برای نسل بعد از ما

به خواهرِ هفت‌ماهه‌ام نگاه می‌کنم؛ دوباره رویاهایم در ذهنم جانِ تازه‌ای می‌گیرند. به او می‌گویم: «تمامِ تلاشم برای توست! برای روزی که بتوانی به جای تمامِ نداشته‌های من داشته باشی، به جای من به مکتب بروی و با هم‌صنفی‌هایت در حویلیِ مکتب بلندبلند بخندی و بدوی، باد با موهایت بازی کند و صورتت را نوازش کند، بلندبلند بخندی و حرف بزنی و مجبور به پنهان کردنِ صورتِ زیبایت زیرِ نقاب نباشی.

به جای همه‌ی دخترانی که امروز در حسرتِ مکتب رفتن هستند، تو فارغ‌التحصیل شوی و لحظه‌ای که کلاهت را بالا می‌اندازی، لبخندِ زیبایت را ببینم. رفتن به شغلِ مورد علاقه‌ات را ببینم؛ شاید بخواهی پولیس شوی، اولین نفر من پشتت را می‌گیرم. شاید بخواهی وکیل شوی، برایت خواهم گفت که روزی برای دفاع از حقِ مردمانِ بی‌گناهی که نمی‌توانند برای گرفتنِ حق‌شان صدای‌شان را بلند کنند، من هم می‌خواستم وکیل شوم و به شوقِ همین، هر روز به مکتب می‌رفتم! اما نتوانستم، چون اندازه‌اش را نداشتم، چون اجازه نداشتیم، چون دختر بودم! و باز هم اولین نفر من حامی‌ات خواهم بود. نخواهم گذاشت حتی افکارت از کنارِ زندگی‌ای که ما داشتیم عبور کند.

دیگر کسی نتواند تو را از عشق بازدارد. برایت خواهم گفت که ما از عشق محروم بودیم؛ برایت خواهم گفت که شاعران‌ ما در حسرتِ عشق چنین می‌سرودند: «تو را در شهری دوست دارم که حاکمان‌شان ظالم‌اند و رعیتش سنگدل! تو را در شهری دوست دارم که رعیتِ آن عشق را نمی‌شناسند و اگر هم می‌شناسند، عشق را مصیبت و گناه می‌دانند. تو را در آن شهری دوست دارم که حتی دوست داشتن از دور هم جرم حساب می‌شود. می‌دانم عجیب است، اما من با وجودی که هیچ‌گاه به چشمانت نگاه نکرده‌ام، هیچ‌گاه با هم غروبِ آفتاب را تماشا نکرده‌ایم و حتی با هم هم‌کلام نشده‌ایم؛ اما باز هم دوستت دارم! من با خیالاتم با تو همه‌ی جاده‌های این شهر را قدم زده‌ام، دستانت را گرفته‌ام، غروبِ آفتاب را تماشا کرده‌ام و حتی شبی تا دمِ صبح با هم حرف زده‌ایم. می‌دانم باز هم عادلانه نیست، اما من در خفا با تو زندگی کرده‌ام و دوستت داشته‌ام و اگر رعیتِ این شهر بدانند که من با خیالاتت تا کجا رفته‌ام، زنده‌زنده سنگسارم می‌کنند.»

اما مطمئنم با دیدنِ آزادیِ تو و دخترانِ هم‌سنِ تو، تمامِ مسیر و سختی‌هایش فراموش‌ می‌شود. نمی‌دانم برایت از سختیِ این ایام بگویم یا نه؛ نمی‌دانم بگویم که چگونه از جان‌ ما مایه گذاشتیم تا این روزها را برای تو و دخترانِ هم‌سن‌ات بسازیم؛ از خونِ دل خوردن، سوختن و ساختن‌های خود بگویم یا نه.

تو به جای ما زندگی کن، بخند، برقص، بپوش و از همه مهم‌تر، نفس بکش؛ در هوایی که دیگر کسی برای دختر بودنت تو را سرکوب نکند. برای دیدنِ آن روزها، تا آخرین قطره‌ی جانم تلاش می‌کنم؛ برای روزی که دیگر دختر بودن جرم نباشد؛ برای روزی که دیگر دختری مانندِ ما نزیستد.

به قولِ بانو حمیدی: «گمان می‌برم که پس از این پرده‌های تار، این شب‌های بلند و این زحماتِ بی‌شمار، نوری به وضوحِ خورشید در انتظارِ ماست! گمان می‌برم که آخرِ این راه، آخرِ این جاده‌ی پر از پستی و بلندی، به خیابانی از خیابان‌های بهشت ختم خواهد شد. گمان می‌برم که نور خواهد تابید، عشق به درِ خانه‌ی ما خواهد زد و خوشبختی را میزبان خواهیم شد. گمان می‌برم که روزهای خوش خواهد رسید و خورشید بر بامِ روزگارِ ما طلوع خواهد کرد.»

و برایت خواهم گفت که ما مانندِ نیلوفرهایی بودیم که در مرداب روییده بودند؛ زیبایی‌هایی که در دلِ لجن‌زار رشد کردند. از امیدمان هم خواهم گفت. خواهم گفت اگرچه آسمانِ بالای سرمان را سیاهی و تاریکیِ فردا گرفته بود؛ اما از قلب‌های‌ ما نورِ امید پرتو می‌شد. و در آخر به خواهرم خواهم گفت که دخترانِ این دیار هرگز تسلیمِ سیاهی نشدند، برای دیدنِ امروزِ تو و دختران‌ ما.»

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000