جرمِ من فقط یک سوال بود

هنوز هم هرگاه مرا می‌بیند، همان‌طور نگاهم می‌کند؛ نگاهی که بیشتر از هزار جمله حرف دارد. کمی سرش را پایین می‌اندازد، آهی می‌کشد و با تکانِ آرامِ سر افسوسش را نشان می‌دهد؛ انگار روبه‌رویش دختری ایستاده که چیزی گران‌بها را از دست داده است.

گاهی می‌گوید: «حیفِ این همه جوانی… خداوند به تو همه‌چیز داده، اما قدرش را نمی‌دانی!»

و من هر بار چیزی نمی‌گویم؛ نه از این‌که جوابی ندارم، از این‌که نمی‌دانم چگونه برای کسی توضیح بدهم که من هیچ‌وقت آن دختری که او در ذهنش ساخته، نبوده‌ام. همه‌چیز از یک سوال شروع شد.

آن روز در یکی از مجلس‌های کابل نشسته بودم. آدم‌های زیادی آمده بودند؛ بعضی‌ها در ردیف‌های جلو نشسته بودند و با دقت گوش می‌دادند، بعضی‌ها آرام با هم پچ‌پچ می‌کردند و من مثل همیشه، بیشتر از آن‌که به چهره‌ها نگاه کنم، به حرف‌ها فکر می‌کردم. حرفی زده شد که ذهنم را درگیر کرد. مدتی با خودم کلنجار رفتم که بپرسم یا نه. در کابل خیلی وقت‌ها پیش از این‌که سوال کنی، باید به عواقبِ سوال کردنت فکر کنی.

دستم را بلند کردم. قلبم کمی تندتر می‌زد، اما سوال را پرسیدم؛ فقط یک سوال بود. اما پاسخ، پاسخِ سوالِ من نبود! او مرا در برابرِ جمع، دختری معرفی کرد که به هیچ‌چیز باور ندارد؛ دختری که می‌خواهد دیگران را هم به بیراهه بکشاند.

آن لحظه صدای مجلس برایم دور شد. چند نگاه روی صورتم سنگینی می‌کرد. من به دست‌هایم نگاه کردم و با خودم گفتم: «پس این است مجازاتِ پرسیدن؟»

من نه به کسی توهین کرده بودم، نه باورِ کسی را مسخره کرده بودم و نه از کسی خواسته بودم مثلِ من فکر کند. فقط چیزی را که نمی‌فهمیدم پرسیده بودم؛ اما ظاهراً در آن مجلس، سوالِ من از خودم بزرگ‌تر شده بود!

از آن روز فهمیدم که گاهی در جامعه‌ی ما یک دختر برای این‌که خوب به حساب بیاید، باید فقط شنونده باشد، سرش را به نشانه‌ی تأیید تکان بدهد و اگر چیزی را نفهمید، ترجیحاً نپرسد؛ چون پرسیدن ممکن است برایش یک برچسب بسازد: بی‌دین، گمراه، دخترِ فلانی عوض شده، دیگر مثلِ سابق نیست… چه آسان یک کلمه می‌تواند سال‌ها شخصیتِ انسان را زیرِ سایه‌ی خودش ببرد!

اما من در تمامِ این سال‌ها یک چیز را نفهمیدم: چرا سوال کردن باید نشانه‌ی نداشتنِ باور باشد؟ اگر من درباره‌ی چیزی سوال می‌کنم، یعنی برایم مهم است که آن را بفهمم. اگر درباره‌ی باورم سوال می‌کنم، شاید به این دلیل است که نمی‌خواهم باورم فقط چیزی باشد که از دیگران به ارث برده‌ام.

من همیشه به او گفته‌ام: عقیده‌ای که با یک سوال بلرزد، شاید بیشتر از آن‌که به باور نیاز داشته باشد، به شناخت نیاز دارد… من فکر نمی‌کنم ایمان و پرسش دشمنِ یکدیگر باشند. اتفاقاً گاهی سوال آدم را مجبور می‌کند عمیق‌تر نگاه کند، دوباره بخواند، دوباره فکر کند و چیزی را که سال‌ها فقط شنیده، این بار خودش بفهمد. اما ما در شهری زندگی می‌کنیم که گاهی جواب دادن به سوال، سخت‌تر از برچسب زدن به پرسش‌گر است.

کابل برای من فقط سرک‌ها و ساختمان‌های خاکستری نیست؛ کابل شهری است که در آن دخترانِ زیادی سوال‌هایی در ذهن دارند، اما خیلی‌های‌شان جرات نمی‌کنند آن‌ها را به زبان بیاورند. سوال‌هایی درباره‌ی زندگی، آینده، باور، آزادی، درس، خانواده و هزار چیزِ دیگر.

بعضی سوال‌ها پشتِ درهای بسته می‌مانند، بعضی‌ها در کتابچه‌ی کوچک نوشته می‌شوند، بعضی‌ها نیمه‌شب وقتی همه خواب‌اند در ذهنِ یک دختر بارها تکرار می‌شوند و بعضی‌ها مثلِ سوالِ من، یک روز راه‌شان را به میانِ مردم پیدا می‌کنند و آن‌وقت دختر باید آماده‌ی قضاوت شدن باشد.

من هنوز هم دخترِ همان کابل هستم؛ همان دختری که صبح‌ها از کنارِ دیوارهای خاموشِ شهر می‌گذرد، به آدم‌ها نگاه می‌کند و هزار فکر در سر دارد. گاهی می‌ترسم، گاهی از این‌که حرفم اشتباه فهمیده شود خسته می‌شوم و گاهی دلم می‌خواهد اصلاً چیزی نپرسم تا مجبور نباشم برای ساده‌ترین کنجکاویِ خودم توضیح بدهم.

اما بعد به خودم می‌خواهم بگویم: اگر قرار باشد از ترسِ قضاوت شدن ذهنم را خاموش کنم، چه چیزی از من باقی می‌ماند؟ من نمی‌خواهم بی‌احترامی کنم، نمی‌خواهم کسی را تغییر بدهم، نمی‌خواهم باورِ هیچ انسانی را از او بگیرم. من فقط می‌خواهم حق داشته باشم نفهمیدن را پنهان نکنم؛ حق داشته باشم بگویم «نمی‌دانم»؛ حق داشته باشم بپرسم «چرا؟»؛ و حق داشته باشم جواب را بشنوم، بدونِ این‌که پیش از آن‌که جوابم را بدهند، شخصیتم را قضاوت کنند.

شاید آن مرد هنوز هم وقتی مرا می‌بیند با افسوس سر تکان بدهد؛ شاید هنوز فکر کند من راه را گم کرده‌ام. اما من دیگر نمی‌خواهم برای نگاهِ او زندگی کنم. من دختری از کابل هستم؛ دختری که شاید خیلی چیزها را نداند، شاید هنوز هزار جواب برای هزار سوالش پیدا نکرده باشد، اما یک چیز را خوب می‌داند: من به خاطرِ یک سوال آدم بدی نشده‌ام!

و اگر دوباره روزی در مجلسی بنشینم و چیزی ذهنم را به خود مشغول کند، شاید باز هم دستم را بلند کنم؛ نه برای جنگیدن، نه برای ثابت کردنِ این‌که حق با من است، فقط برای فهمیدن! چون شاید بزرگ‌ترین حقِ یک انسان این نباشد که همیشه جوابِ درست داشته باشد؛ شاید این باشد که از پرسیدن نترسد…

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000