سکوتی که هزاران حرف داشت!

می‌خواهم از جایی بنویسم که در خاکش رشد کرده‌ام، در هوایش نفس کشیده‌ام و هویتم در آن شکل گرفته است؛ از کشورم، جایی که روزی آزادی‌ام در میان واژه‌ی «سکوت» پنهان شد.

قبل از اینکه طالبان بر افغانستان حاکم شوند، هر روز به این فکر می‌کردم که اولین کسی باشم که به سوال‌های استاد درباره‌ی درس پاسخ می‌دهد. دفتر رویاهایم پر از آرزوهایی بود که فکر می‌کردم تنها با درس خواندن می‌توانم به آن‌ها برسم. همیشه از قلم‌های رنگارنگ و کتابچه‌های بزرگ استفاده می‌کردم و هر بار که کار خانگی‌ام را می‌نوشتم، احساس می‌کردم یک گام دیگر به سوی آینده‌ام برداشته‌ام. باارزش‌ترین وسیله‌ام قلمم بود؛ اما آن زمان نمی‌دانستم چرا این‌قدر برایم ارزش دارد.

هر روز هنگام سپیده‌دم، پیش از آنکه خورشید طلوع کند، مشتاقانه به سوی مکتب می‌رفتم. چندین کوچه را پشت سر می‌گذاشتم تا به مکتب برسم. در آن کوچه‌ها فقط یک دانش‌آموز رهگذر بودم؛ اما هر قدمی که در صبح‌های آرام برمی‌داشتم، در حقیقت یکی از گره‌هایی را باز می‌کردم که در مسیر رسیدن به آرزوهایم قرار داشت. من و چند تن از هم‌صنفانم گروهی تشکیل داده بودیم و هر صبح دور هم جمع می‌شدیم تا درباره‌ی هدف‌هایی که برای آینده داشتیم صحبت کنیم و با مشورت یکدیگر به سوی آن‌ها پیش برویم. پیش از تشکیل آن گروه، همه با هم عهد کرده بودیم که تحت هیچ شرایطی یکدیگر را تنها نگذاریم.

اما ناگهان غروبی دلگیر از راه رسید و همه‌ی آن آرزوها را با خودش به دل شب برد. پس از پایان دوره‌ی جمهوریت و روی کار آمدن طالبان، در ابتدا هنوز خوشحال بودم؛ چون فکر می‌کردم هیچ چیزی در زندگی‌ام تغییر نکرده است. با خودم آهنگی زیبا را زمزمه می‌کردم، کتاب‌ها و وسایل مکتبم را داخل کیفم گذاشتم و با لبخند از مادرم خداحافظی کردم. وقتی وارد حویلیِ مکتب شدم، چشمانم را بستم و از ته دل نفس عمیقی کشیدم. از اینکه دوباره می‌توانستم گامی به سوی آرزوهایم بردارم، خوشحال بودم.

به صنفی که قبلاً در آن درس می‌خواندیم رفتم، اما دیدم دختران صنف ششم در آن درس می‌خوانند. با عجله دنبال صنف خود می‌گشتم تا غیرحاضر نشوم. صنف‌ها پر بودند و بعضی از صنف‌ها نیز قفل شده بودند. به طرف مدیریت رفتم و ماجرا را برای مدیر توضیح دادم. او بسیار ناراحت به نظر می‌رسید و با لحنی آرام و غیرمستقیم گفت که دیگر به دختران بالاتر از صنف ششم درس داده نمی‌شود. نفسم در سینه حبس شد و لبخندی مصنوعی، از روی ناباوری و اضطراب، روی لبانم نشست. گفتم: «با من شوخی نکنید!» اما مدیر اطلاعیه را به من نشان داد. باورم نمی‌شد که چند کلمه روی یک کاغذ بتواند تمام آینده‌ای را که برایش سال‌ها تلاش کرده بودم، ناگهان تغییر دهد.

از بیرون صدای گریه شنیدم. به طرف حویلی رفتم و جمعیتی از دختران را دیدم که کاغذهای روی دیوار را می‌کندند و روی زمین می‌انداختند. یکی از آن کاغذها را از زمین برداشتم تا بخوانم. نوشته‌های روی آن برایم آن‌قدر سنگین بود که برای چند لحظه نمی‌دانستم چه باید بگویم. اطلاعیه‌ی بزرگی روی دیوار مکتب چسبانده شده بود و من در میان آن نوشته‌ها فقط عطشِ دانستن و آرزوهای خاموش‌شده‌ی دخترانی را می‌دیدم که برای درس خواندن آمده بودند. با چشمان نمناک، پشتم را به جمعیتی از دخترانی کردم که فقط می‌توانستند به آن نوشته‌های ناامیدکننده نگاه کنند.

به گوشه‌ای خلوت رفتم تا آتشی را که در دلم روشن شده بود خاموش کنم، اما نتوانستم. زمین، آسمان، درختان و گل‌ها هم انگار مرا به سکوت دعوت می‌کردند. دستانم را روی دهانم گذاشتم تا مبادا صدایم بلند شود. با اینکه نفس کشیدن برایم سنگین شده بود و اشک‌هایم مثل باران بهاری می‌بارید، با خودم می‌گفتم: «گریه نکن، شاید این حقیقت نداشته باشد.» در دلم آرزو می‌کردم ای‌کاش همه‌ی این‌ها فقط یک خواب بود. من در خواب نبودم؛ اما کسانی که در خواب غفلت بودند، درس و مشقم را از من گرفتند و صدایم در سکوتی از جنس ترس گم شد.

آهسته‌آهسته روز و شبم به آسمانی بی‌ستاره تبدیل شد؛ آسمانی که مهتابش برای من مکتب بود و حالا پشت ابرهای تیره زندانی شده بود. سکوت سنگین جای لبخندهایی را گرفت که هر بار با دیدن موفقیت‌هایم روی لبانم می‌نشست. کتاب‌هایی که روزی دلیل شادی‌ام بودند، حالا مرا ناراحت می‌کردند. هر روز که پرتو خورشید روی کتاب‌هایم می‌تابید، دفتر خاطراتم را به یاد می‌آوردم؛ همان دفتری که در آن نوشته بودم: «چهار سال بعد وارد دانشگاه خواهم شد.»

تازه آن روز بود که ارزش واقعی قلم را فهمیدم. قلم تنها وسیله‌ای برای نوشتن نیست؛ قلم با اراده‌ی انسان می‌نویسد و گاهی می‌تواند صدایی باشد برای کسی که اجازه‌ی حرف زدن ندارد. وقتی از خانه بیرون می‌روم، بیشتر از هر چیزی صدای قدم‌هایم را می‌شنوم؛ قدم‌هایی که دیگر مانند گذشته به سوی آرزوهایم نمی‌روند. گام‌هایم محدود شده‌اند و احساس می‌کنم مانند پرنده‌ای در قفس، در حسرت پرواز دوباره مانده‌ام؛ قفسی که تنها به خاطر دختر بودنم برایم ساخته شده است. آینده‌ای مبهم در پیش رو دارم و گاهی احساس پژمردگی را در وجودم حس می‌کنم.

هر روز با نگاه کردن به آفتاب، روزم را به پایان می‌رسانم و با خودم می‌گویم: «آیا روزی در زندگی من هم خورشید دوباره طلوع خواهد کرد؟» بارها سکوت خود را شکستم و خواستم فریاد بزنم تا صدایم به گوش جهان برسد؛ اما نشد. قوانین جدید آمدند و صدای من همچنان در گلویم باقی ماند. محدودم کردند و شاید فکر کردند اگر در اتاقی تاریک بمانم، امیدم هم خاموش خواهد شد؛ اما من تصمیم گرفتم تسلیم نشوم. درها را بستند تا نور را نبینم، اما فروغ شجاعت درونم هنوز روشن بود. هر بار که زمین خوردم، خاطرات روزهای رنگارنگ گذشته مرا دوباره وادار به برخاستن کرد.

دوباره دریچه‌ای پیدا کردم و از همان دریچه به آینده نگاه کردم تا اینکه امروز به اینجا رسیده‌ام. درست است که به‌طور رسمی نمی‌توانم مانند گذشته درس بخوانم، اما هنوز می‌توانم آینده‌ی خودم را زیر یک آسمان پرستاره بسازم. شاید راه من سخت‌تر شده باشد، اما هنوز قلمی در دست دارم و هنوز حرف‌هایی برای گفتن دارم. آن‌قدر می‌نویسم تا روزی صدایم از میان این سکوت عبور کند و به گوش جهان برسد؛ زیرا شاید سکوت من هزار حرف داشته باشد، اما من نمی‌خواهم آخرین حرفم، تسلیم شدن باشد.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000