روزهایی که سکوت از هر صدایی بلندتر بود

دقیق نمی‌دانم از کجا شروع کنم. نوشتن درباره‌ی بعضی اتفاق‌ها خیلی سخت است؛ چون هر بار که آن‌ها را به یاد می‌آورم، دوباره همان احساس ترس و ناراحتی به سراغم می‌آید. اما فکر می‌کنم نوشتن باعث می‌شود کمی از سنگینی این خاطره کم شود. این فقط داستان یک روز نیست، بلکه خاطره‌ی روزهایی است که برای خیلی از دخترهای افغانستان پر از نگرانی، ترس و ناامیدی بود.

چند وقت پیش شرایط شهر هر روز سخت‌تر می‌شد. تقریباً هر روز خبر جدیدی می‌شنیدیم و هر خبر باعث می‌شد بیشتر نگران آینده شویم. دیگر مثل گذشته نبود که آدم با خیال راحت از خانه بیرون برود یا برای آینده‌اش برنامه‌ریزی کند. هر روز با خودم فکر می‌کردم که آیا فردا هم می‌توانم درس بخوانم یا نه. این سؤال همیشه در ذهنم بود و هیچ جواب مشخصی برایش نداشتم.

من همیشه درس خواندن را دوست داشتم. یکی از بزرگ‌ترین آرزوهایم این بود که زبان انگلیسی را خوب یاد بگیرم و در آینده معلم زبان شوم. همیشه فکر می‌کردم اگر خوب درس بخوانم، می‌توانم هم زندگی خودم را بهتر کنم و هم برای کشورم مفید باشم؛ اما آن روزها احساس می‌کردم رسیدن به این آرزوها هر روز سخت‌تر از قبل می‌شود.

بارها از خودم پرسیدم چرا دخترها نباید حق درس خواندن داشته باشند. مگر ما چه می‌خواستیم؟ ما فقط می‌خواستیم به مکتب یا کورس برویم، کتاب بخوانیم، چیزهای جدید یاد بگیریم و برای آینده‎‌ی خود تلاش کنیم. هیچ‌وقت آرزوی عجیبی نداشتیم؛ فقط می‌خواستیم مثل همه‌ی انسان‌های دیگر فرصت یاد گرفتن داشته باشیم.

با وجود همه‌ی این نگرانی‌ها، من هنوز به کورس زبان انگلیسی می‌رفتم. مادرم همیشه مرا تشویق می‌کرد که امیدم را از دست ندهم. هر وقت ناراحت می‌شدم، به من می‌گفت: «علم چیزی است که هیچ‌کس نمی‌تواند آن را از تو بگیرد.» این جمله همیشه به من امید می‌داد و باعث می‌شد دوباره برای درس خواندن انگیزه پیدا کنم.

آن روز هم مثل همیشه صبح زود از خواب بیدار شدم. صبحانه خوردم، کمی درس‌هایم را مرور کردم و بعد کیفم را آماده کردم. قبل از بیرون رفتن، چند بار وسایلم را نگاه کردم تا مطمئن شوم چیزی جا نمانده است. با اینکه نگران بودم؛ اما باز هم سعی می‌کردم به خودم امید بدهم و فکر کنم که امروز هم مثل روزهای قبل به کورس می‌روم و دوباره برمی‌گردم.

وقتی از خانه بیرون آمدم، خیابان‌ها خیلی خلوت‌تر از همیشه بودند. سکوت عجیبی همه‌جا را گرفته بود. مردم کمتر رفت‌وآمد می‌کردند و بیشترشان با عجله از کنار هم رد می‌شدند. در راه سعی می‌کردم به چیزهای خوب فکر کنم تا استرس کمتری داشته باشم. با خودم می‌گفتم شاید امروز اتفاقی نیفتد و همه‌چیز خوب پیش برود.

اما چند دقیقه بعد چند نفر از نیروهای امر به معروف را در مسیر دیدم. همان لحظه قلبم تندتند شروع به زدن کرد. وقتی به من نزدیک شدند، پرسیدند کجا می‌روم و چند سؤال دیگر هم کردند. از شدت ترس درست متوجه حرف‌های‌شان نمی‌شدم. ذهنم کاملاً خالی شده بود و نمی‌دانستم چه جوابی بدهم. فقط به این فکر می‌کردم که من چه کار اشتباهی کرده‌ام؛ من فقط می‌خواستم به کلاس زبان بروم و درس بخوانم.

ترس تمام وجودم را گرفته بود. احساس می‌کردم اگر همان‌جا بمانم، اتفاق بدی می‌افتد. بدون اینکه چیزی بگویم، برگشتم و با عجله به سمت خانه رفتم. هیچ‌وقت آن مسیر به اندازه‌ی آن روز برایم طولانی نبود. وقتی به خانه رسیدم، نفس‌نفس می‌زدم و هنوز از ترس بدنم می‌لرزید.

مادرم تا مرا دید فهمید اتفاقی افتاده است. با نگرانی پرسید: «چی شده؟ چرا برگشتی؟» دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم و شروع به گریه کردم. همه‌چیز را برایش تعریف کردم. مادرم ساکت بود و چیزی نمی‌گفت؛ اما از چهره‌اش معلوم بود که او هم خیلی ناراحت و نگران شده است. آن لحظه بیشتر از همیشه فهمیدم که مادرها چقدر برای آینده‌ی فرزندشان دلواپس هستند.

آن روز فضای خانه هم مثل دلم غمگین بود. هیچ‌کدام ما حرف زیادی نمی‌زدیم. من فقط به آینده فکر می‌کردم. با خودم می‌گفتم اگر دیگر نتوانم درس بخوانم چه؟ اگر تمام آرزوهایی که سال‌ها برای‌شان تلاش کرده‌ام از بین بروند چه؟ این سؤال‌ها مدام در ذهنم تکرار می‌شدند و هیچ جوابی برایشان نداشتم.

با اینکه آن روز گذشته است؛ اما هنوز هم وقتی به آن فکر می‌کنم، همان احساس ترس را به یاد می‌آورم. بعضی خاطره‌ها هیچ‌وقت فراموش نمی‌شوند. اما با وجود همه‌ی این سختی‌ها، هنوز امیدم را از دست نداده‌ام. باور دارم که هیچ شرایطی برای همیشه باقی نمی‌ماند. امیدوارم روزی برسد که همه‌ی دخترهای افغانستان بتوانند بدون ترس به مکتب، دانشگاه و کورس بروند و برای آینده‌ی‌شان تلاش کنند. من هنوز هم به درس خواندن، یاد گرفتن و ساختن آینده‌ای بهتر ایمان دارم و تا جایی که بتوانم برای رسیدن به آرزوهایم تلاش خواهم کرد.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000