به نامِ خدایی که اشک را میبیند، حتی اگر کسی صدایش را نشنود…
نامهای به خانوادهی عزیزم:
السلام علیکم و رحمة الله و برکاته،
نمیدانم این نامه را با تشکر آغاز کنم یا با دردِدل. شما هم پناهِ من بودید و هم بزرگترین درسِ زندگیام. من میدانم که فقیر بودن انتخابِ شما نبوده است؛ میدانم پدرم هر روز با دستهای خسته به خانه برمیگردد تا نانِ امشب را فراهم کند؛ میدانم مادرم بارها سهمِ خودش را نخورده تا ما گرسنه نخوابیم. من همهی اینها را میدانم و هیچگاه فراموش نمیکنم.
اما در میانِ همهی این سختیها، یک آرزو همیشه در دلم زنده ماند: درس خواندن. آرزوی من بزرگ نبود؛ من قصر نمیخواستم، طلا نمیخواستم، لباسهای گرانقیمت نمیخواستم. آرزویم فقط یک قلم بود، یک کتابچه و میزی که بتوانم پشتِ آن بنشینم و آیندهام را با دستهای خودم بنویسم، نه با تصمیمِ دیگران، مردم، جامعه و خانواده.
بارها خواستم چیزی نگویم، چون میدانستم پولِ خانه به زحمت برای نان میرسد. هر بار که قیمتِ یک قلم یا کتاب را میشنوم، اول به جیبِ خالیِ پدرم و بعد به آرزوهایم نگاه میکنم. اما چیزی که بیشتر از فقر قلبم را میشکند این است که گاهی میشنوم: «آخر دختر هستی؛ اینهمه درس بخوانی که چه شود؟ فردا به خانهی مردم میروی و مردم هزار حرف میزنند.»
هر بار که این حرفها را میشنیدم، احساس میکردم انگار دختر بودن گناهی است که باید هر روز تاوانش را بدهم! شما گاهی از من حمایت کردید، اما همان حمایت را با منت همراه ساختید؛ گویی هر قدمی که برای من برداشتید لطفی بوده که باید تا آخرِ عمر زیرِ بارِ آن بمانم! من هرگز از شما زندگیِ لوکس نخواستم؛ فقط میخواستم هر بار که از درس حرف میزنم، به جای ترس از حرفِ مردم، کمی به آرزوهای من هم فکر کنید.
مگر مردم قرار است آیندهی مرا زندگی کنند؟ مگر مردم قرار است شبهایی را ببینند که من با اشک کتابهای قدیمیام را ورق میزنم؟ مگر مردم میدانند دختری که از درس محروم میشود، فقط از یک صنف محروم نشده، بلکه از بخشی از وجودِ خودش محروم شده است؟
خانوادهی عزیزم! من از همه دلخورم اما دوستتان دارم؛ چون میدانم شما هم قربانیِ روزگارِ سخت هستید. فقر گاهی فقط سفره را کوچک نمیکند، گاهی جرئتِ رویا دیدن را هم از انسان میگیرد.
من هنوز همان دخترم که وقتی از کنارِ مکتب میگذرد، خاطراتش ناخودآگاه به ذهنش هجوم میآورند و ناگهان قدمهایش آهسته میشوند؛ دختری که بوی کتابهای نو را به هر عطری ترجیح میدهد و بیشتر دوستش دارد؛ دختری که هنوز باور دارد یک قلم میتواند سرنوشتِ یک انسان را تغییر دهد.
کتابچهی دختری را دیدم که خیلی زیبا بود و واقعاً دوستش داشتم. رفتم تا شبیهش را پیدا کنم؛ قیمتش را پرسیدم، ۱۲۰ افغانی بود. چندان پولی نبود، ولی وقتی شنیدم، ذهنم دنبالِ نانهایی گشت که قرار بود چند شب ما را سیر کند. ما در خانهی خود نان نداشتیم و من آن پول را نداشتم. کتابچه را با حسرت سر جایش گذاشتم و هیچ نگفتم؛ هیچ! برگشتم و حتی به پشتِ سرم هم نگاه نکردم. نخواستم پولی که قرار بود خانوادهام را گرسنهتر کند خرج آرزوی من شود؛ از آن آرزو گذشتم و بیخیالش شدم. نخواستم لقمهی نان را از دهانِ خانوادهام بگیرم.
نمیدانم آیا باید به این دلسوزی ادامه دهم یا باید دلم به حالِ خودم بسوزد؛ به اینکه هر لحظه حسرتِ زندگیِ دیگران را میخورم. همسنوسالهایم رویاهای مرا همین حالا زندگی میکنند؛ ولی همان زندگی برای من به یک هدفِ دور دستنیافتنی تبدیل شده است.
شاید روزی برسد که من هم همانگونه که میخواهم زندگی کنم، ولی لذتش دیگر به آن اندازهای که حالا میخواهم نخواهد بود؛ هر چیزی به موقعِ خودش قشنگ است و ما هیچوقت چیزی را به موقع نداشتیم، حالا هم نداریم. با این حال، وقتی روزی آن کتابچه را خریدم، رویاهایم را در آن مینویسم و کنارشان یک تیکِ بزرگ میزنم تا امکانِ رسیدن به آنها حتمی شود.
با احترام: دختری از میانِ آرزوبهدلهایی که درس برایشان حسرت شده است.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه