روایت دختری که آرزوهایش را فروخت

نازیه دختری بیست‌ساله بود که تنها یک آرزو داشت؛ می‌خواست درسش را تمام کند، معلم شود و آینده‌ای روشن برای خود و خانواده‌اش بسازد. او با پدر، مادر و برادر کوچکش زندگی آرام و ساده‌ای داشت؛ اما نازیه پدرش را بر اثر یک حادثه‌ی ترافیکی از دست داد و وقتی پدر رفت، دنیا برای نازیه هم به پایان رسید.

خانه‌ای که پر از خنده و شادی بود، حالا پر از سکوت و بدهی شده بود. مادرش بیمار بود، برادرش هنوز کوچک بود و مکتب می‌رفت، خانه‌ی‌شان کرایی بود و وضعیت اقتصادی‌شان هر روز بدتر می‌شد. گاهی حتی پیدا کردن یک وعده غذا هم برای‌شان دشوار بود و صاحب‌خانه هر ماه پشت در می‌ایستاد و فقط یک جمله می‌گفت: «اگر پول ندارید، خانه را تخلیه کنید.» این جمله هر بار مانند خنجری بر قلب نازیه فرو می‌رفت.

او هنوز هزاران آرزو در دل داشت. می‌خواست درسش را تمام کند، معلم شود و روزی دست مادرش را بگیرد و با لبخند بگوید: «مادر جان! دیگر تمام شد… سختی‌ها به پایان رسید.» اما زندگی همیشه آن‌گونه که ما آرزو می‌کنیم پیش نمی‌رود.

یک روز یکی از اقوام‌شان پیشنهادی داد؛ پیشنهادی تلخ که شاید تنها راه نجات خانواده به نظر می‌رسید. مرد ثروتمندی چهل‌ساله که یک سال از فوت همسرش می‌گذشت، دنبال زنی می‌گشت تا از خانه و سه فرزندش مراقبت کند. او در عوض حاضر بود تمام بدهی‌های خانواده‌ی نازیه را بپردازد، هزینه‌ی درمان مادرش را تأمین کند و حتی برایشان خانه بخرد.

مادرش با چشمان اشک‌آلود گفت: «دخترم! هرگز راضی نیستم خوشبختی تو را قربانی کنم.» نازیه فقط لبخندی تلخ زد؛ می‌دانست دیگر راهی نمانده است. برای نجات مادر و آینده‌ی برادرش، آرزوهای خودش را کنار گذاشت؛ نمی‌خواست مادرش را نیز مانند پدر از دست بدهد. گاهی انسان برای نجات کسانی که دوست‌شان دارد، مجبور می‌شود آرزوهایش را دفن کند.

چند هفته بعد لباس سفید پوشید. آن لباس برایش لباس عروس نبود، بلکه کفن آرزوهایش بود. عروسی با اشک‌های مادر و سکوت نازیه به پایان رسید. روزهای نخست، فرزندان همسرش رفتار خوبی با او نداشتند، مدام کنایه می‌زدند و حضورش را نمی‌پذیرفتند. پسر بزرگ‌تر می‌گفت: «تو جای مادرمان را گرفته‌ای!»، دختر عکس مادرش را در آغوش می‌گرفت و تا صبح گریه می‌کرد و پسر کوچک‌تر نیز شب و روز بی‌تابی می‌کرد و مادرش را صدا می‌زد؛ اما همسرش مرد بدی نبود، با احترام با او رفتار می‌کرد، صدایش را بلند نمی‌کرد و هیچ کمبودی برایش نمی‌گذاشت. با این حال، احترام هرگز نمی‌توانست آرزوهای نازیه را به او بازگرداند.

نازیه هیچ پاسخی نداشت. فقط آرام کنارشان می‌نشست، موهای‌شان را نوازش می‌کرد و می‌گفت: «من قرار نیست جای مادرتان را بگیرم؛ هیچ‌کس نمی‌تواند جای مادر را بگیرد.» نازیه شب‌ها کنار پنجره می‌ایستاد، به آسمان خیره می‌شد و بی‌صدا اشک می‌ریخت. نه کسی را دوست داشت و نه از کسی متنفر بود، فقط احساس می‌کرد دیگر خودش نیست.

ماه‌ها گذشت و همین جمله‌ها و مهربانیِ نازیه، آرام‌آرام یخِ دلِ کودکان را آب کرد. خانه‌ای که پر از سکوت بود، کم‌کم رنگ زندگی گرفت. نازیه برای بچه‌ها غذا می‌پخت، درس‌های‌شان را مرور می‌کرد، با آن‌ها بازی می‌کرد، شب‌ها قصه می‌خواند و وقتی مریض می‌شدند تا صبح بالای سرشان بیدار می‌ماند. روزی پسر کوچک بی‌اختیار او را «مادر» صدا کرد. خواهر و برادرش نگاه‌های عجیبی به برادر کوچک‌شان انداختند؛ اما نازیه فقط اشک ریخت، نه از خوشحالی، بلکه از سنگینی سرنوشتی که خودش انتخاب نکرده بود.

چند سال همین‌طور گذشت. مادرش درمان شد، برادرش وارد دانشگاه شد و خانواده‌اش از نگرانیِ کرایه‌ی خانه راحت شده بودند. همگی می‌گفتند: «نازیه چقدر خوشبخت شده است!» اما هیچ‌کس از شب‌هایی که تا صبح بی‌صدا گریه می‌کرد خبر نداشت. هیچ‌کس نمی‌دانست گاهی خوشبختیِ دیگران، از دلِ شکستنِ یک نفر ساخته می‌شود.

یک عصر پاییزی، همسرش دچار سکته‌ی قلبی شد. چند ماه با بیماری جنگید؛ اما سرانجام چشم از جهان فرو بست. وقتی مراسم فاتحه تمام شد و همگی رفتند، نازیه بار دیگر تنها ماند؛ دقیقاً مثل روزی که پدرش از دنیا رفته بود. او تصمیم گرفت خانه را ترک کند؛ اما اتفاق عجیبی افتاد. دختر همسرش دست او را گرفت و گفت: «درست است که مادر واقعی ما نیستی، اما سال‌هاست برای ما مثل مادر زندگی کرده‌ای. مادرم رفت، پدرم هم رفت و نمی‌خواهم تو را هم از دست بدهم. بدون تو این خانه دیگر خانه نیست.»

نازیه فقط لبخند زد؛ لبخندی که هم بوی تلخی می‌داد و هم عطر آرامش؛ اما هنوز یک سؤال در اعماق دلش باقی بود: اگر زمان به عقب برمی‌گشت، باز هم همین تصمیم را می‌گرفت؟ جوابش را هیچ‌وقت به زبان نیاورد.

شاید نازیه هرگز آن معلمی نشد که در رؤیاهایش می‌دید و شاید هیچ‌گاه فرصت نکرد پشت میز صنف بایستد و به شاگردان درس بدهد، اما زندگی او را به شکلی دیگر معلم کرد. او آموخت که گاهی بزرگ‌ترین قهرمانان کسانی نیستند که به آرزوهای‌شان می‌رسند، بلکه کسانی‌اند که برای نجات عزیزان‌شان، از آرزوهای خود بی‌صدا می‌گذرند.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000