در ششمین سال تسلط طالبان بر افغانستان، زندگی بسیاری از مردم، بهویژه زنان و دختران، بیش از سالهای گذشته با محدودیت، فقر و نگرانی گره خورده است. برای بسیاری از دختران جوان، آرزوهایی که زمانی دستیافتنی به نظر میرسید، اکنون به خاطرهی دور و رویای دستنیافتنی تبدیل شده است. آرزوهایی که نه به دلیل ناتوانی آنان، بلکه به دلیل محدودیتهایی که بر آموزش، کار و حضور زنان در جامعه وضع شده، نیمهکاره ماندهاند. سازمان ملل، نهادهای حقوقبشری و رسانهها نیز در گزارشهای خود از تشدید محدودیتهای زنان در زمینهی آموزش، اشتغال و رفتوآمد و پیامدهای سنگین آن بر زندگی و آیندهی زنان جوان افغانستان خبر دادهاند.
فرنگیس، دختر ۲۵سالهای از یک روستای بامیان، یکی از همین زنان است. وقتی طالبان در سال ۲۰۲۱ وارد کابل شدند، او در رشتهی قابلگی درس میخواند. او در سال دوم حاکمیت طالبان، تحصیلش را به پایان رساند و برای مدتی در یکی از شفاخانههای کابل بهعنوان کارآموز کار کرد.
شفاخانه نهتنها به او معاش نمیداد، بلکه ماهانه ۵۰۰ افغانی نیز از او میگرفت. خانوادهی فرنگیس که در یکی از روستاهای بامیان زندگی میکردند، از نظر اقتصادی توان پرداخت هزینههای زندگی و فیس شفاخانهی دخترشان را نداشتند.
فرنگیس که با آرزوی پزشکشدن در بخش نسایی و ولادی، سختیهای زیادی را تحمل کرده بود، میخواست هرچه زودتر دورهی کارآموزیاش تمام شود تا بتواند در همان شفاخانه یا هر جای دیگری بهعنوان قابله استخدام شود. اما چرخ روزگار طالبانی بر وفق مراد او نچرخید.
«خیلی دوست داشتم که یک قابلهی خوب شوم. به کارم علاقه داشتم. از خانواده دور بودم و گاهی حتا کرایهی موتر خود را نداشتم؛ اما تحمل میکردم. همهچیز خیلی زود تغییر کرد و من نتوانستم به کارم ادامه دهم.»
شبی که ترس، جای آینده را گرفت
در سال ۱۴۰۲، محدودیتهای طالبان بر کار و زندگی زنان و دختران شدت بیشتری گرفت. رفتوآمد زنان به بهانهی نداشتن محرم دشوارتر شد و حضور یک زن تنها در خیابان، بهویژه در ساعتهای شام، میتوانست برای او به یک تجربهی ترسناک تبدیل شود. محدودیتهای رفتوآمد و الزام به همراهی محرم از جمله موردهایی است که سازمان ملل نیز دربارهی پیامدهای آن بر آزادی حرکت زنان و دسترسی آنان به خدمات گزارش داده است.
این وضعیت زمانی خانوادهی فرنگیس را بیشتر نگران کرد که طالبان زنان و دختران را به بهانهی حجاب و آنچه «بدحجابی» میخواندند، در خیابانها متوقف، بازجویی و بازداشت میکردند.
شامگاهی، در چهارراهی حاجی نوروز، هنگامی که فرنگیس از شفاخانه به سوی اتاقش میرفت، سه نفر از نیروهای طالبان او را متوقف کردند و مورد بازجویی قرار دادند. از او پرسیدند یک دختر تنها چرا در این وقت شام در سرکها رفتوآمد میکند و محرمش کجاست؟
فرنگیس میگوید بسیار ترسیده بود و تنها به این فکر میکرد که طالبان او را بازداشت نکنند و با خود نبرند. با دستان لرزان و دل نگران، دستش را داخل کیفش برد، کارت شفاخانه را بیرون کرد و به طالبان نشان داد: «تمام وجودم میلرزید. خیلی ترسیده بودم. اولینبار بود که سه نفر طالب در مقابلم ایستاد شده و مرا مورد بازجویی قرار دادند. وقتی کارتم را نشان دادم، یکی از آنها گفت که بگذارید برود. هیچ نفهمیدم که چطور به اتاق رسیدم. آن شب غذا خورده نتوانستم. پیش هماتاقیهایم گریه کردم. هنوز هم پس از سه سال، وقتی طالبان را میبینیم همان ترس را حس میکنم.»
مادر فرنگیس که همیشه به دخترش زنگ میزد و از وضعیت او خبر میگرفت، همان شب با او تماس گرفت و پرسید که وضعیت در کابل چگونه است. فرنگیس برای مادرش گفت که شب گذشته در جاده توسط طالبان متوقف و بازجویی شده است. همین خبر کافی بود تا پدر و مادرش از او بخواهند فوری کابل را ترک کند و به روستا برگردد.
فرنگیس از کابل به روستا رفت و سه سال در آنجا به کارهای پختوپز، نانپزی در تنور، دوشیدن بز و گوسفند و دروکردن علف مشغول شد. اما زندگی روستایی نتوانست جای رویایی را بگیرد که سالها برای رسیدن به آن تلاش کرده بود.
او نمیتوانست بهخاطر محدودیتهای طالبان کارش را در شفاخانه ادامه دهد و هر روز که از حرفهاش دورتر میشد، بیشتر احساس میکرد که آیندهاش از او گرفته شده است: «این که از کار ماندم را نمیشود گفت که چهقدر دشوار و دردناک بود. من در این سالها یک روز خوش تجربه نکردهام.»
از قابلهشدن تا چسباندن نگین روی لباس
یک سال پیش از امروز، فرنگیس از خانوادهاش خواست روستا را ترک کنند و به کابل بروند. شاید در شهر بتواند دوباره در یکی از شفاخانهها دورهی کارآموزیاش را تمام کند و به حرفهای که دوست داشت برگردد.
خانوادهی او در فصل خزان سال ۱۴۰۴ از روستا کوچ کردند و به کابل آمدند. اما شهر نیز چیزی برای آنان نداشت. همهی اعضای خانواده، بهویژه پدر و برادر فرنگیس، بیکار بودند و نتوانستند در کابل کاری پیدا کنند. پول اندکی را که از فروش چند گوسفند، علف و هیزم در روستا به دست آورده بودند، بهتدریج مصرف کردند.
فرنگیس نیز بهدلیل بیکاری و فقر نتوانست در هیچ شفاخانهای برای خود جای کارآموزی پیدا کند. شفاخانهها فیس میخواهند و او توان پرداخت آن را ندارد.
زندگی در کابل برای خانوادهی فرنگیس هر روز دشوارتر شد؛ تا جایی که گاهی پدرش میخواهد دوباره به روستا برگردند. اما در روستا نیز دیگر چیزی برای شان نمانده است.
در زمستان سال گذشته، اعضای خانواده برای گذران زندگی در خانه به «مهرهدوزی» و «چسباندن نگین» روی رخت و لباسهای هزارگی روی آوردند. کاری که مزد بسیار کمی دارد و زمان زیادی میگیرد. آنان برای هر لباسی که نگیندوزی میکنند، حدود ۸۰، ۱۰۰ تا ۱۵۰ افغانی دریافت میکنند. گاهی دستمزد کار سه یا چهار نفر در یک روز به ۳۰۰ تا ۴۰۰ افغانی میرسد؛ پولی که برای خانوادهای چندنفره در کابل بسیار اندک است.
فرنگیس میگوید اگر همین کار همیشه وجود داشته باشد، باز هم غنیمت است؛ چون گاهی نیمی از هفته را بیکار میمانند و همین بیکاری وضعیت اقتصادی خانواده را بدتر میکند: «زندگی در کابل خیلی سخت میگذرد. امروز دیگر از کار در شفاخانه و قابلهشدن هم دست کشیدهام. فقط به این فکر میکنیم که در کابل گرسنه نمانیم. کار نگین و مهرهدوزی خیلی وقتگیر و خستهکننده است. گاهی دکانداران هم پول را سر وقت نمیدهند و گاهی هم چند روز بیکار میمانیم. از این بدتر نمیشود زندگی را تصور کرد.»
فرنگیس حالا ۲۵ ساله است؛ سنی که میتوانست آغاز زندگی حرفهای و ساختن آیندهاش باشد. او اما سه سال از زندگیاش را در روستا، دور از حرفهای که دوست داشت، گذرانده و پس از بازگشت به کابل نیز نتوانسته به کارش برگردد. امروز به جای لباس کار قابله، کارت شفاخانه و آرزوی خدمت به مادران و کودکان، دستهایش با نگین و مهره و پارچه درگیر است.
فرنگیس میگوید امسال، ششمین سال حاکمیت طالبان نیز آغاز شده و اینکه این گروه تا چه زمانی به حکومت خود ادامه خواهد داد، برایش ناراحتکننده است. او نسبت به آیندهی خودش نگران است.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه