مدتهاست فکر میکنم با ریاضی یک رابطهی بسیار متفاوت برقرار کردهام. من سالهاست از یک دریچهی دیگر به زندگی نگاه میکنم و هیچ دریچهای زیباتر از «دریچهی علم» نیست. از آنجایی که علم همیشه بر پایهی تجربه استوار است، زندگیِ من نیز در افغانستان همیشه بر اساسِ تجربههای زیبا و تلخ بوده است. گاه این تجربهها برایم شیرینتر از خوابِ سحر بودهاند و گاه تلختر از کابوسهای شبانه.
درست است که زندگی بسیار سخت و دشوار است؛ اما ارزشِ زیستن و یادگیری را دارد، حتی در دلِ تاریکترین لحظات. پنج سال قبل، درست زمانی که صنفِ هشتم بودم، ریاضی تنها مضمونی بود که خیلی برایم جذابیت داشت. من از آن زمان تا کنون همیشه از زاویههای مختلف به ریاضی نگاه کردهام.
مشکلاتِ زندگی در افغانستان دیگر برایم مثلِ حل کردنِ سوالها و افادههای ریاضی است؛ مشکلاتی که میشود آنها را به مساله تبدیل کرد و بعد مرحلهبهمرحله ساده ساخت تا جایی که دیگر نه تنها یک مشکل نیستند، بلکه جواباند؛ جوابی به نادانی، خامی و بیتجربگی.
ریاضی فقط مادرِ علمها نیست؛ اگر ریاضی را به معنای واقعیِ آن درک کنیم، مادرِ زندگی نیز هست. زندگی در افغانستان برای دختران همیشه ریاضیوار بوده و رنگ و بوی «معادلات» را داشته است.
من یاد گرفتهام دستاوردهایم را با اشکها، سختیها، تلاشها و شببیداریهایم «جمع» کنم. زندگی به من آموخته است که در کنارم کسانی را جمع کنم و با آنها معاشرت داشته باشم که دم از امید و آرزوهای بلندِ دخترانه و زنانه میزنند؛ همان دخترانی که «نه» گفتهاند: به تسلیم شدن، به سرکوب شدن، به تبعیض و به سکوت. آری، من عزشم را جزم کردهام تا شاهدِ توانا بودنِ خودم و همقطارانم باشم.
من همان دختری هستم که هر روز از غمهایم «منفی» میکنم تا حاصلش خاموش نشدنِ اندکی امید برایم باشد؛ همان امیدی که میگوید: «روزی تو جوانه خواهی زد، سبزتر از هزار بهار.» من همان دختری هستم که هر بار با دیدنِ کتاب و کتابچههایش دوباره قلبش مملو از امید شد و بالبال زد برای حلِ افادههای حساب و الجبر… اما با گذشتِ پنج سال نشد که نشد. من بارها و بارها از طعنههای دختر بودن و جنسیتم «تفریق» کردهام تا حاصلش را پلهای بسازم برای رسیدن به شکوه و عظمتِ واقعیِ یک رهبر.
یادش به خیر! صنفِ هشتم که بودیم، در صنف یکجا با دختران با صدای بلند میخواندیم: «مبارک، مبارک، مبارک! آبوبهجان شاملِ مکتب شده، الفبا میخوانه، ضربزبانی را چه زیبا میخوانه… آبوبهجان، آبوبه!» اما حالا که فکر میکنم، در حقیقت ما همان «آبوبه»هایی هستیم که باید امروز انگیزه، ثبات و امیدمان را «ضرب» کنیم و در طیِ این پنج سال هم همین کار را کردهایم تا باشد که مشقت و رنجهای محدودیتها را تاب بیاوریم. من یاد گرفتهام کودکِ ناآرامِ درونم را با ضرب کردن در لحظاتِ زیبا، خاطرههایی از جنسِ آزادی، انسانیت و آرمانهای والای انسانی که در رگرگِ یک زن و دخترِ افغان است، آرام کنم.
در کشورِ من، مردانِ زنستیز همیشه آمادهاند برای «تقسیم» و تاراجِ زندگیِ دختران و زنان؛ آنهایی که بویی از انسانیت نبردهاند و نگاههایشان بدتر از خروارخروار فحش و ناسزاست. آنها افتخار میکنند که زندگیِ دختران را تقسیمِ کارهای خانه کنند، حقشان را تقسیمِ پسران، متعلم بودنشان را تقسیمِ محدودیت و آیندهشان را تقسیمِ زور، جبر، ظلم و لذتجوییِ شوهرانی کنند که هفتاد سال از آنها بزرگترند… اما این، جوابِ مسئلهی زندگیِ ما نیست!
در قانونِ ریاضی و زندگیِ من، عملیهی «تقسیم» زمانی جای دارد که خوشیهایم را با همجنسهایم که از نسلِ خورشیدند تقسیم کنم. آنچه من یاد گرفتهام، «تقسیمِ» قدرتِ علم و دانشم برای توانا کردنِ دخترانِ دیگر است؛ یعنی تقسیمِ لحظاتِ شیرین و تلخِ خواهرانه، نه فقط تقسیمِ دردها، رنجها و اجبارها.
در پایان میخواهم بگویم: من قدرتِ علم و دانش را نفس کشیدهام، ریاضی را زندگی کردهام و میخواهم به تو بگویم:
دخترجان!
قدرتِ دختر بودنت را «جمع» کن.
دیگر اشک نریز، بلکه بایست و دردهایت را «تفریق» کن.
ایستادگی، مقاومت و حقخواهیات را با شجاعت «ضرب» کن.
و در نهایت لبخند بزن، تمامِ چیزهایی را که برای توانمندسازیِ زنان و دخترانِ سرزمينت یاد گرفتی «تقسیم» کن و روی آیندهی رهبریِ زنانه سرمایهگذاری کن.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه