از امتحان انگلیسی تا امتحان زندگی

شب امتحان بود و من هیجان‌زده و بی‌حوصله منتظر صبح بودم که امتحان فرا برسد؛ چون انگلیسی را زیاد دوست دارم و کلماتش را دانه‌به‌دانه حفظ بودم. من با دقیقه‌شماری کارهایم را انجام می‌دادم. کارم که تمام می‌شد، یک‌بار کتابم را به دست می‌گرفتم و بعد به دنبال کار دیگرم می‌رفتم. بالاخره نزدیک زمان امتحان شد. غذا که نتوانستم بخورم، چون هیجانم خیلی بیشتر شده بود. لباس سیاه با مقنعه‌ی سفید را که لباس آینده‌سازم بود پوشیدم و روانه‌ی مکتب شدم.

در راه مکتب به این فکر می‌کردم که اول‌نمره من هستم و چه شیرینی‌ای باید بدهم. با خودم فکر می‌کردم شیرینی اول‌نمرگی من چه باشد تا متفاوت باشد. در فکر غرق بودم که دیدم شیرینی‌فروش در حال پایین آوردن شیرینی‌های جدید از موتر به دکانش بود. دیدم خیلی شیرینی‌های متفاوتی دارد و تصمیم گرفتم که از همین دکان شیرینی بگیرم. بعد به قرطاسیه‌فروشی رفتم، یک پنسل نوکی و پاک‌کن گرفتم، کتابم را بیرون کشیدم و دوباره مرور کردم. بالاخره قدم‌زنان به مکتب رسیدم. خیلی شلوغ بود و سر‌وصدا همه‌جا را فرا گرفته بود. از هم‌صنفی‌هایم پرسیدم: «چرا درِ مکتب هنوز باز نشده است؟»

بالاخره سر‌معلم آمد، کمی ترسیده به نظر می‌رسید و گفت: «دخترها! امروز کابل به دست طالبان سقوط کرده است. هرچه زودتر طرف خانه‌های‌تان بروید و هیچ جای دیگر نروید!» سر‌وصدای همه شروع شد و همه دویدند. من خشکم زده بود. یعنی چه؟ من این‌همه هیجان داشتم بخاطر انگلیسی… استاد چه وقت می‌آیید؟ استاد قهر شد و گفت: «تو هنوز نرفتی؟» با این حرف استاد واقعاً جگرخون شدم و ترس بزرگی در دلم جا گرفت. سؤال‌هایی در ذهنم سرازیر می‌شد: اگر بعد از این نتوانم به مکتب بیایم چه؟ اگر مثل دوران قبل شود چه؟ آن رؤیای من چه خواهد شد؟ با خودم گفتم: نه حمیده! همچین چیزی نمی‌شود، این‌ها را از فکرت دور کن!

با ترس دوباره به خانه برگشتم. مادرم با لبخند پرسید: «چطور بود امتحان؟ این‌قدر زحمت کشیدی، توانستی سؤال‌هایت را حل کنی؟» با لبخند و اشک جواب دادم: «مادر! فکر کنم دیگر از امتحان خبری نیست. استاد به ما گفت بروید به خانه‌های‌تان، طالبان افغانستان را تصرف کرده‌اند. وقتی سؤال کردم چه وقت بیاییم، قهر شد.» مادرم ترسید و گفت: «یعنی چه؟» با عجله رفت طرف تلفن و به همه زنگ زد و حال همه را می‌پرسید… حال همه خوب بود.

چهار ماه گذشت. بعضی‌ها از افغانستان فرار کردند و بعضی‌ها نتوانستند؛ بعضی‌ها خانه‌های‌شان را فروختند تا فرار کنند. همه‌جا را ترس فرا گرفته بود، ولی کم‌کم همه چیز عادی شد؛ اما همیشه فکرم پیش باز شدن مکتب بود تا بتوانم بروم و انگلیسی را امتحان بدهم. نشد… یک سال گذشت با همه دروغ‌های‌شان که می‌گفتند باز می‌شود، ولی باز نشد. چشمم به درِ مکتب گره خورده بود، ولی باز نشد.

امشب در تلویزیون شنیدم که گفت دختران بالاتر از صنف ششم دیگر نمی‌توانند به مکتب بروند. دقیق به یادم است، مثل همان شب که بخاطر امتحان انگلیسی با هیجان درس می‌خواندم؛ ولی امشب با یک درد اشک می‌ریختم. خیلی اشک ریختم. آن شب که برای امتحان هیجان داشتم و این شبی که برای بسته شدن درِ مکتب چشم‌هایم غبارآلود و اشک‌آلود است؛ تا اینکه پیش چشم‌هایم تار شد و نفهمیدم.

صبح با سر‌وصدا از خواب برخاستم، مادرم در پهلویم بود و گفت: «چه شده دخترم؟» فقط در جوابش گفتم: «مادر! دختر بودن من جرم است؟» رفتم دست و رویم را شستم، دیدم چشم‌هایم سرخ و پف‌کرده است. دلم خیلی پر بود و می‌خواستم گریه کنم، ولی گریه چه دردی را درمان می‌کند؟

با خودم گفتم من باید بجنگم. درست از همان روز تصمیم گرفتم هیچ‌وقت شکست را قبول نکنم. تا امروز، ۲۷ تیر ۱۴۰۵، من توانستم مقابله کنم و بایستم؛ مثل ده‌ها دختر سرزمینم. ما قوی‌تر از دیروز هستیم، ما می‌توانیم و هیچ‌گاه دست برنمی‌داریم. ما می‌توانیم و مطمئنم می‌توانیم کشورمان را بسازیم. به امید موفقیت‌های هرچه بیشتر دختران سرزمینم. درست است که هر بار شکست می‌خوریم؛ ولی باز هم محکم‌تر از قبل و استوارتر خواهیم بود. دقیقاً همین زمین خوردن‌ها است که به ما بلند شدن و استوار ماندن را می‌آموزد.

ما دختران افغانستان هستیم، سخت‌کوش هستیم و دلاوری و مقابله کردن را در اولویت قرار می‌دهیم. دختر در افغانستان هیچ‌وقت دست نمی‌کشد، بلکه با هر ضربه محکم‌تر و قوی‌تر پا به جلو می‌گذارد. پس ای دختران سرزمینم! قول بدهیم که هیچ‌وقت دست از کوشش نکشیم. ما می‌توانیم. ما روزی افغانستان را آباد و آزاد خواهیم کرد. ما نسل جدید هستیم، پس بیایید افغانستان خود را بسازیم. امیدوار هستم تا روزی همه ما بتوانیم با لبخند به افغانستانی آزاد و آرام نگاه کنیم و بگوییم بالاخره کشور خود را نجات دادیم و آزادی را پیاده کردیم. ما دخترانی هستیم که روزی اجازه بیرون رفتن و درس خواندن را نداشتیم؛ اما شکست دادیم و توانستیم با سختی‌ها و چالش‌ها بجنگیم.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000