این روزهای سیاه هم می‌گذرد

گاه‌ناگاهی که از پیش مکتب ما می‌گذریم، درست است که خود ما از آنجا عبور می‌کنیم، اما نگاهی که به چهار طرف آن می‌اندازم و دلی که نمی‌خواهد از آنجا عبور کند، در همان‌جا باقی می‌ماند. به یاد روزهایی می‌افتم که با دوستانم یک‌جا از دروازه‌ی مکتب بیرون می‌شدیم و یک‌جا داخل می‌شدیم، یک‌جا می‌خندیدیم، یک‌جا تفریح می‌کردیم و یک‌جا کارخانگی انجام می‌دادیم. همه‌ی این‌ها واقعاً دردناک است. وقتی ما وارد مکتب شدیم، بیش از هفت سال سن نداشتیم. از همان سن کمی که داشتیم، با هم خاطره ساختیم و رویاپردازی کردیم، ولی همه‌ی آن‌ها با آمدن امارت اسلامی ظرف یک روز از بین رفت.

آن روزی که طالبان وارد افغانستان شدند، دقیقاً یک روز بعدش ما امتحان داشتیم؛ امتحانی که آخرین امتحان ما بود و بعد از آن دیگر از ما هیچ امتحانی گرفته نشد. بعد از آن روز، من دیگر نه روی مکتب را دیدم و نه روی برگه‌ی امتحان را. هر روزی که از پیش مکتبم رد می‌شوم، قلبم تکه‌تکه می‌شود. با چشمانی که در آن‌ها سیاهی جا گرفته است، نگاه عمیقی به طرف دیوارها و پنجره‌های مکتبم می‌کنم؛ مکتبی که دیگر آن رنگ، بو و زیباییِ آن وقت‌ها را ندارد.

از آن روز تا به حال چهار سال و چند ماه گذشته است و کتاب و کتابچه‌هایم هنوز هم در لابه‌لای کمد مانده‌اند؛ به امید روزی که بتوانم کتاب‌هایم را از کمد بیرون بکشم، تقسیم‌اوقات مکتبم را آماده کنم و روانه‌ی مکتب شوم. وقتی کتاب در بغل دارم، فکر می‌کنم در دنیایی قدم می‌گذارم که همه‌جایش پر از آرامش است و انگار تصور می‌کنم همه‌ی دنیا از آنِ من است و هیچ‌کس نمی‌تواند این آرامش را از من بگیرد. اما وقتی کتاب را از خود دور می‌کنم، می‌بینم که در جهنمِ این دنیا هستم و لحظه‌لحظهٔ آتشِ سوزانش مرا تکه‌تکه می‌کند.

وقتی از کوچه و بازار می‌گذرم، دختران خردسالی را می‌بینم که با چه شوقی کیف بر پشت دارند و در این آفتاب سوزان، بطری‌های آب در دست‌های کوچک‌شان است و با چه شور و شوقی یونیفرم مکتب‌شان را می‌پوشند و در راه با یکدیگر لبخندی محبت‌آمیز و قصه‌های دوستانه دارند. لحظه‌ای می‌ایستم، به آن‌ها خیره می‌شوم و به یاد روزهای کودکی خودم می‌افتم که با دوستانم در راه مکتب شوخی و مزاح می‌کردیم و یکدیگر را آزار می‌دادیم.

واقعاً روزهای به‌یادماندنی‌ای داشتم که هر ثانیه و لحظه‌اش حالا برایم یک خاطره شده است. یادم است وقتی ساعت‌های خالی داشتیم، چند نفر با هم جمع می‌شدیم، دور هم یک حلقه‌ی بسیار بزرگ را تشکیل می‌دادیم و در آن حلقه‌ی بزرگ قصه می‌کردیم، چهارمیوه بازی می‌کردیم و دزد و پولیس بازی می‌کردیم… روزها، هفته‌ها و ماه‌های خوبی بود؛ اما چه کنیم که آن روزها گذشت. ما تازه در حال رشد کردن بودیم، تازه همه‌ی ما رو آورده بودیم به درست نوشتن روی کتابچه‌های ما، درست می‌توانستیم خط‌های کتاب خود را به قشنگی درک کنیم و تازه فهمیده بودیم که معنای زندگی یعنی چه و خیلی چیزهای دیگر را… اما حیف که آن روزها گذشته است و دوباره برنمی‌گردد.

این روزهای سیاه هم می‌گذرد و ما شاهد روزهایی خواهیم بود که دوباره درهای مکاتب بر روی دختران ستم‌دیده باز شود و بتوانیم وارد دانشگاه‌ها شویم. بله، من یقین دارم که روزی همه‌ی ما آزاد می‌شویم و همه با هم پرواز خواهیم کرد. برای ما دختران شجاع هیچ فرقی نمی‌کند که این شرایط تا چه مدت طول می‌کشد؛ همه‌ی ما به این باور هستیم که روزی از این بند آزاد خواهیم شد و بر همه‌ی جهانیان نشان خواهیم داد که دختران شجاع و دلیر افغان باز هم توانستند پیروز شوند و یک قدم به موفقیت‌شان نزدیک‌تر شوند. من باور دارم روزی می‌رسد، چه دیر و چه زود، که بر لب‌های همه‌ی ما دختران افغان لبخندهای واقعی بنشیند.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000