌گرفت که سال‌ها در حاشیه مانده بودند و اکنون می‌خواستند با زبان خود سخن بگویند. علوم اجتماعی، در آن روز، آستان همین سخن بود.

***

در دیداری که ربانی به علوم اجتماعی آمد و با مزاری گفت‌وگو کرد، از سید محمد سجادی یاد کردم که او نیز در حاشیه‌ی اتاق نشسته بود و جریان جلسه و گفت‌وگوها را یادداشت می‌کرد. جزئیات این نشست، در یادداشت‌های سجادی با دقت و گستردگی بیشتری ثبت شده بود. گفتم که عبدالاحمد مبارز، فیلم‌بردار آن زمان حزب وحدت، نیز تمام جریان آمدن ربانی و نشست او با مزاری را تصویربرداری کرده بود. اگر آن فیلم و یا یادداشت‌های سجادی روزی به دست آید، بی‌تردید تصویر روشن‌تر و زنده‌تری از این صحنه‌ی مهم در اختیار ما خواهد گذاشت؛ صحنه‌ای که امروز بخش بزرگی از آن در حافظه‌ها، روایت‌ها و یادداشت‌های پراکنده باقی مانده است.

مرتضوی در «قصه‌های زندگی» حاشیه‌هایی از این دیدار روایت می‌کند که من از همه‌ی آن‌ها اطلاع مستقیم ندارم؛ اما درباره‌ی زمینه‌سازی ملاقات، جزئیات خاصی آورده است. او می‌گوید که «پیش آقای مزاری رفتم و ایشان را در جریان قرار دادم. آقای مزاری خندید و گفت: خوب است. ایشان به اینجا بیاید تا خیانت مسعود را برایش بیان کنم.» مرتضوی می‌نویسد: «به آقای مزاری گفتم: مشکلاتی که بین شما و آقای احمدشاه مسعود است، با آمدن ایشان قابل حل است. اما باید برخورد شما با استاد ربانی متین باشد؛ چون من ایشان را وادار کردم که نزد شما بیاید. کاری نکنید که او ناراحت گردد. همین آمدن استاد ربانی در علوم اجتماعی که مرکز اصلی حزب وحدت است و دیدار و ملاقات با جنابعالی از نظر سیاسی و اجتماعی ارزش زیادی دارد.»

مرتضوی می‌نویسد که مزاری در پاسخ او گفت: «می‌دانم با ایشان چگونه برخورد نمایم تا حالش گرفته شود.» مرتضوی در ادامه می‌نویسد که به مزاری گفتم: «این برخورد سیاسی و اخلاقی نیست. این می‌شود برخورد نظامی نه سیاسی. امیدوارم برخورد نظامی نفرمایید.» و سپس نتیجه می‌گیرد: «وقتی برخورد و دیدگاه آقای مزاری را مشاهده کردم، سخت از وساطت خود نگران بودم.»

من، باز هم، از این بخش ماجرا و جزئیاتی که سید مرتضوی نوشته است، اطلاع مستقیم ندارم و راستی‌آزمایی آن را به خود سید مرتضوی حواله می‌کنم که راوی این روایت است. اما از جریان جلسه، و شاید با همان تصویر پیشینی که در ذهن مرتضوی شکل گرفته بود، او صحنه‌ی پرتنشی را در خاطره‌ها زنده می‌کند؛ صحنه‌ای که بخشی از آن در یادداشت‌ها و سخنان سجادی و حکایت‌های کریم خلیلی و سید مصطفی کاظمی نیز بازتاب داشت. با این حال، به گمان من، بخش مهم‌تری از معنای این صحنه در روایت مرتضوی کم‌رنگ مانده یا اصلاً دیده نشده است: معنایی که برای فهم الگوی رهبری مزاری اهمیت اساسی دارد.

مرتضوی می‌نویسد: «در این ملاقات من، آقای سید مصطفی کاظمی و آقای محمد کریم خلیلی اعضای شورای سیاسی حزب وحدت حضور داشتیم. آقای مزاری بعد از پذیرایی از آقای استاد ربانی، در جایگاه همیشگی خود قرار گرفت. استاد ربانی در صندلی‌ای که در کنار میز ایشان بود نشست.»

این بخش روایت مرتضوی تا جایی درست است؛ اما تصویرسازی او از جایگاه نشستن مزاری و ربانی را با این جزئیاتی که او ارایه کرده است، نشنیده بودم. بعدها در حلقه‌ی همراهان ما در علوم اجتماعی، ژست‌های نمادین مزاری در این دیدار مورد بازگویی و تبصره‌های زیادی قرار می‌گرفت. این ژست‌ها که در آن روزها برای ما هیجان‌انگیز بود، سال‌ها بعد، به یکی از کلیدهای فهم الگوی رهبری سیاسی او تبدیل شد.

اگر تصویرسازی مرتضوی از جایگاه نشستن مزاری و ربانی راست باشد، نکته‌های زیادتری را در این دیدار به گونه‌ی نمادین خلق می‌کند. مرتضوی می‌گوید که «مزاری بعد از پذیرایی از آقای استاد ربانی، در جایگاه همیشگی خود قرار گرفت. استاد ربانی در صندلی‌ای که در کنار میز ایشان بود، نشست». این تصویر جای تأمل زیادی دارد و من هنوز در صحت آن متیقن نیستم. مزاری در دفتر خود میز بزرگی داشت که مصاحبه با عبدالاحمد مبارز نیز در همان‌جا ثبت شده و ویدیوی آن موجود است. مزاری معمولاً پشت آن میز، روی صندلی کلان چرخ‌داری می‌نشست که پوشه‌ی پلاستیکی سرخ‌رنگ داشت و بازوهای پهن آن، به جایگاه نشستن او وقار و سنگینی خاصی می‌داد. در بسیاری از ملاقات‌های رسمی و سیاسی دیگر، مزاری از پشت میز خود برمی‌خاست و پیش روی میز، روی صندلی‌هایی که مشابه هم بودند، در کنار مهمانان خود می‌نشست و گفت‌وگو می‌کرد. یک نمونه‌ی آن در ویدیویی که نشست مزاری با هیأت تنظیم نسل نو هزاره را بازتاب می‌دهد، دیده می‌شود. اما در دیدار ربانی، به روایت مرتضوی، وضع متفاوت بود. به گفته‌ی او، مزاری پشت میز خود نشست و ربانی را در سمت راست میز، روی صندلی جداگانه‌ای که برای او گذاشته بودند، پذیرفت. سایر اعضای هیأت دو جانب نیز روی صندلی‌هایی که دورادور اتاق چیده شده بود، نشستند. نمادهای این صحنه، بسیار عمیق و معنادار اند که باید مورد توجه قرار گیرند. تصور شخصی من این است که سید مرتضوی در ارایه‌ی تصویر جایگاه مزاری و قراردادن ربانی در صندلی‌ای که در کنار میز وی بود، صحنه را خیلی دراماتیک جلوه داده است و بعید می‌دانم که راست باشد.

به هر حال، روایت مشهور این بود که در طول سخنان ربانی، مزاری صندلی خود را به سوی او چرخانده بود و با دقت گوش می‌داد. تسبیح انگوری‌رنگش در دستش بود و دانه‌های آن را یکی‌یکی پایین می‌انداخت. گاهی نیز انگشت شصت دست چپ خود را آرام‌آرام در میان انگشتان دیگر مالش داد. گویا مزاری با مالش دادن شصت و با تکان دادن سر، نشان می‌داد که سخنان ربانی را دنبال می‌کند و از آن‌ها تأثیر می‌پذیرد. در عین حال، سکوت، حالت بدن و جای نشستن او نیز زبانی داشت که از کلمات کم‌معناتر نبود.

در «بازی‌های گرسنگی»، معماری فضا همیشه پیام دارد: کاپیتول از بالا به ناحیه نگاه می‌کند. وقتی فاصله‌ی بالا و پایین حفظ می‌شود، سلسله‌مراتب حفظ می‌شود. در علوم اجتماعی، آن روز، معماری فضا پیامی داشت که با پیام معمول قدرت فرق می‌کرد. مزاری در طبقه‌ی دوم ماند، به استقبال ربانی نرفت، اما او را در دفتر خود با گرمی پذیرفت. این ترکیب از صمیمیت و استواری، در آن شرایط، خود نوعی گفتار بود.

نکته‌ی ظریف دیگر نیز در همین‌جا بود که مزاری برای استقبال از ربانی به صحن علوم اجتماعی پایین نرفت؛ اما هنگامی که ربانی وارد اتاق شد، مزاری او را در آغوش گرفت و با گرمی با او مصافحه کرد. این رفتار، هم حرمت مهمان را نگه می‌داشت و هم جایگاه نمادین علوم اجتماعی و موقعیت مزاری را پایین نمی‌آورد. مزاری نه بی‌احترامی کرد و نه خود را در مقام مراجعه‌کننده قرار داد. این ظرافت، در نگاه اول شاید کم‌اهمیت به نظر برسد؛ اما در میدان کابل ۱۳۷۱، هر حرکت نمادین بار معنا داشت. علوم اجتماعی برای مزاری تنها محل اقامت یا دفتر کار نبود؛ آستان سخن یک جامعه‌ی حذف‌شده بود.

آرایش جای نشستن هر دو نفر و اعضای جلسه، به‌نظر می‌رسید با دقت تنظیم شده باشد. اگر روایت مرتضوی را اعتبار کنیم، مزاری پشت میز بزرگ خود، روی همان صندلی کلان چرخ‌دار که با پوش پلاستیکی سرخ‌رنگ آزین شده بود، نشست و صندلی مخصوص ربانی را در حاشیه‌ی دست راست میز او گذاشته بودند. من فکر می‌کنم در این آرایش، اگر احیاناً روایت مرتضوی راست باشد، سلیقه و نگاه خود مزاری نقش داشته است. هیچ‌کس دیگر بعدها ادعا نکرد که به دلیل خاصی، این جایگاه‌ها را برای ملاقات‌کنندگان تنظیم کرده است. آرایش فضای جلسه، هر که آن را طراحی کرده بود، معنای روشنی داشت: ربانی مهمان بود، محترم بود، اما مزاری در جایگاه خود نشسته بود؛ جایگاهی که از اعتماد مردم و از موقعیت تازه‌ی حزب وحدت در علوم اجتماعی برمی‌خاست.

در منطق معمول دیدارهای سیاسی، شاید این جزئیات کوچک به نظر برسند: چه کسی کجا نشست، چه کسی تا کجا به استقبال رفت، میز در کدام سمت بود، صندلی چه رنگی داشت. اما در کابل ۱۳۷۱، هیچ‌یک از این‌ها کوچک نبود. در شهری که هر حرکت سیاسی بار معنا داشت، جای نشستن نیز زبان داشت. علوم اجتماعی برای مزاری تنها محل اقامت یا دفتر کار نبود؛ آستان سخن یک جامعه‌ی حذف‌شده بود. او نمی‌خواست این آستان، با تعارف‌های معمول سیاست، دوباره به حاشیه رانده شود.

در منطق «بازی‌های گرسنگی»، کاپیتول همیشه می‌خواهد مرکز دیدن، سخن‌گفتن و معنا را خود تعیین کند. ناحیه‌ها باید در همان جایی دیده شوند که کاپیتول برای‌شان تعیین کرده است؛ باید منتظر فراخوان باشند، در قاب دیگران ظاهر شوند و در صحنه‌ای بازی کنند که قانونش از پیش نوشته شده است. اما بازی از لحظه‌ای تغییر می‌کند که ناحیه‌ی خاموش، نقطه‌ی دید خود را به مرکز معنا تبدیل کند. علوم اجتماعی برای مزاری چنین جایگاهی داشت. او آن‌جا را به نقطه‌ای تبدیل کرده بود که دیگران باید آن را ببینند، به آن بیایند و به رسمیت بشناسند.

در این صحنه، اعتماد بار دیگر خود را در شکل نمادین نشان می‌داد. مزاری در فضای خاص آن جلسه، تنها یک فرد نبود؛ حامل اعتمادی بود که مردم به او سپرده بودند. ربانی، در صندلی کنار میز مزاری، تنها مهمان یک رهبر حزبی نبود؛ نماینده‌ی قدرتی بود که باید می‌آموخت با این اعتماد چگونه روبه‌رو شود. این همان جابه‌جایی ظریفی بود که الگوی رهبری مزاری را از الگوهای سنتی جدا می‌کرد: او سیاست را نه فقط در گفت‌وگو و معامله، بلکه در شأن، موقعیت، زبان بدن، جای نشستن و حفظ اعتماد مردم نیز می‌فهمید.

در منطق و نمادهای «بازی‌های گرسنگی»، این دیدار و صحنه‌هایی که به آن رنگ و معنا می‌دادند، یکی از نخستین تصویرهای تقابل در میدان کابل بود. هنوز جنگ بزرگ آغاز نشده بود، اما نشانه‌های آن را می‌شد در همین جزئیات دید: در این‌که چه کسی مرکز را تعریف می‌کند؛ چه کسی به دیدار چه کسی می‌رود، چه کسی در کدام جایگاه می‌نشیند و چه کسی می‌خواهد قانون بازی را از نو معنا کند. ربانی در ۳۰ ثور ۱۳۷۱ به علوم اجتماعی آمده بود؛ اما در معنایی عمیق‌تر، قدرت به آستان جامعه‌ای رسیده بود که دیگر نمی‌خواست در حاشیه بماند.

در یادداشت بعدی، متن و محتوای گفت‌وگوی ربانی و مزاری را به تفصیل خواهم آورد. این گفت‌وگو تصویری را که از فضای تقابل ربانی و مزاری توصیف کردم، کامل‌تر و روشن‌تر بازتاب می‌بخشد.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000