از سرزمینی که عشق را پنهان می‌کنند

می‌گویند آدم‌ها را با جغرافیای‌شان می‌شود شناخت. اگر این حرف درست باشد، من دختری هستم که در افغانستان به دنیا آمده‌ام؛ جایی که پیش از آن‌که راه رفتن را یاد بگیری، یاد می‌گیری آرام حرف بزنی، کمتر بخندی، کمتر دیده شوی و بیشتر تاب بیاوری.

اما هیچ‌کس از ما نپرسید که آیا دل ‌ما می‌خواهد تمام عمر قوی بودن را تمرین کنیم؟

من سال‌ها فکر می‌کردم دوست داشتن یعنی صبر کردن، یعنی اگر کسی دیر جواب داد، باید هزار دلیل برایش بتراشی، اگر رفت، باید تقصیر را در خودت پیدا کنی، اگر ماند، باید هر روز ثابت کنی که لایق ماندنش هستی. انگار عشق مسابقه‌ای بود که پایانش همیشه شکستِ یکی از دو نفر بود.

شاید این را از شهرم آموخته بودم. در کابل آدم‌ها آن‌قدر نگران فردای خود هستند که کمتر فرصت می‌کنند امروز یکدیگر را آرام دوست داشته باشند. صدای انفجارها شاید خاموش‌تر شده باشد؛ اما صدای ترس هنوز در خانه‌ها زندگی می‌کند، ترس از دست دادن، ترس از قضاوت شدن، ترس از آینده‌ای که هیچ‌وقت قول نداده از راه برسد.

من دختر افغانستانم؛ از سرزمینی که دخترها زود بزرگ می‌شوند. نه به خاطر سال‌هایی که می‌گذرد، بلکه به خاطر رویاهایی که زودتر از موعد دفن می‌شوند.

روزی کتابچه‌ای داشتم که روی اولین صفحه‌اش نوشته بودم: «می‌خواهم نویسنده شوم.» هر بار که آن را باز می‌کردم، صدایی در ذهنم می‌گفت: «اول اجازه داشته باش، بعد رویا ببین!» کم‌کم فهمیدم بزرگ‌ترین زندان، دیوارهای شهر نیست؛ باورهایی است که آرام‌آرام درون خودت می‌سازی.

در این جغرافیا حتی دوست داشتن هم گاهی شبیه جرم است. نه از آن جرم‌هایی که قانون برایش مجازات تعیین می‌کند، بلکه از آن جرم‌هایی که نگاهِ مردم هر روز برایش حکمِ تازه صادر می‌کند. دخترها یاد گرفته‌اند احساس‌شان را پشت لبخندهای کوتاه، پشت سکوت‌های طولانی و پشت جمله‌ی همیشگیِ «مهم نیست» پنهان کنند.

اما مهم است… خیلی هم مهم است!

مهم است کسی پیدا شود که مجبور نباشی کنارش نقش بازی کنی؛ کسی که حضورت را امتحان نکند، ترست را اسلحه نسازد و سکوتت را بی‌ارزشی تعبیر نکند. سال‌ها طول کشید تا بفهمم علاقه‌ی سالم، شبیه بهارِ کابل بعد از یک زمستانِ طولانی است؛ آرام می‌آید، بی‌صدا می‌نشیند و تو را وادار نمی‌کند هر لحظه نگرانِ رفتنش باشی.

من دختر افغانستانم و از نسل زنانی هستم که بیشتر از آن‌که شنیده شوند، تحمل کرده‌اند. مادران‌ ما گریه را بی‌صدا آموختند و به ما لبخند زدن را. اما میان این دو، چیزی گم شد: باور به این‌که ما نیز سزاوارِ مهر هستیم، بی‌آن‌که برایش بجنگیم یا خودمان را کوچک کنیم.

گاهی عصرها کنار کلکین می‌ایستم و سرک را نگاه می‌کنم. کودکی دنبال توپش می‌دوید، زنی کیسه‌های خرید را به سختی حمل می‌کرد، مردی خسته از کار برمی‌گشت و دخترکی با کیفِ کهنه‌اش هنوز به مکتب فکر می‌کرد که شاید فردا هم درش به رویش بسته باشد. همه در حال ادامه دادن‌اند؛ شاید همین ادامه دادن، بزرگ‌ترین شکلِ امید باشد.

من دیگر دنبال داستان‌های عاشقانه‌ای که دنیا را زیر و رو کنند نیستم. دلم می‌خواهد روزی کسی کنارم بنشیند و هیچ‌کدام مجبور نباشیم نقش قهرمان را بازی کنیم. او قرار نیست زخم‌های کودکیِ مرا درمان کند و من هم قرار نیست همه‌ی تاریکی‌های زندگی او را روشن کنم؛ کافی است هر دو بلد باشیم کنار هم نفس بکشیم، بی‌ترس، بی‌التماس و بی‌نیاز از اثباتِ دائمیِ عشق.

ما سال‌ها به دخترانِ این سرزمین یاد داده‌ایم چگونه دوام بیاورند؛ اما کمتر یاد داده‌ایم چگونه آرام زندگی کنند. شاید وقتش رسیده باشد تعریفِ تازه‌ای از شجاعت بنویسیم. شجاعت فقط ایستادن مقابل گلوله نیست؛ گاهی شجاعت یعنی باور کنی سزاوارِ احترام، آرامش و دوست داشته شدن هستی. یعنی اگر روزی مهربانی درِ خانه‌ی دلت را زد، از ترسِ عادت‌های قدیمی، او را پس نزنی.

من هنوز در همان جغرافیا زندگی می‌کنم؛ جغرافیایی که هر صبح امید و ناامیدی هم‌زمان از خواب بیدار می‌شوند. اما دیگر باور ندارم سرنوشتِ انسان را فقط خاکِ زیر پایش می‌نویسد؛ بخشی از سرنوشت در انتخاب‌هایی ساخته می‌شود که با وجود تمام ترس‌ها انجام می‌دهیم.

اگر روزی از من بپرسند افغانستان برای تو چه بود، نخواهم گفت فقط رنج. خواهم گفت افغانستان سرزمینی بود که به من آموخت انسان می‌تواند بارها بشکند و باز هم در دلش جایی برای مهربانی نگه دارد. و شاید بزرگ‌ترین پیروزیِ یک دخترِ افغان همین باشد: این‌که با وجود همه‌ی آنچه از او گرفته‌اند، هنوز بتواند عاشقِ زندگی بماند.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000