در افغانستان، جغرافیایی دور، دخترها خیلی زودتر از آنکه خواندن و نوشتن را یاد بگیرند، یاد میگیرند چگونه احساساتشان را پنهان کنند. انگار از همان کودکی کسی در گوششان زمزمه میکند که اینجا حتی چهره هم باید مطابق میل دیگران باشد. من هم یکی از همان دخترهایم.
هر صبح پیش از آنکه از خانه بیرون بروم، روبهروی آیینه نمیایستم تا موهایم را مرتب کنم؛ روبهروی خودم میایستم تا صورتم را تمرین کنم. نه آنقدر غمگین که کسی بپرسد چه شده است، نه آنقدر شاد که کسی بگوید از چه خوشحالی؟ لبخند باید اندازه داشته باشد، نگاه باید پایین باشد و سکوت، بلندترین صدای زندگیام. گاهی فکر میکنم در این شهر چهرهها بیشتر از تذکره کنترل میشوند.
در کوچههای کابل آدمهای زیادی را دیدهام که راه میروند اما انگار زندگی نمیکنند: مردی که هر روز کنار نانوایی میایستد و به نقطهای نامعلوم خیره میشود، مادری که دست کودکش را گرفته؛ اما تمام مسیر را با ترس پشت سرش را نگاه میکند و دختری که کتابهایش را هنوز در بغل میفشارد، با اینکه سالهاست اجازه ندارد پشت چوکی صنف بنشیند. ما همه راه رفتن را بلدیم، اما هیچکس نمیداند چگونه زیر بار این همه سکوت نفس بکشیم.
روزی که دروازههای مکتب به روی دختران بسته شد، فقط ساختمانهای آموزشی تعطیل نشدند؛ بخشی از آیندهی ما هم پشت همان دروازهها جا ماند. از آن روز به بعد، هر بار که از کنار مکتبم رد میشوم، احساس میکنم صدای خندههای گذشته هنوز میان دیوارهایش مانده، اما دیگر کسی نیست که آنها را بشنود.
شبها کتابهایم را از قفسه بیرون میآورم، گردوغبارشان را پاک میکنم و صفحههایشان را ورق میزنم؛ نه برای امتحان، بلکه برای اینکه فراموش نکنم روزی دختری بودم که رؤیاهای بزرگی داشت. هنوز هم دارم؛ اما حالا رویاهایم را آرامتر میبینم، آنقدر آرام که حتی دیوارهای خانه هم نشنوند.
گاهی سوار کاستر میشوم، کنار پنجره مینشینم و شهر را نگاه میکنم. هر ایستگاه داستانی دارد: پیرمردی که با دستهای پینهبسته بار میبرد، کودکی که پلاستیک میفروشد؛ اما خودش طعم کودکی را نچشیده است، زنی که خریدهایش را محکم در دست گرفته انگار تمام زندگیاش داخل همان کیسههاست و دخترانی مثل من… دخترانی که سکوتشان از تمام صدای شهر سنگینتر است.
گاهی نگاههای کوتاهی میان ما ردوبدل میشود؛ نگاههایی که هیچ واژهای ندارند؛ اما انگار همهچیز را میگویند. هیچکدام از ما دیگری را نمیشناسد، اما درد ما را پیش از آشنایی به هم معرفی کرده است.
مادرم همیشه میگوید گاهی برای زنده ماندن باید سکوت کرد. من او را سرزنش نمیکنم. او زنی است که عمرش را میان جنگ، انفجار، مهاجرت و ترس گذرانده است. او بهتر از هر کسی میداند بعضی سکوتها از روی ترس نیست، از روی خستگی است؛ اما من از چیزی بیشتر از ترس میترسم: از عادت کردن.
میترسم روزی برسد که دیگر نبودنِ حق انتخاب برایم عادی شود. میترسم به محدودیتها آنقدر خو بگیرم که آزادی را فقط در کتابها پیدا کنم. میترسم آنقدر نقش بازی کنم که خود واقعیام را فراموش کنم.
بزرگترین زندان، دیوارهای سیمانی ندارد. بزرگترین زندان جایی است که انسان مجبور شود هر روز نسخهای تازه از خودش بسازد تا پذیرفته شود؛ جایی که حقیقت را پشت لبخندی مصنوعی پنهان کند، اشکهایش را شبانه خرج کند و رؤیاهایش را در تاریکی خاک کند.
اما هنوز چیزی در وجود ما زنده است؛ چیزی که هیچ قدرتی نتوانسته خاموشش کند: امید.
امید شبیه چراغ کوچکی است که در طوفان میلرزد؛ اما خاموش نمیشود. شاید نورش کم باشد؛ اما همان نور کم برای پیدا کردن راه کافی است.
من دختر افغانستانم. شاید امروز نتوانم در دانشگاه بنشینم، شاید نتوانم آزادانه برای آیندهام تصمیم بگیرم، شاید هر روز مجبور باشم بخشی از احساساتم را پنهان کنم؛ اما هنوز میتوانم فکر کنم، بخوانم، بنویسم و رویا ببینم. هیچکس نمیتواند ذهنی را که به حقیقت ایمان دارد زندانی کند.
من باور دارم روزی خواهد رسید که دختران این سرزمین، پیش از آنکه نگران حالت چهرهیشان باشند، نگران انتخاب کتاب بعدیشان باشند؛ روزی که هیچ دختری برای خندیدن احساس گناه نکند و هیچ دختری اشکهایش را از ترس قضاوت پنهان نکند. شاید آن روز دیر برسد، اما خواهد رسید.
تا آن روز من مینویسم. مینویسم تا یادم نرود که انسان بودن یعنی حق داشتن برای غمگین شدن، برای خندیدن، برای اعتراض کردن و برای رویا دیدن.
اگر روزی از من بپرسند سختترین رنج این سالها چه بود، نمیگویم بسته شدن دروازههای مکتب یا خاموش شدن آرزوها؛ میگویم سختترین رنج این بود که کمکم یاد گرفتیم پیش از آنکه خودمان باشیم، نقابهای خود را انتخاب کنیم و هیچ اندوهی از گم کردن چهرهی واقعی انسان تلختر نیست.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه