دختری که به اجبار لباس سفید بر تن کرد

سیزده سال بیشتر نداشت. هنوز کودک بود، هنوز دلش می‌خواست صبح‌ها کتابچه‌هایش را در بَیگش بگذارد و با شوق به مکتب برود. هنوز برایش دنیا در چیزهای ساده خلاصه می‌شد: خندیدن با هم‌صنفی‌ها، زنگ تفریح، نوشتن با قلم تازه و فکر کردن به این‌که وقتی بزرگ شد، چه‌کاره خواهد شد. اما یک روز، در حالی که هنوز برای بزرگ شدن آماده نبود، خانواده‌اش تصمیمی گرفتند که مسیر تمام زندگی‌اش را تغییر داد.

به او گفتند که باید شوهر کند.

اول باورش نمی‌شد. خاموش نشست و به چهره‌های اطرافش نگاه کرد. منتظر بود شاید کسی بگوید که این فقط یک شوخی است، اما هیچ‌کس نخندید. همه جدی بودند. برای آینده دختری تصمیم گرفته می‌شد که هنوز خودش نمی‌دانست از آینده چه می‌خواهد.

آن شب تا دیروقت خوابش نبرد. کتابچه‌اش را از زیر بالشت بیرون آورد و چند صفحه‌اش را ورق زد. روی یکی از صفحه‌ها، با خط کودکانه‌اش نوشته بود که می‌خواهد در آینده داکتر شود. چند لحظه به همان جمله نگاه کرد و بعد کتابچه را بست. شاید برای نخستین بار فهمید که بعضی آرزوها فقط به این دلیل از بین نمی‌روند که آدم دیگر آن‌ها را دوست ندارد. گاهی شرایط زندگی اجازه نمی‌دهد آدم به دنبال‌شان برود.

صبح روز بعد، وقتی دختران هم‌سن‌وسالش با لباس مکتب از کنار خانه‌اش می‌گذشتند، او پشت پنجره ایستاده بود. به آن‌ها نگاه می‌کرد و لبخند کم‌رنگی روی لبش بود. دلش می‌خواست دروازه را باز کند، بکسش را بردارد و با آن‌ها برود؛ اما دیگر مثل گذشته نبود. برای او تصمیم گرفته شده بود که به‌جای مکتب، به خانه‌ای دیگر برود.

روزهایی که باید پر از درس، بازی و خنده می‌بود، کم‌کم جای خود را به تشویش و مسئولیت داد. او هنوز خودش نیاز به محبت، راهنمایی و حمایت داشت، اما از او انتظار می‌رفت مسئولیت‌های یک زندگی بزرگسالانه را بپذیرد. گاهی در دلش می‌گفت: من هنوز خودم کودک هستم، چطور می‌توانم زندگی یک انسان دیگر را بسازم؟

هیچ‌کس از او نپرسیده بود که واقعاً چه می‌خواهد.

شاید اگر از او می‌پرسیدند، جوابش بسیار ساده می‌بود. می‌گفت: من می‌خواهم مکتب بخوانم. می‌خواهم درس بخوانم و روزی برای خودم کسی شوم. می‌خواهم اول بزرگ شوم، بعد درباره ازدواج تصمیم بگیرم.

اما صدای او میان تصمیم‌های بزرگ‌ترها گم شد.

در بسیاری از خانواده‌ها، دختر از کودکی یاد می‌گیرد که باید به حرف بزرگ‌ترها گوش بدهد. احترام به خانواده ارزش بزرگی است، اما احترام نباید به این معنا باشد که یک کودک هیچ حقی برای انتخاب آینده‌ی خودش نداشته باشد. وقتی یک دختر هنوز به سن نوجوانی رسیده، بیش از هر چیز به فرصت آموزش، رشد، امنیت و محبت نیاز دارد.

شوهر دادن یک دختر سیزده‌ساله فقط عوض کردن خانه نیست. این تصمیم می‌تواند مکتب، دوستان، آرزوها و سال‌های کودکی او را از میان ببرد. شاید دیگر کسی از او نپرسد که چه کتابی دوست دارد بخواند یا در آینده چه می‌خواهد بشود. شاید دیگر برایش مهم نباشد که نمره‌ی امتحانش چند شده، چون ناگهان زندگی از او چیزهایی می‌خواهد که برای سنش بسیار سنگین است.

با این حال، آن دختر هنوز در دلش آرزو داشت.

هر شب پیش از خواب، آینده‌ای را تصور می‌کرد که در آن دوباره کتابچه‌ای در دست دارد. خودش را با لباس مکتب می‌دید، کنار هم‌صنفی‌هایش می‌نشست و درباره درس‌های فردا صحبت می‌کرد. در خیال خودش، هنوز همان دختر سیزده‌ساله بود، دختری که هیچ‌کس از او نخواسته بود زودتر از وقتش بزرگ شود.

گاهی بزرگ‌ترها فکر می‌کنند با تصمیم گرفتن برای یک کودک، بهترین آینده را برایش می‌سازند، اما آینده‌ی هر انسان چیزی نیست که دیگران به تنهایی برایش تعیین کنند. هر دختر حق دارد صدایش شنیده شود، نظرش پرسیده شود و فرصت داشته باشد تا با آرامش رشد کند و برای زندگی خودش تصمیم بگیرد.

آن دختر شاید نتوانست گذشته‌اش را تغییر بدهد؛ اما آرزوهایش هنوز در دلش زنده بود. هر بار که یک دختر خردسال را با بکس مکتب می‌دید، به خودش فکر می‌کرد، به روزهایی که می‌توانست داشته باشد و نداشت. شاید دلش می‌گرفت، اما در دلش آرزو می‌کرد دختران دیگر مجبور نشوند همان راهی را بروند که او رفت.

او می‌خواست داستانش فقط یک قصه‌ی غمگین نباشد، می‌خواست صدایی باشد برای دخترانی که هنوز فرصت انتخاب دارند. می‌خواست کسی بداند که یک دختر سیزده‌ساله پیش از آن‌که عروس باشد، یک کودک است: کودکی با آرزو، استعداد و آینده.

کودکی حق دارد کودک بماند. حق دارد به مکتب برود، با دوستانش بخندد، کتاب بخواند، آرزو کند و برای فردای خودش خیال بسازد. هیچ دختری نباید مجبور شود فقط به‌خاطر تصمیم دیگران، دفترچه‌ی آرزوهایش را ببندد.

شاید اگر روزی کسی از آن دختر بپرسد بزرگ‌ترین آرزویت چه بود، جوابش خیلی ساده باشد: من می‌خواستم اول بزرگ شوم، بعد خودم برای زندگی‌ام تصمیم بگیرم.

این جمله شاید کوتاه باشد، اما پشت آن یک دنیا حرف پنهان است: حرف دختری که در سیزده‌سالگی مجبور شد از کودکی فاصله بگیرد، در حالی که هنوز دلش می‌خواست فقط یک کودک باشد.

گاهی بزرگ‌ترین هدیه‌ای که می‌توانیم به یک دختر بدهیم، لباس نو یا خانه‌ای بزرگ نیست: فرصت است

فرصت درس خواندن.

فرصت رشد کردن.

فرصت رویا دیدن.

و مهم‌تر از همه، فرصت این‌که وقتی زمانش رسید، خودش درباره آینده‌اش تصمیم بگیرد.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000