صبح یکی از روزهای بهاری بود. زهرا مثل هر روز بَیک خود را برداشت و به طرف مکتب روان شد. هوا آرام بود و صدای پرندهها از هر طرف شنیده میشد. در میان راه، چشمش به یک قلم افتاد که کنار سرک افتاده بود. قلم قدیمی و کمی شکسته به نظر میرسید. بیشتر مردم بدون توجه از کنارش میگذشتند؛ اما زهرا خم شد و قلم را برداشت. او با خود گفت: «شاید صاحبش گم کرده باشد و اگر هم پیدا نشود، شاید باز هم به درد کسی بخورد.» بعد قلم را داخل بَیک خود گذاشت و به راهش ادامه داد.
وقتی به صنف رسید، استاد از شاگردان خواست هر کس دربارهی آرزوی خود چند سطر بنویسد. بعضی از شاگردها قلم نداشتند و از همدیگر قرض میگرفتند. زهرا همان قلم کهنه را بیرون آورد و شروع به نوشتن کرد. او نوشت که دوست دارد در آینده یک انسان مفید باشد و به مردم خود خدمت کند. وقتی استاد نوشتههای شاگردها را خواند، از نوشتهی زهرا خوشش آمد و گفت: «ارزش یک قلم به نو بودنش نیست؛ ارزش واقعی قلم در فکرهایی است که با آن نوشته میشود.» همین جمله در ذهن زهرا ماند و تا آخر روز به آن فکر میکرد.
چند روز بعد در راهِ خانه، زهرا چند «اشتوک» را دید که با هم دعوا میکردند و هر کدام میخواست ثابت کند که زورش بیشتر است. زهرا نزدیک رفت و گفت: «اگر به جای دعوا با هم درس بخوانید و چیزهای نو یاد بگیرید، فردا انسانهای موفقتری میشوید.» یکی از بچهها خندید و گفت: «مگر یک قلم میتواند دنیا را تغییر دهد؟» زهرا جواب داد: «شاید یک قلم به تنهایی نتواند، اما هزاران قلم میتواند فکر انسانها را تغییر دهد و وقتی فکرها تغییر کند، دنیا هم تغییر میکند.»
آن شب زهرا وقتی به خانه رسید، این موضوع را با پدر خود شریک ساخت. پدرش لبخند زد و گفت: «دخترم، تمام کتابهایی که امروز میخوانیم، روزی با یک قلم نوشته شده است. اگر دانشمندها و نویسندهها قلم را کنار میگذاشتند، شاید امروز بسیاری از چیزهایی که میدانیم وجود نداشت.» همین حرفهای پدر باعث شد زهرا بیشتر از گذشته به درس خواندن علاقه پیدا کند و همیشه قلم خود را با احترام نگهداری نماید.
سالها گذشت و زهرا با تلاش و زحمت زیاد درس خود را ادامه داد. او هیچ وقت روزی را که آن قلم را پیدا کرده بود فراموش نکرد. هر وقت با مشکلی روبرو میشد، به خود میگفت: «اگر انسان علم داشته باشد، برای هر مشکل یک راه حل پیدا میکند.» او باور داشت که جنگ شاید برای مدتی کوتاه چیزی را تغییر دهد؛ اما علم میتواند آیندهی یک ملت را بسازد. به همین خاطر همیشه دیگران را هم تشویق میکرد که بیشتر کتاب بخوانند و بیشتر بنویسند.
روزی زهرا به عنوان مهمان به مکتب سابق خود دعوت شد تا با شاگردها صحبت کند. او همان قلم قدیمی را که هنوز پیشش مانده بود با خود آورد. شاگردها با تعجب به آن نگاه میکردند. زهرا داستان پیدا کردن قلم را تعریف کرد و گفت: «این قلم ارزش مادی ندارد؛ اما ارزش معنوی بزرگی برای من دارد؛ چون باعث شد بفهمم که آیندهی انسان با علم ساخته میشود نه با جنگ. اگر هر کودک یک قلم در دست داشته باشد، امیدِ یک جامعه زنده میماند.»
شاگردها با دقت به حرفهای زهرا گوش میدادند. یکی از آنها پرسید: «چرا میگویند قلم سلاح علم است نه جنگ؟» زهرا پاسخ داد: «چون سلاح جنگ جان انسانها را میگیرد؛ اما قلم به انسانها دانش میدهد. سلاح میان مردم دشمنی به وجود میآورد، ولی قلم انسانها را به دوستی و تفاهم دعوت میکند. با قلم میتوان کتاب نوشت، تجربهها را ثبت کرد و نسلهای آینده را آموزش داد.»
در پایان برنامه، استاد مکتب گفت: «آیندهی هر کشور در دست کودکانی است که امروز با قلم مینویسند، نه با کسانی که جنگ را انتخاب میکنند.» همه شاگردها قلمهای خود را بالا گرفتند و قول دادند که همیشه از قلم برای یاد گرفتن حقیقت، نوشتن و خدمت به مردم استفاده کنند.
از همان روز همه فهمیدند که یک قلم کوچک شاید ساده به نظر برسد؛ اما میتواند اندیشههای بزرگ بسازد و آیندهی انسانها را تغییر دهد. به همین دلیل گفته میشود «قلم، سلاح علم است نه جنگ»؛ زیرا علم روشنایی میآورد، امید میبخشد و جامعه را به سوی پیشرفت و آرامش هدایت میکند.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه