بعد از مدتی دوباره میخواهم بنویسم. چند روز دوری از نوشتن برایم مانند داشتنِ حسِ دلتنگی از دوستی بود که انگار از من ناراحت است و نمیخواهد با من همکلام شود. میدانید چرا اینقدر دلتنگِ نوشتن بودم؟ چون حس میکنم نوشتن مسیرِ رسیدن به رویاهایم را هموارتر میکند و به من احساسِ آرامش میدهد. درست یادم هست برای اولین بار که شروع به نوشتن کرده بودم، حس میکردم مسیرم را یافتهام و میتوانم با چراغِ نویسندگی به رویاهایم نزدیکتر شوم؛ انگار دوستی را یافته بودم که میتوانستم ساعتها با او درددل کرده، حالم را بهتر کنم.
من از زمانی شروع به نوشتن کردم که دیگر نمیخواستم ادامه بدهم و آسانترین راه برایم متوقف شدن بود. زمانی که دلتنگِ سادهترین چیزها بودم، چیزهایی که به نظرِ دیگران بسیار ساده میآمدند؛ اما همانها میتوانستند دنیای مرا تغییر دهند. شبها را به سختی سحر میکردم و روزهایم نیز به دشواری سپری میشدند. در غروبِ آفتاب دلم میخواست گریه کنم، در گوشهای دنج بنشینم، فقط داد بزنم و با صدای بلند از خداوند بخواهم که این حجم از دلتنگی را از من بکاهد. مدتی بعد، آرامش را در دلِ نوشتن یافتم و شبها تا میتوانستم عقدههای دلم را روی کاغذِ سفید و با قلمِ آبیام خالی میکردم. شبها انگار معجزهای سحرآمیز داشتند که فقط خودم میتوانستم آن را درک کنم؛ معجزهای آرامشبخش که نه در روشنیِ آفتاب وجود داشت و نه در سپیدیِ سپیدهدم. آرامشی که به ندرت در دلها پیدا میشد و برای دختری که دیگر صدای خندههایش در صنف بلند نمیشد، با شوقِ مکتب رفتن از خواب بیدار نمیشد و با دستانش خطی روی تختهی سیاه نمینوشت، هیچ چیزی جز نوشتن نمیتوانست آرامشبخش باشد.
این فقط داستانِ من نبود که گاهی اوقات از دلتنگیِ مکتب نرفتن شبها با گریه میخوابیدم و دلم میخواست معجزهای رخ دهد تا من و همسنوسالانم بتوانیم با آرامشِ خاطر درس بخوانیم؛ بلکه داستانِ میلیونها دختری بود که از اساسیترین حقوقِ خود محروم شده بودند. در همان اوجِ دلتنگی و ناامیدی، نوشتن معجزه کرد و کمکم حالم را بهتر ساخت. حالا دو سال است که من مینویسم و خودم را آرام میکنم؛ اگر مدتی ننویسم، خلأیی عمیق را در وجودم حس میکنم، خلأیی که با هیچ چیزِ دیگری پر نمیشود.
من بیشترِ اوقات این آرامش را در هوای شبانگاهی مییابم. شب که فرا میرسد، حس میکنم باید کارِ مورد علاقهام را انجام دهم. گرچه در اوایل فکر میکردم من هم مثل دیگران باید بیشتر در هوای زیبای صبحگاهی و هنگامِ صدای گنجشکها، که موسیقیِ خداوند برای نوشتن است، بنویسم؛ اما بعداً فهمیدم که حسِ نوشتن یکباره میآید و آن وقت فرقی نمیکند صبح باشد یا شب، هوا روشن باشد یا تاریک، ماه در آسمان بدرخشد یا آفتاب به آرامی بتابد و ستارهها چشمک بزنند یا گنجشکها آواز بخوانند. نوشتن حسِ زیبایی است که یکباره طغیان میکند و مرا به عالمِ زیباییها میبرد. آن زمان متوجه میشوم که قدمزنان از آن حالوهوای زیبا لذت میبرم.
این سفرِ زیبا برای من در دلِ نوشتن رخ میدهد و باعث میشود خودم را از دنیای دلتنگی و دوری، به عالمی سراسر زیبایی رهنمون شوم. نوشتن در زمانی که ناامیدی کمکم مرا از حرکت میانداخت، راه را به من نشان داد؛ راهی که پر از زیبایی و خوبی بود. حالا حس میکنم از لحاظ روحی آرامش دارم، شبها با خیالِ راحت میخوابم و مسیرِ یافتنِ آرامش را پیدا کردهام.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه