بعضی فیلمها وقتی تمام میشوند، داستانشان هم همانجا تمام میشود و دیگر زیاد به آن فکر نمیکنید؛ اما «هنگرگیمز» برای من اینطور نبود. بعد از تمام شدن فیلم، چند چیز هنوز در ذهنم مانده بود و هرچه بیشتر به آن فکر میکردم، بیشتر میفهمیدم که این فیلم فقط دربارهی زنده ماندن نیست. چیزی که بیشتر از صحنههای فیلم ذهنم را درگیر کرد، «قدرت» بود. در فیلم، عدهای آدم هستند که همهچیز را کنترل میکنند؛ آنها قانون بازی را ساختهاند و تصمیم میگیرند چه اتفاقی بیفتد و کسانی که وارد بازی میشوند، مجبورند طبق همان قانونها حرکت کنند.
اما در کنار این قدرت، یک چیز دیگر هم وجود داشت که برای من جالبتر بود و آن، «انتخاب» خود آدم بود. کتنیس همراه با ۲۳ نفر دیگر وارد بازی میشوند؛ بازیِ که در آخر فقط یک نفر میتواند برنده شود. از همان اول معلوم است که بازی طوری ساخته شده که آدمها به جای اینکه کنار هم باشند، یکدیگر را رقیب ببینند. در چنین شرایطی طبیعی است که هرکس بیشتر به فکر خودش باشد، چون همه میخواهند زنده بمانند؛ اما چیزی که من در رفتار کتنیس دیدم این بود که او اجازه نداد شرایط کاملاً شخصیتاش را تغییر بدهد.
مثلاً وقتی با آن دختر کوچک آشنا شد، میتوانست بگوید: «من خودم در شرایط سختی هستم و باید فقط به فکر خودم باشم.» اما این کار را نکرد؛ با او دوست شد و از او مراقبت کرد. همین قسمت باعث شد از خودم بپرسم: آیا واقعاً قدرتمند بودن یعنی اینکه بتوانی دیگران را شکست بدهی، یا اینکه در شرایطی که همه تو را به سمت بیرحمی میبرند، هنوز بتوانی خودت تصمیم بگیری؟ به نظر من، قدرت کتنیس فقط در مهارتهایی که برای زنده ماندن داشت نبود؛ چیزی که برای من مهمتر بود این بود که او هنوز میتوانست انتخاب کند. این موضوع باعث شد فیلم را با زندگی واقعی هم مقایسه کنم. ما در زندگی وارد چنین بازیِ نمیشویم، اما گاهی شرایط زندگی طوری میشود که انسان احساس میکند انتخابهایش خیلی کم شده است. ممکن است پول، خانواده، جامعه، ترس یا شرایطی که در آن زندگی میکنیم، روی تصمیمهای ما تأثیر بگذارد.
گاهی حتی ممکن است آنقدر به حرف دیگران عادت کنیم که دیگر نپرسیم: «من واقعاً چه میخواهم؟» برای همین، چیزی که من از کتنیس یاد گرفتم این بود که حتی اگر نتوانیم همهی شرایط اطراف خود را تغییر بدهیم، باز هم میتوانیم دربارهی بعضی انتخابهای خود تصمیم بگیریم.
یک چیز دیگر هم در فیلم برایم جالب بود؛ اینکه صاحبان بازی فقط با زور بازی را کنترل نمیکردند، بلکه آنها از ترس و نمایش هم استفاده میکردند. زندگی چند انسان تبدیل به یک برنامهی تماشایی شده بود و مردم از بیرون آن را نگاه میکردند. این قسمت من را به این فکر انداخت که گاهی قدرت فقط این نیست که کسی بتواند به تو دستور بدهد؛ قدرت میتواند این باشد که بتواند روی فکر و احساس مردم هم تأثیر بگذارد و اینجا برای من «آگاهی» اهمیت پیدا میکند. وقتی انسان هر چیزی را بدون فکر قبول کند، ممکن است خیلی راحت تحتتأثیر قرار بگیرد؛ اما وقتی سؤال میکند و دلیل اتفاقها را بررسی میکند، نگاهش فرق میکند. شاید یکی از چیزهایی که فیلم میخواهد نشان بدهد همین باشد که حتی در یک سیستم خیلی قدرتمند، فکر و انتخاب یک انسان هم میتواند اهمیت داشته باشد.
دردناکترین قسمت فیلم برای من صحنهی مربوط به آن بود. وقتی آن صحنهی دردناک را دیدم، فقط به داستان فیلم فکر نکردم؛ ذهنم رفت سمت حادثهی مکتب سیدالشهدا و کورس کوثر دانش، سمت دخترانی که بدون اینکه کاری کرده باشند، قربانی خشونت شدند و دیگر نتوانستند به زندگی، درس و آرزوهایشان ادامه بدهند. به همین دلیل، آن صحنه برای من خیلی سنگین بود. شاید کسی که این فیلم را میبیند، فقط یک شخصیت فیلم را ببیند، اما من در آن لحظه یک درد آشنا را دیدم. شاید به همین دلیل بود که احساساتی شدم و گریه کردم. بعد از تمام شدن فیلم، بیشتر از اینکه به این فکر کنم که چه کسی برنده شد، به این فکر کردم که چرا در چنین شرایطی انسانها باید برای زنده ماندن یا داشتن حق انتخاب، با این همه فشار روبهرو شوند و دوباره برگشتم به همان موضوعی که از اول ذهنم را درگیر کرده بود: قدرت.
ما معمولاً وقتی کلمه «قدرت» را میشنویم، شاید به پول، مقام، حکومت یا توانایی کنترل دیگران فکر کنیم؛ اما این فیلم باعث شد من قدرت را کمی متفاوت ببینم. به نظرم یک نوع قدرت هم وجود دارد که شاید از بیرون خیلی دیده نشود؛ اینکه انسان بتواند فکر کند، انتخاب کند و اجازه ندهد شرایط تمام شخصیتاش را تعیین کند. کتنیس نمیتوانست قانون بازی را از اول تغییر بدهد، نمیتوانست همهچیز را کنترل کند، اما در بعضی لحظهها میتوانست تصمیم بگیرد که چگونه رفتار کند و برای من همین قسمت خیلی مهم بود. چون در زندگی واقعی هم ما همیشه نمیتوانیم شرایط را انتخاب کنیم، اما در خیلی از مواقع میتوانیم انتخاب کنیم که با آن شرایط چگونه برخورد کنیم.
میتوانیم تصمیم بگیریم فقط به خود ما فکر کنیم یا به یک نفر دیگر هم کمک کنیم. میتوانیم هر چیزی را که میشنویم قبول کنیم یا دربارهاش سؤال بپرسیم. میتوانیم از ترس سکوت کنیم یا اگر توانش را داریم، حرف بزنیم و شاید همین انتخابهای کوچک، کمکم شخصیت ما را میسازند. برای من «هنگرگیمز» فقط یک فیلم دربارهی بقا نبود؛ بیشتر از اینکه به من بگوید چه کسی برنده بازی شد، باعث شد به این فکر کنم که انسان برای برنده شدن نباید حتماً انسانیت خودش را ببازد.
شاید قدرت واقعی همیشه این نباشد که بتوانی دیگران را کنترل کنی؛ گاهی قدرت این است که وقتی شرایط میخواهد تو را تغییر بدهد، هنوز بتوانی خودت تصمیم بگیری که چه کسی باشی و شاید به همین دلیل است که من اسم این روایت را گذاشتم: «قدرتی فراتر از قدرت.»
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه