زینب دختری شاد و بااستعداد است. او همیشه خندان و پرحرف است. وقتی در پهلویش مینشینم، هر روز قصهها و حرفهای جدید با خود میآورد؛ اما امروز بر خلاف روزهای گذشته، از همان اول که از دروازهی صنف داخل شدم، جگرخون در گوشهای نشسته بود. من آرام در پهلویش نشستم و خیلی معمولی، مثل دیگر روزها سلام دادم و گفتم: «چه شده زینب جان؟»
اول گفت: «هیچی.» بعد با صدای گرفته گفت: امروز برادرم رفت.
گفتم: «کجا؟»
او گفت: «امروز برادرم به خارج از کشور رفت. در اینجا هرچه دنبال کار گشت، نتوانست کاری پیدا کند و بالاخره ناچار شد راه مسافرت و خطر را در پیش گیرد. او تنها نانآور خانهی ما بود و حالا نمیدانم چه خواهد شد.»
من گفتم: «این که گپی نیست دختر! برادرت انشاءالله خوب و سالم میرسد و بهزودی با شما تماس میگیرد.»
اما او آهی کشید و گفت: «ای کاش همینطور میبود! هیچ راه تضمینی وجود ندارد و حرفهای زیادی شنیدم که بیشتر کسانی که از راه غیرقانونی رفتند، دیگر خبری از آنها نیست و ناپدید شدند. حالا خیلی میترسم که چنین نشود.»
اینبار هیچی نگفتم و فقط گوش دادم. او در ادامه گفت: «من دیگر تنها شدهام و هیچکسی را ندارم. خیلی نگران آیندهام هستم، نمیدانم چی کار کنم. از آن روزی که طالبان آمد، زندگی من نابود شد و خانوادهی ما از هم پاشید. پدرم در اردوی ملی کار میکرد، اما وقتی طالبان آمد، ما را تنها گذاشت و به ایران رفت. بعداً خبر شدیم با کس دیگری ازدواج کرده؛ حالا هم نه به فکر ماست و نه مادرم. تنها برادر بزرگم بود که مخارج ما را تهیه میکرد، اما او حالا روانهی سفر شده است. من ماندم و مادرم و برادر کوچکتر از خودم. مادرم هم مریض است و گاهی کارش به شفاخانه و چند روز بستری میکشد تا خوب شود.»
او میگفت که دیگر تابوتوان زندگی برایش نمانده؛ روزهایش در غم و پریشانی میگذرد و شبها با چشمان پر از اشک به خواب میرود. او میگفت: «نمیدانم از خاطر کدام دردم گریه کنم و درد بکشم؛ از اینکه پدرم همهی ما را تنها گذاشت و رفت، از اینکه طالبان آمد و مکتب و درسم را رویم بست، یا اینکه دترم [دخترم] و هیچ کاری از دستم برنمیآید؟»
او گفت: «کاش یک خواهر میداشتم و با او درد دل میکردم، اما حالا با تو دردهایم را میگویم؛ شاید این مرا راحتتر کند.»
من هم ناخودآگاه اشک در چشمانم حلقه زد و گفتم: «زینب جان! تو دختر خیلی شجاع و قوی هستی. این مهم نیست چقدر مشکلات به سراغت آمده؛ مهم این است تسلیم نشوی و خودت را نبازی. تو تشویش نکن، یک روز همهچیز خوب خواهد شد و هیچوقت تو تنها نیستی و نخواهی ماند.»
او تبسمی کرد و صافتر نشست تا کسی در صنف متوجه حرفهایش نشود. همینطور که با هم نقاشی میکشیدیم، او از رویاهایش برایم گفت: «میخواهم در آینده یک تاجر موفق شوم. میخواهم مستقل باشم و خانوادهام را کمک کنم. میخواهم خوشی مادرم را ببینم که ببیند دخترش موفق شده است. میخواهم به همهی کسانی که ذرهذرهی زندگی شاد و کودکانهام را از من گرفتند، نشان دهم که من هرگز نابود نمیشوم و روزی خواهید دانست که یک دختر هم میتواند به رویایش برسد.»
من گفتم: «آفرین زینب جان! تو حالا فقط به فکر خود و آیندهات باش و درسهایت را ادامه بده. مشکلات را فقط بهشکل مانع نبین، بلکه پلی برای عبور از بدیها به سوی خوبیها بدان و بفهم که اینها تو را قویتر میکنند.»
بعد از اینکه رخصت شدیم، خیلی در مورد زینب با خود فکر کردم و داستان زندگی او باعث شد من هم بیشتر تلاش کنم و رویاهایم را جدی بگیرم.
داستان زینب تنها داستان یک دختر در افغانستان نیست، بلکه امروز تمام دختران و زنان افغانستان با مشکلات فراوان و تبعیضها روبهرو هستند. امروز ما دختران بدون هیچ دلیلی حق تحصیل نداریم، کار کرده نمیتوانیم، در جامعه سهم نداریم، حق تصمیمگیری نداریم و حتی امروز صدای ما جرم پنداشته میشود؛ فقط به جرم دختر بودن.
اما من باور دارم که با تلاش و امید میتوان روزی موفق شد و به همهی دنیا نشان داد که اگرچه امروز ما فراموش شدیم، اما امید در دل ما زنده است. پس تا روزی تلاش خواهیم کرد که دیگر تبعیضی وجود نداشته باشد و زن بودن، جرم پنداشته نشود.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه