به خاطر آبروی پدرم…

به او می‌گویند: «تحمل کن! چه کاری از دستت برمی‌آید؟ می‌خواهی پس از ۲۰ سال زندگی مشترک و ۴ اولاد طلاق بگیری؟»

با شنیدن این جمله‌ی تکراری، پا کوبان از زیر درخت سنجدِ خانه‌ی خاله دور می‌شوم. این حرف را مادرم به زن‌مامایم می‌زند. مامایم تکلیف اعصاب دارد و مدتی می‌شود از روی لج و لجبازی داروهایش را مصرف نمی‌کند؛ وقتی داروهایش را مصرف نمی‌کند، زن و بچه‌هایش را زیر بار مشت و لگد می‌گیرد.

ماما و زن‌مامایم زندگی مشترک‌شان را از ۲۰ سال پیش آغاز کردند و صاحب چهار فرزند (سه پسر و یک دختر) هستند. از گفته‌ها فهمیدم گویی مامایم در سال‌های نخست زندگی مشترک‌شان دچار این بیماری شده است. نمی‌دانم از روی چه حماقتی بود که در سال‌های نخست ازدواج، زن‌مامایم از او جدا نشده بود. وقتی از خودِ زن‌مامایم این سوال را پرسیدم، پاسخ داد: «چه کاری از دستم ساخته بود؟ مامایت، بچه‌مامایم بود و پدرم این وصلت را سر داده بود؛ نمی‌توانستم آبروی پدرم را ببرم!»

وقتی به شانه‌های خمیده، بدن ضعیف و لاغر و شقیقه‌های زخمی و شکسته‌ی این زن نگاه می‌کردم، با خود می‌گفتم چطور یک زن می‌تواند در چشمان هم‌جنس خود بنگرد و چنین چیزی بگوید؟ وقتی از خودش پرسیدم صورتت چه شده، به استخوان یک گونه‌اش اشاره کرد و گفت: «ایره همراه پیله زده» و به طرف دیگر صورتش اشاره کرد: «ایره هم همراه ترموز چای!»

شاید اگر این واقعه را با چشمانم نمی‌دیدم، این‌قدر درگیر این ماجرا نمی‌شدم. صبح بود و چای صبح را خورده بودیم. خانواده‌ی مامایم بودند و فقط من؛ من شب قبل را در خانه‌ی آن‌ها مانده بودم. شاید اگر مادرم هم آن‌جا می‌بود، این‌گونه به زنِ برادرش نمی‌گفت که فقط تحمل کن! مامایم در بیرون خانه روی موکت کوچکی نشسته بود و بدون هیچ دلیلی به همه ناسزا می‌گفت. من و زن‌مامایم از پشت پنجره می‌دیدیمش. به زن‌ مامایم گفتم: «قرص‌هایش را خورده؟» گفت: «نه» و هر دو قرص به دست به سمتش رفتیم. زن‌ مامایم قرص را جلو برد و گفت: «قرص‌هایت را بخور!» فقط همین یک جمله!

ناگهان مامایم از جا برخاست، مشت محکمی به دهان زنش کوبید، موهایش را گرفت و زن را پیش روی خانه کشال می‌کرد. پسر کلانِ مامایم ۱۹ سال سن دارد. با سروصدا او هم از خانه خارج شد. من و پسر مامایم هر کاری می‌کردیم نمی‌توانستیم زنش را از چنگال ماما خلاص کنیم.

پسر کلان مامایم، مکتب را خلاص کرده بود و در امتحان کانکور شرکت کرده بود. بدون سپری کردن صنف‌های تقویتی کانکور که بخاطر هزینه‌هایش نتوانسته بود شرکت کند، بین دوستانش بالاترین نمره را گرفته بود و در دانشگاه تعلیم و تربیت کابل کامیاب شده بود؛ اما نمی‌خواست برای تحصیل به کابل برود! وقتی همراهش گپ می‌زدم می‌گفت: «نمی‌توانم مادرم را تنها بگذارم؛ از طرفی اگر من برای تحصیل به کابل بروم، خرج خانه را کی می‌دهد؟»

دیگر بچه‌های مامایم هم دو پسر (یکی صنف ۱۱ و دیگری صنف ۷) و دخترشان صنف دوم مکتب بودند. همه آن‌ها دقیقا همین نگرانی‌های مهدی را داشتند.

در این خانواده مامایم مشکل اعصاب دارد؛ شاید برخی از جمله مادرم بگویند: «بیچاره مریض است، کنترل رفتارش دست خودش نیست.» اما خیلی از خانواده‌ها دقیقا همین‌طور زندگی می‌کنند؛ برخی شوهران‌شان معتادند و برخی بدون هیچ دلیلی دستِ بزن دارند. جالب این‌جاست که در تمام این زندگی‌های مشترک، زن‌ها باید تحمل کنند! باید دندان روی جگر بگذارند. و جالب‌تر این‌که در تمام این جهنم‌دره‌ها هم همیشه فرزندانی قربانی وجود دارند.

بدون شک زن حق اعتراض را ندارد! زن کجا و درخواست طلاق کجا؟ زن کجا و مخالفت برای بچه‌دار شدن کجا!

این جمله‌ی تکراری چندین بار گوشم را خراش داده است: «پدرم به من گفته با کالای سفید از خانه می‌روی و فقط با کفن پس برگشته می‌توانی!»

در جغرافیای من، اگر یک زن با کالای پاره، بدنی سیاه و کبود و صورتی زخمی که خون‌ریزی می‌کند به زنِ دیگری پناه ببرد و بگوید می‌خواهم طلاق بگیرم، زنِ دیگر دست روی دهانش می‌گذارد و می‌گوید: «هیسسسس! طلاق را به زبان نیاور! برو به شکنجه‌گاهت و تحمل کن! در آن‌جا بمیر و بپوس اما این کلمه را به زبان نیاور…»

بیشتر آن زن‌ها نه تکیه‌گاهی به نام پدر و خانه‌ی پدر دارند و نه کسی که آن‌ها را درک و حمایت کند!

 

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000