پدرش چیزی نمیگفت؛ اما دختر با تمام وجودش میفهمید که کسی در خانه برای او و تمام رویاهایش اهمیت قایل است. شبها وقتی خسته از کار برمیگشت، با تمام خستگی به تکتک کلمات و صحبتهای دخترش با دقتِ تمام گوش میداد.
از آن روزی که حکومت دستِ طالبان افتاد و دیگر هیچ راهی برای ادامه دادن نبود، همه به خانههایشان رفتند و سکوت کردند. تعداد کمی از پدران و مادران راضی میشدند که دخترانشان دوباره درسهایشان را شروع کنند. اما در گوشهای از آن شهر، پدری زندگی میکرد که تمام افکارش با بقیه متفاوت بود. دیدگاه او با همهی مردم فرق داشت و یک دختر داشت که با تمام دل و جان دوستش داشت و برایش هر کاری میکرد؛ اما هیچ وقت احساساتش را زبانی بیان نمیکرد و همیشه با عمل ثابت مینمود.
با شروعِ حکومت جدید، وقتی دخترش دیگر نمیتوانست کاری انجام دهد و دستهای کوچکش تهی شده بودند و دیگر توانِ ایستادن نداشت، پدر با تمام بارِ سنگینِ کار و مشکلات، کنار دخترش ایستاد و او را از زمین خوردن نجات داد.
وقتی اولین بار خبر رسید که دختران را جمع میکنند و باید مواظب باشید، مادر رفت و به پدر گفت که دیگر نباید بگذاریم دختر ما به کورس برود. پدر با چشمان اشکبارش به مادر نگاه کرد و گفت: «من گفته نمیتوانم که دیگر کورس نرو؛ زبانم توانِ گفتن این جمله را ندارد. چون هر وقت او را دیدم، بدون نوشتن و خواندن نبوده است.» او حتی نخواست که این جمله را به زبان بیاورد.
روزها میگذشت و با هر روزی که محدودیتها از جانب حکومت طالبان بیشتر میشد، پدر بیشتر حواسش را جمع میکرد تا دخترش در میان مشکلات احساس تنهایی نکند. وقتی دختر بزرگ و بزرگتر میشد، بیشتر میفهمید که یک پدرِ همراه با خود دارد و با وجود اینکه خستگی از چشمان پدر میبارید، باز هم دلش جمع بود که کسی را در زندگی دارد تا به او تکیه کند و تمام خستگیهایش را برطرف سازد.
پدر هر اندازه که خسته میبود، باز هم وقتی شب برمیگشت، از دخترش میپرسید: «دخترم، امروز چه خواندید و چه یاد گرفتید؟» بعد با تمام هیجان، به حرفهای دخترش با دقت گوش میداد.
دخترک دیگر یک استاد شده بود، اما چون بچهها را تدریس میکرد، امر به معروف نگذاشت که او به شغلش ادامه دهد. وقتی این حرف را شنید، به خانه آمد و از خودش مدام یک سوال میپرسید؛ اینکه چرا باید ادامه دهد وقتی هیچ چیزی درست پیش نمیرود. اشک از چشمانش چون سیل جاری میشد و به نظر میرسید که هیچ چیزی نمیتواند جلوی آن سیل را بگیرد. اما پدرش از راه رسید. وقتی طبق عادت از دخترش پرسید که امروز چه شد و چطور روزت گذشت، دختر با تمام غمی که روی صورتش داشت، فقط به پدرش یک نگاه کرد و آن نگاه کفایت کرد که پدرش بفهمد دوباره دخترش اذیت شده است.
پدر شروع کرد به امید دادن به دخترش و گفت: «دخترم، میدانی من وقتی بیست سال پیش به کارخانه برای کار کردن میرفتم، دخترِ خیلی کوچکی که لباسهای مکتب به تن داشت و صنف اول بود، هر روز با من در یک مسیر میرفت. او به سمت مکتب میرفت و من به سمت کار. همینطور میرفتیم و هر سال دختر بزرگتر میشد و صنفش هم بالا میرفت؛ تا اینکه سالها گذشت و دیگر آن دختر را ندیدم. تا همین روزها که میخواستم برای دوا گرفتن به دواخانه بروم، داکترش یک دختر بود و خیلی دوستانه با من احوالپرسی کرد. من نشناختم؛ اما دختر خودش را معرفی کرد و گفت که همان دختر کوچک بوده که با هم به یک سمت میرفتیم. و دیدم که بلی، ما هر دو به یک سمت میرفتیم؛ من هنوز همینجا هستم اما او داکتر شده است. من این را فهمیدم که در مسیرِ موفقیت و هدف، هیچگاه مسیر مهم نیست، بلکه مهم هدف است که چگونه به آن میرسی.»
همین حرفهای پدر، دختر را دوباره سر پا کرد و او دوباره شروع کرد به تلاش کردن و رسیدن به رویایش.
میخواهم بگویم در زندگی، انسان بعضی اوقات برای امید داشتن به افرادی نیاز دارد که همراهش باشند و برای من، پدرم است؛ کسی که نمیگذارد دخترش مسیرش را گم کند.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه