پانزدهم اگست قصهی دردناکی برایم به یادگار گذاشت؛ قصهای که خودم قربانی حکومت حاکم شدم. یادم هست آن روز کوچهها و سرکها خالی بودند، دکانها بسته و مردم از آمدن طالبان و سقوط جمهوریت صحبت میکردند. من در آن زمان فقط هشت سال سن داشتم و در دنیای خیالهای کودکانهی خودم غرق بودم. اصلا باور نمیکردم چنین اتفاقی واقعاً رخ بدهد.
آن روز من همراه خواهرم و خالهام به بازار رفتیم. وقتی به اطراف نگاه کردم، دیدم سکوت تمام شهر را فراگرفته است و مردم بسیار کمی در رفتوآمد بودند. در آن خلوتی، چشمم به دکانی افتاد که تا هنوز باز بود. وارد شدیم، سلام کردیم و دربارهی قیمت لباس پرسیدیم. فروشنده گفت: «کار و کاسبی کاملاً تعطیل شده است. بعد از شایعهی آمدن طالبان، مردم خرید نمیکنند و قیمت لباسها گران شده است.»
خواهرم خندید و گفت: «ما هنوز طالبی را ندیدهایم، شاید فقط یک شایعه است.»
لباس را گرفتیم و به طرف خانه راه افتادیم. در راه هر کسی را که میدیدیم، با ترس و نگرانی به طرف ما نگاه میکرد؛ انگار همه منتظر یک اتفاق بزرگ بودند.
وقتی به خانه رسیدیم، چند دقیقه نگذشته بود که ناگهان صدای فریاد مردم بلند شد. همه میگفتند: «کابل سقوط کرد و طالبان وارد کابل شدند.» ترس و وحشت تمام وجودمان را فراگرفت. همه به فکر آینده بودند. بعضیها میخواستند به زندگی عادی خود ادامه دهند، اما سؤالهای زیادی ذهن ما را پر کرده بود و هیچکس نمیدانست چه سرنوشتی در انتظار ماست.
شب آن روز، همه با نگرانی دربارهی آینده صحبت میکردند. ناگهان صدای زنگ تلفن به گوش ما رسید. مامایم گوشی را برداشت. یکی از آشنایان ما بود؛ او گفت: «از میدان هوایی مردم را به خارج از کشور انتقال میدهند. اگر میخواهید همراه ما بیایید.» بعد از چند دقیقه صحبت، مامایم گوشی را قطع کرد و گفت: «من فردا به میدان هوایی میروم.» دیگران نیز میخواستند همراه او بروند، اما شرایط اجازه نداد.
صبح روز بعد، مامایم با همه خداحافظی کرد و راهی میدان هوایی شد. ما نیز تمام روز کنار تلویزیون نشستیم و منتظر خبرهای تازه بودیم. یک روز، دو روز و سه روز گذشت، اما از او خبری نبود.
سرانجام روز چهارم فرا رسید. صدای دروازه را شنیدم. رفتم ببینم چه کسی است، دیدم مامایم است. او وارد خانه شد، با جسمی خسته و چهرهای پر از خستگی. پدرم پرسید: «چه شد؟»
مامایم پاسخ داد: «در آنجا آنقدر آدم جمع شده بود که حتی جای پا گذاشتن وجود نداشت. کودکان خردسال زیر گرمای سوزان و روی سمنت نشسته بودند و از شدت گرما و تشنگی لبهایشان خشک شده بود. مردم حتی بالای بال طیاره هم سوار میشدند. همه ترس داشتند چه اتفاقی برای این کشور خواهد افتاد. رفتن از کشور تنها آرزوی این مردم شده بود و شرایط بسیار سخت و طاقتفرسا بود؛ به همین دلیل برگشتم.»
چند دقیقه نگذشته بود که یکی از آشنایان زنگ زد و گفت: «دروازه باز شده است و ما داخل هواپیما هستیم. اگر صبر میکردی، حالا تو هم با ما بودی.»
جملهی بعدی او جانم را به لرزه درآورد؛ گفت بعد از باز شدن دروازه، یک حملهی انتحاری رخ داده و شماری از مردم جان خود را از دست دادهاند. با شنیدن این خبر، از یک طرف خوشحال بودم که مامایم سالم به خانه برگشته است و از طرف دیگر، قلبم برای مردمی میسوخت که برای رسیدن به زندگی بهتر به آنجا رفته بودند، اما جان شیرین خود را از دست دادند.
پس از آن روزها، ترس و نگرانی همچنان ادامه پیدا کرد. محدودیتها بیشتر شد، وضعیت اقتصادی ضعیفتر گردید و شرایط زندگی روزبهروز دشوارتر شد. کمکم زنان و دختران با محدودیتهای زیادی روبرو شدند و از بسیاری از حقوق خود محروم گشتند. درهای مکاتب به روی دختران بسته شد و بسیاری از آرزوهای آنان با موانع بزرگ روبرو گردید.
اما با وجود همهی این سختیها، امید هنوز در دل ما زنده است. اکنون پنج سال از حاکمیت طالبان میگذرد؛ اما ما دختران هنوز دست از تلاش برنداشتهایم. ما هر چه از توان ما برمیآید انجام میدهیم تا یاد بگیریم، پیشرفت کنیم و آیندهی خود را بسازیم.
اگرچه درهای مکاتب به روی بسیاری از دختران بسته شد؛ اما ما خانهی خود را به مکتب تبدیل کردیم و اجازه ندادیم چراغ علم و امید خاموش شود. ما باور داریم که آیندهی این کشور هستیم.
شاید امروز سن زیادی نداشته باشم و شاید بعضیها مرا جدی نگیرند؛ اما من باور دارم روزی خواهد رسید که تلاشهای ما دیده میشود و نام ما در جهان شناخته خواهد شد. ما دخترانی هستیم که با وجود مشکلات ایستادهایم، یاد گرفتهایم و رؤیاهای بزرگی در سر داریم.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه