داستان زندگی من

من در یک قریه زندگی می‌کردم و تا ۳ یا ۴ سالگی آن‌جا بودم. بعد از آن، بدون مدرک به کشورِ ایران مهاجرت کردیم. در ابتدا همه‌چیز برای‌ ما بسیار سخت می‌گذشت؛ اما بعد از مدتی عادت کردیم و قوانین و مقرراتِ کشورِ ایران را یاد گرفتیم. حدود ۱ یا ۲ ماه بعد، پدر و مادرم مشغول به کار شدند و کم‌کم توانستیم برای خود زندگی بسازیم.

بعد از آن، به دنبالِ کارهای ثبت‌نامِ مکتب رفتیم. پس از رفت‌وآمدهای بسیار، بالاخره فقط خواهر و برادرم توانستند شاملِ مکتب شوند. من به خاطرِ این‌که نتوانستم در آن سال به مکتب بروم خیلی ناراحت بودم. هر روز که خواهرم به مکتب می‌رفت، حسرت می‌خوردم که من چه زمانی می‌توانم به مکتب بروم. خوشبختانه بعد از یک سال، من هم روانه‌ی مکتب شدم.

همه‌چیز خوب پیش می‌رفت تا این‌که اتفاقِ ناگواری برای مادرم رخ داد. آن روزها خیلی بد گذشت و هنوز سالی نگذشته بود که خواهرِ بزرگم نیز مانندِ مادرم بیمار شد. آن روزها مثلِ صد سال گذشت؛ اما صبوری کردیم تا این‌که شرایط بهتر شد.

روزها، هفته‌ها، ماه‌ها و حتی سال‌ها گذشت تا این‌که توانستیم به یک خانه‌ی جدید برویم. در آن خانه روزها خیلی خوب می‌گذشت؛ شب‌ها را با صحبت و صبح‌ها را با امید می‌گذراندیم. من هر روز پیشرفتِ خود را می‌دیدم. من و خواهرم هر سال در مکتب نمره‌ی کامل می‌گرفتیم. تا این‌که شرایطِ جامعه تغییر کرد و دولتِ ایران تصمیم گرفت مهاجرانِ افغانستانی را به کشورشان بازگرداند. به این ترتیب، ما باز هم به کشورِ خود، افغانستان برگشتیم.

بعد از سال‌ها به کشورِ خود بازگشتیم؛ اما اصلاً به شرایطِ آن‌جا عادت نداشتیم. یک هفته را گذراندیم تا این‌که به روستای قدیمیِ خود بازگشتیم. من هیچ‌چیز و هیچ‌کس را به یاد نمی‌آوردم؛ اما کم‌کم آشنا شدم. بعد از یک هفته، پدر و برادرم به شهرِ کابل رفتند.

ما به مدتِ ۲ ماه در روستای خود ماندگار شدیم و آن روزها واقعاً خوب گذشت. بعدها که ما هم کنارِ پدر به کابل آمدیم، پدرم به مدتِ یک هفته مشغول به کار شد. ما هم تلاش می‌کردیم تا صنایعِ دستی یاد بگیریم؛ اما بعد از مدتی پدرم دوباره بیکار شد. آن وقت بود که فهمیدیم زندگی در افغانستان واقعاً چقدر سخت است.

مدتی گذشت تا این‌که شانس و فرصتی پیدا شد تا پدرم دوباره به ایران بازگردد. من از این موضوع خوشحال بودم. در همان زمان تصمیم گرفتیم یادگیریِ زبانِ بین‌المللیِ انگلیسی را شروع کنیم. در ابتدا خواهرم می‌خواند و بعد از مدتی من هم تصمیم گرفتم در این مسیر پیشرفت کنم.

روزها برای‌ ما بسیار تکراری و سخت بود. تا همین حالا هم که در افغانستان هستم، زندگی به‌شدت سخت است؛ اما روزها را با امید سپری می‌کنیم، با امیدِ این‌که روزی اوضاع بهتر شود.

وضعیتِ مالیِ ما چندان خوب نیست و همواره به دنبالِ کار هستیم تا اندکی درآمد، مشکل‌ ما را حل کند. برای مثال، شبانه‌روز کارهای ظریفی مثل مهره‌دوزی انجام می‌دهیم؛ گرچه پولِ زیادی ندارد، ولی در یک ماه می‌توانیم حداقل نصفِ پولِ شهریه‌ی درس‌ خود را درآوریم.

گاهی هنگامِ کار کردن درس می‌خوانیم تا از آموزش فاصله نگیریم؛ چرا که تمامِ زحماتِ ما برای درس خواندن است تا شاید روزی بتوانیم فردی مفید و صاحب‌صلاحیت در جامعه شویم.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000