شاید زندگی برای من و دختران دیگر در افغانستان آسان نباشد، شاید هر روز با حسرتِ نداشتههای خود زندگی میکنیم؛ همان نداشتههایی که حالا فقط خاطرهای از آنها باقی مانده است. اما هیچکس نتوانسته امیدی را که همچون دانهای کوچک در زندگیمان جوانه زده و حالا به گیاهی تبدیل شده است، قطع کند.
من به این جمله باور دارم که میگوید: «پشت هر تاریکی، روشنایی است.» همین چند واژه برایم همچون شمعی در میان تاریکیهاست. شاید گاهی آن شمع با طوفانی بزرگ مواجه شود و شاید نتواند به تنهایی روشنایی زیادی به وجود آورد؛ اما با نورش میتواند مسیر زندگی خیلی از آدمها را روشن کند.
روشن بودن یک شمع در تاریکی مطلق برایم بسیار باارزش است؛ درست مثل اینکه به فردی تشنه در بیابان، یک گیلاس آب هدیه کنی. امروز من دختران افغان را خوشبخت احساس میکنم، چون در شرایطی که زندگی میکنند، باز هم میتوانند از فرصتها استفاده کنند. همین فرصتها و تلاشهای امروز است که مسیر را برای آینده روشن میسازد.
اگر امروز راه مکتب را به روی من بستهاند، راه آموختن را در دلم زنده نگه میدارم، کتاب را از یاد نمیبرم و امید را در دل حفظ میکنم. میدانم آینده بیشتر دست خود ماست و آینده را ارادهی قوی، صبر و امید میسازد، نه شرایطی که در آن زندگی میکنیم. شاید رسیدن به رؤیاهایم دیرتر اتفاق بیفتد، اما هنوز هم میتوان به آنها رسید.
چهار سال میگذرد که به جرم دختر بودن از تمام حقوق خود محروم شدهام؛ اما در همین چهار سال خیلی چیزها آموختم، اینکه چگونه حتی وقتی در دنیا به اندازهی سرِ سوزنی امید نیست، باز هم لبخند بزنم و ادامه دهم.
در همین چهار سال، هر روز با این امید از خواب بیدار میشوم که شاید امروز بتوانم به مکتب بروم. هر روز را آغاز یک فرصت جدید میبینم و همیشه تلاش میکنم تا آن روزی برسد که صبحش، وقتی برادرم به مکتب میرود، در دلم حسرت نخورم که «چرا من نه؟.»
هر صبح که برای تماشای طلوع خورشید کنار پنجرهی اتاقم مینشینم و به افق نگاه میکنم، احساس میکنم آینده و رویاهایم به من سلام میکنند. این حسی است که میتواند مرا برای یک روز دشوار آماده کند.
من باور دارم که این شرایط همیشگی نیست و برای آن روزهایی که قرار است به رویایم برسم، از امروز تلاشم را میکنم تا هیچ دختر دیگری مثل من قربانی فرهنگهای نادرست جامعه نشود.
این روزهایی که با همهی محدودیتها زندگی میکنم، برایم مثل شبی تاریک و طولانی میماند؛ شبی که فردایش قرار است دوباره به مکتب بروم و همهی این روزها برایم مثل یک کابوس ترسناک و دردناک باشد که در کودکی دیدهام، نه چیزی بیشتر.
با این حال، من باز هم ادامه میدهم، چون فردا منتظر من است. با روشن کردن یک شمع و ایجاد یک جرقه میتوانم از فرصتها استفاده کنم. شاید دیر به نظر برسد؛ اما هنوز هم دلم نمیخواهد تسلیم شوم.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه