اعتماد (۲۶): مزاری؛ مثل همه، فراتر از همه

کنگره‌ی حزب وحدت در بامیان، در سال ۱۳۷۰ خورشیدی، نقطه‌ی آغاز فهم طرح مهندسی بابه مزاری و گشایش «کاریدور بدیل» او در تاریخ تحول سیاسی و مدنی جامعه‌ی هزاره است. در این کنگره، بابه مزاری به ریاست شورای مرکزی، یا به تعبیر دقیق‌تر، به جایگاه رهبری حزب وحدت برگزیده شد. این انتخاب، صرفاً یک تصمیم تشکیلاتی نبود، در ژرفای خود، به‌رسمیت‌شناخته‌شدن اتوریته‌ی مشروع او در مسیر تازه‌ی سیاست هزاره بود. از همان لحظه، رهبری بابه مزاری از حد یک موقعیت سازمانی فراتر رفت و به محور اعتماد، وحدت و جهت‌دهی سیاسی جامعه بدل شد.

اهمیت این انتخاب زمانی روشن‌تر می‌شود که بدانیم بابه مزاری هنگام برگزاری کنگره، نه در بامیان حضور داشت و نه در میان اعضای مؤسس حزب وحدت بود. او در دشت‌های بکوا ناپدید شده بود و نزدیک به چهار ماه، هیچ‌کس خبر روشنی از سرنوشت او نداشت. در چنین وضعیتی، کنگره تنها درباره‌ی یک فرد حاضر و فعال تصمیم نمی‌گرفت، درباره‌ی معنایی تصمیم می‌گرفت که بابه مزاری، پیش از حضور فیزیکی خود، در ذهن و اعتماد نیروهای سیاسی جامعه آفریده بود. رأی به بابه مزاری در غیاب او نشان می‌داد که اتوریته‌ی او بر حضور لحظه‌ای، فشار تشکیلاتی یا معامله‌های پشت پرده استوار نیست؛ ریشه در اعتمادی دارد که پیشاپیش در وجدان سیاسی جامعه شکل گرفته بود.

در درون سازمان نصر، صف‌بندی‌ها روشن بود. بخشی از نیروها، به پیشگامی سید عباس حکیمی، کریم خلیلی را برای ریاست کمیته‌ی سیاسی پیشنهاد کردند. در برابر آنان، گروهی دیگر از نامزدی بابه مزاری برای ریاست شورای مرکزی حمایت کردند. سرانجام، بابه مزاری رأی بیشتر آورد و حمایت گسترده‌تر اعضای کنگره‌ی مؤسس را به دست آورد. به این ترتیب، رهبری حزب وحدت به نام کسی رقم خورد که نه در تالار کنگره حضور داشت، نه از موقعیت خود دفاع می‌کرد، نه لابی مستقیم داشت و نه حتا سرنوشت زنده‌بودن یا نبودنش برای بسیاری روشن بود. همین واقعیت، انتخاب او را از یک گزینش معمول تشکیلاتی فراتر می‌برد و به یک نشانه‌ی تاریخی بدل می‌سازد.

وقتی بابه مزاری در اواخر ماه میزان ۱۳۷۰ وارد بامیان شد، بیشتر اعضای کنگره‌ی مؤسس پراکنده شده و به خانه‌ها، جبهه‌ها یا پایگاه‌های تحت نفوذ خود بازگشته بودند. با این‌همه، حضور او خود به یک مرکزیت تازه بدل شد. او با وقار آرام، سنگینی معنا‌دار و اتوریته‌ای که از اعتماد جمعی برمی‌خاست، مرکزیت حزب وحدت را از حالت یک ساختار نوپا و هنوز پراکنده، به مرکز ثقل سیاست جامعه‌ی هزاره تبدیل کرد. از آن پس، بامیان تنها دفتر مرکزی حزب وحدت نبود؛ به نقطه‌ای بدل شد که مسیر تازه‌ای برای آینده‌ی سیاسی هزاره از آن‌جا معنا می‌گرفت.

اندکی پس از ورود بابه مزاری به بامیان، تحولات شمال آغاز شد. جنرالان شمال، که مناسبات شان با حکومت داکتر نجیب‌الله به‌هم خورده بود، با حزب وحدت تماس گرفتند و پیام دادند که اگر حزب از آنان حمایت کند، آماده‌اند در برابر حکومت نجیب قیام کنند و صفحات شمال را از تسلط حکومت بیرون آورند.

حزب وحدت، به رهبری بابه مزاری، از این پیشنهاد استقبال کرد. با همین تصمیم، زمینه‌ی قیام جنرالان شمال، سقوط صفحات شمال و در پی آن، فروپاشی حکومت داکتر نجیب‌الله در کابل فراهم شد.

در این‌جا به یاد داشته باشیم که حزب وحدت، پیش از تماس جنرالان شمال، هیأت قدرتمندی را به پنج‌شیر نزد احمدشاه مسعود فرستاده بود تا درباره‌ی ایجاد جبهه‌ی مشترک ملیت‌های محروم و پایان‌دادن به سنت انحصار قدرت ملی در کشور گفت‌وگو کند. شرح بیشتر این اقدام، و جایگاه آن در طرح سیاسی بابه مزاری، در یادداشتی جداگانه خواهد آمد. عجالتاً توجه کنیم که در این ابتکار نیز حزب وحدت و بابه مزاری پیشگام بود نه اینکه مخاطب کسی دیگر قرار گرفته باشد.

ابتکار تماس با احمدشاه مسعود و حمایت از قیام جنرالان شمال، حزب وحدت را در همان آغاز، از محدوده‌ی یک تشکیلات قومی ـ سیاسی بیرون کشید و آن را وارد معادله‌ی کلان قدرت در افغانستان ساخت. او نشان داد که جامعه‌ی هزاره دیگر تنها نیرویی حاشیه‌نشین و نظاره‌گر تحولات نیست؛ بلکه می‌تواند در لحظه‌های تعیین‌کننده‌ی تاریخ کشور، نقشی فعال، اثرگذار و جهت‌دهنده بر عهده گیرد.

در همین‌جا، نخستین نشانه‌های روشن «کاریدور بدیل» بابه مزاری آشکار می‌شود: عبور از انزوا به حضور، از پراکندگی به مرکزیت، از واکنش‌های محلی به تصمیم‌های ملی و از سیاستِ صرفاً دفاعی به سیاستی معنادار، اعتمادساز و آینده‌ساز.

در دو یادداشت پیشین، در پرتو «نور جوهره‌سنج» بابه مزاری، نگاهی کوتاه به کریم خلیلی و محمد محقق انداختیم؛ دو چهره‌ای که پس از بابه مزاری، بیشترین اثر را بر سیاست جامعه‌ی هزاره گذاشتند. اکنون دوباره به رد گام‌های خود بابه مزاری بازمی‌گردیم.

این بازگشت، نه برای تکرار ستایش‌آمیز نام اوست و نه برای بازسازی خاطره‌ای عاطفی در پیرامون کارنامه‌هایش؛ بلکه راهی است برای شناخت دقیق طرح هندسی او در رهبری جامعه‌ی هزاره و فهم همان «کاریدور بدیل»ی که برای تحول سیاسی و مدنی این جامعه گشود.

مرور کوتاه بر خلیلی و محقق نیز در این مسیر حاشیه‌ای بی‌ربط نبود. این مرور از آن‌رو لازم بود که وقتی به نقش، تصویر و کارکردهای بابه مزاری در دوران مقاومت غرب کابل می‌رسیم، نسبت او با کسانی روشن باشد که پس از او خود را وارثان راستین راه او خواندند، اما در عمل، در بسیاری از بزنگاه‌ها، مسیری خلاف منطق سیاسی و اخلاقی او پیمودند. فهم بابه مزاری بدون شناخت این فاصله دشوار است؛ زیرا بزرگی یک رهبر، تنها در آن‌چه خود انجام می‌دهد آشکار نمی‌شود، بلکه گاهی در نوری نیز دیده می‌شود که بر رفتار مدعیان میراث او می‌تاباند.

از این‌جا به بعد، بحث ما دوباره بر خود بابه مزاری متمرکز می‌شود: بر این‌که او چگونه از دل کنگره‌ی بامیان، از میان پراکندگی‌ها، رقابت‌ها، سوءظن‌ها و زخم‌های درونی، مرکزیتی ساخت که توانست اعتماد سیاسی جامعه‌ی هزاره را از نو بنا کند. چگونه از حزب وحدت، فراتر از یک ساختار تشکیلاتی، ابزار عبور تاریخی ساخت و چگونه «کاریدور بدیل»ی گشود که جامعه‌ی هزاره را از حاشیه‌ی خاموش تاریخ به متن منازعه، تصمیم و مطالبه‌ی عدالت در افغانستان کشاند.

***

برای شناختن بابه مزاری، لازم نیست از عظمت او آغاز کنیم. آغاز از عظمت، شاید عاطفه‌ی برخی را بنوازد و شکوه نام او را برجسته‌تر سازد؛ اما خطر آن است که چهره‌ی واقعی او را در پرده‌ای از افسانه فرو ببرد. افسانه، هرچند گاهی زیبا و دل‌انگیز است، همیشه راه شناخت را روشن‌تر نمی‌کند. برعکس، در بسیاری موارد، میان ما و شخصیت‌های واقعی فاصله می‌اندازد. جنبه‌های انسانی، زمینی و لمس‌پذیر آنان را از دسترس ما دور می‌سازد و آنان را چنان بلند، دور و دست‌نیافتنی نشان می‌دهد که دیگر نمی‌توانیم با آنان نسبت برقرار کنیم، از تجربه‌ی آنان بیاموزیم، یا راه‌شان را در زندگی خود ادامه دهیم.

بابه مزاری را نیز اگر تنها از قله‌ی بزرگی‌اش ببینیم، ممکن است درست در همان لحظه‌ای که می‌خواهیم او را بزرگ‌تر نشان دهیم، از دست بدهیم. ممکن است او را به نمادی دوردست، نامی مقدس، خاطره‌ای پرشکوه، یا تصویری قاب‌شده بر دیوار تاریخ بدل کنیم. در آن صورت، بابه مزاری دیگر در میان ما زندگی نمی‌کند؛ تنها بر فراز ما می‌ایستد. ما حرمتش می‌گذاریم، اما از او نمی‌آموزیم. او را می‌ستاییم، اما راهش را ادامه نمی‌دهیم. نامش را تکرار می‌کنیم، اما منطق حضورش را در زندگی فردی و جمعی خود بازآفرینی نمی‌کنیم.

شناخت بابه مزاری از جایی آغاز می‌شود که او را بر روی زمین، در میان مردم، در متن رنج‌ها، انتخاب‌ها، تردیدها، تصمیم‌ها و مسئولیت‌های انسانی‌اش دنبال کنیم. او هرچه بزرگ شد، از همین‌جا بزرگ شد: از آدم‌بودن، از آگاه‌شدن، از اراده‌کردن و از ایستادن در کنار مردمی که در او نه افسانه، بلکه تصویر روشن‌تر خود را می‌دیدند.

درست با همین نگاه، من در یادداشت‌هایی که «اعتماد» بر بنیاد آن شکل می‌گیرد، شناخت بابه مزاری را از جای ساده‌تری آغاز کرده‌ام: از آدم‌بودن او.

صاف و ساده می‌گویم؛ همان‌گونه که بارها با تأکید گفته‌ام: بابه مزاری، پیش از آن‌که رهبر باشد، آدم بود. پیش از آن‌که نماد مقاومت باشد، آدم بود. پیش از آن‌که نامش به سرنوشت یک نسل، یک جامعه و یک مسیر تاریخی گره بخورد، آدم بود. او انسانی از جنس همه‌ی انسان‌ها، با بدن، صدا، خستگی، رنج، لبخند، تردید، تصمیم، خطا، تجربه، امید، ترس، شجاعت، خشم، مهربانی، ایمان و اراده و هر خصوصیتی که در یک «آدم» می‌توان سراغ کرد، داشت.

او نه از آسمان فرود آمده بود، نه از جنس دیگری ساخته شده بود و نه در ذات خود چیزی داشت که او را از دایره‌ی انسان‌های دیگر بیرون کند. او نیز مثل همه‌ی ما، در یک جغرافیا، در یک تاریخ، در یک خانواده و در یک جامعه، در میان محدودیت‌ها و امکان‌ها رشد کرد؛ درس خواند، کار کرد، سفر کرد، جنگ دید، شکست دید، پیروزی دید، دوست و دشمن دید، خیانت و وفاداری دید و در برابر انتخاب‌های دشوار قرار گرفت.

اما سوی دیگر سخنم نیز درست از همین‌جا آغاز می‌شود؛ از همان نکته‌ای که عنوان این یادداشت را می‌سازد: بابه مزاری مثل همه بود، اما در همان آدم‌بودن، از همه فراتر رفت.

این «فراتررفتن» را نباید با افسانه‌سازی اشتباه گرفت. فراتررفتن به این معنا نیست که او از دایره‌ی انسان بیرون شد. برعکس، معنایش این است که بابه مزاری امکان‌های پنهان آدم‌بودن را جدی‌تر گرفت. او نشان داد که انسان، اگر «آگاهی» خود را بیدار کند، «اراده‌»ی خود را به کار اندازد، مسئولیت خود را بپذیرد و از ترس، عادت و مصلحت‌های کوچک عبور کند، می‌تواند از سطح معمولی زندگی فراتر رود، بی‌آن‌که از مردم جدا شود. می‌تواند بلند شود، بی‌آن‌که دور شود. می‌تواند بزرگ شود، بی‌آن‌که بیگانه شود. می‌تواند رهبر شود، بی‌آن‌که از آدم‌بودن فاصله بگیرد.

در نگاه من، زیبایی بابه مزاری درست در همین نقطه است: او مثل همه بود، اما از همه فراتر رفت؛ نه به این دلیل که از مردم جدا شد، بلکه به این دلیل که مردم را در درون خود جدی گرفت. نه به این دلیل که بالاتر از مردم ایستاد، بلکه به این دلیل که درد مردم را به آگاهی، آگاهی مردم را به اراده، و اراده‌ی مردم را به اعتماد تاریخی بدل کرد.

وقتی گاهی در سخنانم می‌گویم که بابه مزاری یک آدم «عادی» و «معمولی» بود، برخی این سخن را به معنای کوچک‌ساختن او می‌گیرند. خوب است این‌جا یک‌بار دیگر روشن بگویم: عادی‌بودن همیشه به معنای بی‌ارزش‌بودن نیست؛ معمولی‌بودن همیشه به معنای کم‌بودن نیست. بسیاری از بنیادی‌ترین و حیاتی‌ترین عناصر زندگی عادی‌اند؛ آن‌قدر عادی که گاهی فراموش می‌کنیم زندگی ما بر همان‌ها استوار است.

در این‌جا می‌خواهم از چند استعاره‌ای کمک بگیرم که در گفت‌وگو با دانش‌آموزانم بارها به کار برده‌ام. استعاره‌هایی ساده؛ اما روشن‌کننده، تا معلوم شود وقتی از عادی‌بودن و معمولی‌بودن سخن می‌گوییم، مقصود چیست و عادی‌بودن بابه مزاری در این معنا چگونه باید فهمیده شود.

آب عادی است. هیچ‌کس با آب احساس بیگانگی نمی‌کند. کودک آن را می‌نوشد، پیرمرد آن را می‌نوشد؛ دهقان و دانشمند، فقیر و ثروتمند، شهری و روستایی، امپراتور و سرباز، شاعر و کارگر، همه جرعه‌جرعه از آن حیات می‌گیرند. آب خود را بر کسی تحمیل نمی‌کند، اما بی‌آن زندگی نمی‌ماند. ادعا ندارد، اما ریشه‌ها را زنده نگه می‌دارد. در هر ظرفی شکل همان ظرف را می‌گیرد، اما ذات حیات‌بخش خود را از دست نمی‌دهد. ساده است، اما هیچ چیز جای آن را نمی‌گیرد.

هوا عادی است. ما هر لحظه آن را تنفس می‌کنیم، بی‌آن‌که هر لحظه به آن بیندیشیم. بی‌صدا در عمق جان ما می‌رود، بی‌آن‌که از ما اجازه بخواهد. نه رنگ دارد، نه نمایش، نه صدای بلند؛ اما وقتی نباشد، همه چیز متوقف می‌شود. آدمی تا وقتی هوا دارد، شاید قدر آن را نداند؛ اما با نخستین لحظه‌ی بی‌هوایی درمی‌یابد که زندگی چقدر به همین عنصر عادی وابسته بوده است.

نور صبح عادی است. هر روز می‌آید، بی‌هیاهو، بی‌دعوت، بی‌تشریفات؛ اما همین نور است که راه را نشان می‌دهد، چهره‌ها را آشکار می‌کند، رنگ‌ها را از تاریکی بیرون می‌کشد و جهان را دوباره دیدنی می‌سازد. نور صبح، چون هر روز می‌آید، شاید در چشم ما ساده جلوه کند؛ اما اگر نیاید، جهان در تاریکی فرو می‌رود.

نان عادی است. بر سفره‌ی فقیر و غنی می‌نشیند. شاید ساده‌ترین غذای زندگی باشد، اما گرسنگی انسان را همین نان ساده آرام می‌کند. نان نه زینت سفره است و نه تجمل زندگی؛ اما اگر نباشد، سفره معنای خود را از دست می‌دهد.

زمین عادی است. هر روز بر آن قدم می‌گذاریم و کم‌تر به آن فکر می‌کنیم. اما همه‌ی ایستادن‌های ما بر آن ممکن می‌شود. زمین خود را نمایش نمی‌دهد؛ فقط تحمل می‌کند، نگه می‌دارد و امکان می‌بخشد. خانه بر زمین استوار می‌شود، راه بر زمین کشیده می‌شود، مزرعه بر زمین سبز می‌شود و انسان بر زمین راه می‌رود.

بابه مزاری نیز در میان مردم چنین عادی بود: آشنا، نزدیک، لمس‌پذیر، بی‌تکلف و بی‌فاصله. کسی او را از خود دور احساس نمی‌کرد. دهقان می‌توانست او را بفهمد. طلبه می‌توانست با او نسبت برقرار کند. جوان در او جرأت می‌دید. زنِ بی‌پناه در سخنش دفاع از کرامت خود را حس می‌کرد. رزمنده در کنار او معنای ایستادگی را می‌فهمید. روشن‌فکر در گفتارش نشانه‌های یک نگاه تاریخی و سیاسی را می‌یافت. کودک در نامش احساس امنیت می‌کرد و پیرمرد او را از جنس دردهای دیرین خود می‌دانست.

این عادی‌بودن، راز بزرگی بابه مزاری بود. او برای مردم بیگانه نبود. مردم در او چهره‌ای دور، اشرافی، متکبر، دست‌نیافتنی و رسمی نمی‌دیدند. او از جنس همان کوچه‌ها، قریه‌ها، سنگرها، مدرسه‌ها، مهاجرت‌ها، گرسنگی‌ها، تحقیرها، آرزوها و زخم‌هایی بود که مردم خود با آن‌ها زیسته بودند. از همین‌رو، سخنش وقتی به گوش مردم می‌رسید، تنها یک سخن سیاسی نبود، صدایی آشنا بود. مردم در او خود را می‌شنیدند. در قامت او، قامت زخمی و برخاسته‌ی خود را می‌دیدند. در خشم او، خشم فروخورده‌ی خود را حس می‌کردند. در ایستادگی او، امکان ایستادگی خود را کشف می‌کردند. عادی‌بودن و معمولی‌بودن او از جنس عادی‌بودن «پدر» و «مادر» در خانه بود؛ حضوری آشنا، بی‌ادعا، همیشگی و تکیه‌گاه. همان‌گونه که فرزندان، در کنار پدر و مادر، سنگینی آرام و اطمینان‌بخشِ «بودن» را احساس می‌کنند و بی‌آن‌که هر لحظه نامش را ببرند، از آن امنیت می‌گیرند، مردم نیز در کنار بابه مزاری چنین حسی داشتند. او حضور خود را بر کسی تحمیل نمی‌کرد؛ اما بودنش فضا را پر می‌کرد. در اطراف او، آدم‌ها بوی زندگی، تکیه‌گاه، اعتماد و پناه را نفس می‌کشیدند. همین عادی‌بودنِ پدرانه و مادرانه بود که او را از مردم جدا نمی‌ساخت؛ بلکه او را در عمق جان آنان جا می‌داد.

اما و در عین حال، این، تنها نیمه‌ی نخست قصه است. نیمه‌ی دیگر آن است که بابه مزاری در همین عادی‌بودن، در همین معمولی بودن، عادی و معمولی نماند. او آدم‌بودن خود را با دو گوهر اساسی متمایز ساخت: «آگاهی» و «اراده». از همین‌جا بود که عادی‌بودن و معمولی بودن او به نیرویی فراتر از حد عادی و معمول بدل شد؛ نیرویی که مردم را از دیدن خود در او، به باورکردن خود از راه او رساند.

***

آدم، در زنده‌بودن با حیوان و گیاه شریک است؛ اما آدم تنها زنده نیست. آدم، افزون بر زنده‌بودن، می‌فهمد که زنده است. می‌فهمد که در کجا ایستاده، در چه وضعی قرار دارد و چه چیزی بر او و بر مردمش گذشته است. آدم می‌تواند از خود بپرسد: من کیستم؟ در کجای تاریخ ایستاده‌ام؟ چه رنجی بر من رفته است؟ چه زخمی بر مردم من نشسته است؟ راه پیش رو کدام است؟ چرا رنج می‌کشیم؟ چگونه می‌توانیم از رنج عبور کنیم؟ چه چیزی را باید بپذیریم و در برابر چه چیزی باید بایستیم؟

همین توان پرسیدن، فهمیدن و آگاه‌شدن است که آدم را از سطح زنده‌بودن فراتر می‌برد و او را به موجودی مسئول، انتخاب‌گر و معناجو بدل می‌سازد.

آگاهی، انسان را از سطح عادت بیرون می‌کشد. آدمِ بی‌آگاهی، تنها با جریان حوادث می‌رود؛ هرچه پیش آید، می‌پذیرد. هرجا باد ببرد، روان می‌شود. هرچه قدرت بگوید، تکرار می‌کند و هرچه ترس تحمیل کند، تحمل می‌کند. اما آدمِ آگاه در برابر وضعیت می‌ایستد و آن را می‌بیند. همین دیدن، آغاز تغییر است. تا چیزی دیده نشود، تغییر نمی‌کند. تا رنج نام نگیرد، درمان نمی‌شود. تا تحقیر فهمیده نشود، کرامت زاده نمی‌شود. تا حذف درک نشود، موجودیت به مطالبه بدل نمی‌گردد.

از همین‌جاست که آگاهی، فهمیدن و شناختن، گام نخست آدم‌بودن می‌شود؛ گامی که انسان را از عادت به بیداری، از تحمل خاموش به پرسش و از زیستن بی‌جهت به مسئولیت می‌رساند.

گام دوم، اراده است. آگاهی چشم را باز می‌کند؛ اراده پا را به حرکت می‌آورد. آگاهی می‌گوید در چه وضعی هستیم؛ اراده می‌پرسد و پاسخ می‌دهد که چه باید بکنیم. آگاهی درد را معنا می‌کند؛ اراده درد را به حرکت بدل می‌سازد. آگاهی حقیقت را نشان می‌دهد؛ اراده انسان را در برابر آن حقیقت مسئول می‌کند.

بی‌آگاهی، انسان نمی‌بیند؛ بی‌اراده، انسان با آنچه دیده است کاری نمی‌کند. از همین‌رو، آدم‌بودن تنها در فهمیدن کامل نمی‌شود؛ در تصمیم‌گرفتن، برخاستن و عمل‌کردن به کمال نزدیک می‌شود.

بابه مزاری، در این معنا، آدمی بود که آگاهی و اراده را با هم جمع کرد. بسیاری می‌فهمند، اما عمل نمی‌کنند. بسیاری عمل می‌کنند؛ اما درست نمی‌فهمند. برخی آگاهی دارند؛ اما اراده‌ی برخاستن ندارند. برخی اراده دارند، اما از روشنایی آگاهی بی‌بهره‌اند. آگاهی بدون اراده، به حسرت، شکایت و تماشای درد فرو می‌کاهد؛ اراده‌ی بی‌آگاهی، به هیجان، شتاب‌زدگی و تخریب می‌لغزد.

بابه مزاری از هر دو خطر عبور کرد. فهمید و تصمیم گرفت. دید و ایستاد. درد را شناخت و آن را به زبان سیاسی بدل ساخت. تحقیر را دید و آن را به مطالبه‌ی کرامت رساند. پراکندگی را فهمید و آن را با ضرورت وحدت پیوند زد. حذف تاریخی را درک کرد و آن را به دفاع از موجودیت بدل ساخت.

این‌جا همان نقطه‌ای است که بابه مزاری از «مثل همه» بودن به «فراتر از همه» بودن عبور می‌کند. او مثل همه درد داشت، اما درد را به آگاهی بدل کرد. مثل همه زخم داشت، اما زخم را به زبان رساند. مثل همه از تبعیض رنج برده بود، اما تبعیض را به مسأله‌ی سیاسی تبدیل کرد. مثل همه در دل جنگ قرار داشت، اما جنگ را تنها میدان شلیک ندید؛ آن را میدان اثبات موجودیت و مطالبه‌ی عدالت فهمید. مثل همه از میان مردم برخاسته بود، اما مردم را جمعیتی خام، پراکنده و بی‌چهره ندید، آنان را صاحب حق، صاحب تاریخ، صاحب کرامت و صاحب آینده شناخت.

معنای این سخن که بابه مزاری «مثل همه» بود، اما «فراتر از همه» رفت، درست در همین‌جاست: او از همان درد مشترک، آگاهی ساخت، از همان زخم مشترک، زبان آفرید و از همان رنج تاریخی، اراده‌ای برای حضور، وحدت و اعتماد پدید آورد.

***

در جامعه‌ی خود، بسیار با کسانی روبه‌رو می‌شویم که با افتخار می‌گویند در فلان مقطع، در فلان تجربه، یا در فلان میدان، با بابه مزاری همراه و همگام بوده‌اند. راست می‌گویند. بابه مزاری در بسیاری از عرصه‌ها با صدها و هزاران نفر دیگر نقطه‌ی اشتراک داشت. اما آن‌چه اغلب این افراد از یاد می‌برند، یا نمی‌گویند، این است که دیگران در همان نقطه‌ی اشتراک ماندند، اما بابه مزاری از آن فراتر رفت.

او ملا بود، روحانی بود، از متن جهاد آمده بود، تفنگ بر شانه داشت، به ایران و پاکستان رفته بود، با شخصیت‌ها و مقام‌های ملی و بین‌المللی دیدار کرده بود، در سازمان نصر بود، در حزب وحدت نقش داشت، سخن می‌گفت، سیاست می‌کرد، جنگید و مقاومت کرد. اما در آن سال‌ها، بسیاری دیگر نیز در همین موقعیت‌ها بودند و همین تجربه‌ها را از سر می‌گذراندند.

حتا صفاتی چون صداقت، شجاعت، امانت‌داری، سخت‌کوشی و دینداری نیز ویژگی‌هایی نبودند که تنها به بابه مزاری تعلق داشته باشند و دیگران از آن‌ها بی‌بهره بوده باشند. بسیاری دیگر نیز، کم‌وبیش، از این صفات برخوردار بودند. تمایز بابه مزاری در اصلِ داشتن این ویژگی‌ها نبود؛ در این بود که در این اشتراک‌ها توقف نکرد و از آن‌ها فراتر رفت و مهم‌تر از آن، از دل همین اشتراک‌ها، معنایی فراتر ساخت و آن‌ها را در خدمت آگاهی، اراده، وحدت و اعتماد تاریخی یک جامعه قرار داد.

دقت کنیم که چه می‌گویم: این عنوان‌ها، همه، بابه مزاری را در نسبت‌های کوچک و بزرگ با دیگران مشترک می‌سازند؛ اما تمایز او را توضیح نمی‌دهند. پرسش اصلی این نیست که بابه مزاری ملا بود یا نبود، ملاهای زیادی بودند. پرسش این است که او از ملایی چه فهمی ساخت و آن را به کدام مسئولیت پیوند زد؟ او روحانی بود؛ اما روحانیت را در خدمت چه چیزی قرار داد؟ مجاهد بود؛ اما جهاد را چگونه معنا کرد؟ تفنگ داشت؛ اما تفنگ را تابع کدام سیاست و کدام اخلاق ساخت؟ در سازمان نصر بود؛ اما از سازمان نصر به سوی چه افق بزرگ‌تری عبور کرد؟ در حزب وحدت بود؛ اما وحدت را تا کدام سطح از معنای تاریخی بالا برد؟ در جنگ بود؛ اما جنگ را چگونه به زبان موجودیت، عدالت و اعتماد بدل ساخت؟ سخن می‌گفت؛ اما سخن او چه چیزی را در مردم بیدار می‌کرد؟ سیاست می‌کرد؛ اما سیاست را برای چه می‌خواست؟ رهبری می‌کرد؛ اما رهبری را چگونه از سلطه، معامله و خودمحوری جدا می‌ساخت؟

تمایز بابه مزاری در همین‌جاست: در این‌که از هر عنوان، معنایی فراتر ساخت؛ از هر موقعیت، مسئولیتی بزرگ‌تر بیرون کشید و از هر تجربه‌ی مشترک، راهی برای آگاهی، اراده و اعتماد تاریخی مردم گشود.

در همین پرسش‌هاست که «فراتر»بودن مزاری روشن می‌شود.

***

بابه مزاری از متن اشرافیت سیاسی و طبقاتی برنخاسته بود. او از دل جامعه‌ای آمد که رنج، فقر، محرومیت، کار سخت، تحقیر تاریخی و حاشیه‌نشینی را با گوشت و پوست خود تجربه کرده بود. همین خاستگاه، او را به مردم نزدیک می‌ساخت و میان او و مردم فاصله نمی‌گذاشت. او از بالا به مردم نگاه نمی‌کرد. زبان مردم را می‌فهمید و درد آنان را نه از کتاب، بلکه از زندگی می‌شناخت. آن‌چه برای دیگران شاید موضوع مطالعه، شعار یا تحلیل سیاسی بود، برای بابه مزاری تجربه‌ی زیسته بود، زخمی بود که در جان خود و مردمش حس کرده بود.

بابه مزاری دهقان‌زاده بود، اما در دهقان‌زادگی متوقف نماند. خاستگاه محروم، گاهی انسان را به عقده می‌کشاند، گاهی به نفرت کور و گاهی به تسلیم و خودکم‌بینی. بابه مزاری از این دام‌ها عبور کرد. او از محرومیت، عقده نساخت؛ آگاهی ساخت. از تحقیر، کینه‌ی بی‌هدف نساخت؛ مطالبه‌ی عدالت ساخت. از فقر، احساس ناتوانی نساخت؛ اراده‌ی برخاستن ساخت. از حاشیه‌بودن، نفرت از مرکز نساخت؛ خواست حضور عادلانه در مرکز ساخت. همین عبور بود که خاستگاه او را از یک نشانی طبقاتی و اجتماعی، به سرچشمه‌ی فهم، مسئولیت و اعتماد بدل کرد.

این تفاوت کوچکی نیست. همه‌ی محرومان، الزاماً رهایی‌بخش نمی‌شوند و همه‌ی رنج‌دیدگان، الزاماً به عدالت نمی‌رسند. رنج، اگر آگاهی نشود، می‌تواند به انتقام بدل شود؛ اگر اراده نیابد، به شکایت فرو می‌کاهد و اگر معنا پیدا نکند، در نهایت به افسردگی جمعی می‌انجامد. بابه مزاری رنج را معنا کرد. او رنج مردم را از سطح آه و نفرین فراتر برد و آن را به زبان سیاسی، مطالبه‌ی عدالت و خواست تاریخیِ حضور بدل ساخت.

***

بابه مزاری در جنگ زیست و در جنگ کشته شد. نام او با مقاومت غرب کابل گره خورده است. اما اگر او را تنها مرد جنگ بدانیم، در حق او کوتاهی کرده‌ایم.

مردان جنگ بسیار بودند. کسانی بودند که شاید بیشتر جنگیدند، بیشتر شلیک کردند، سنگرهای بیشتری داشتند و نیروهای بیشتری را فرمان می‌دادند. اما جنگیدن، به خودی خود، بابه مزاری نمی‌سازد. آن‌چه او را متمایز کرد، معنایی بود که به جنگ بخشید؛ مرزی بود که میان جنگ و مردم، میان تفنگ و اخلاق و میان مقاومت و موجودیت ترسیم کرد.

برای بابه مزاری، جنگ هدف نبود؛ وسیله‌ای بود برای دفاع از مردمی که موجودیت‌شان انکار می‌شد. تفنگ، در نگاه او، زمانی معنا داشت که در خدمت کرامت انسان، عدالت سیاسی و اعتماد مردم قرار می‌گرفت. همین معنا بود که مقاومت او را از یک درگیری نظامی فراتر برد و به زبان دفاع از موجودیت و مطالبه‌ی عدالت بدل ساخت.

بابه مزاری ایجادکننده‌ی جنگ نبود، به جنگ رانده شده بود. از خشونت لذت نمی‌برد؛ در برابر حذف ایستاده بود. تفنگ را تقدیس نمی‌کرد؛ اما در جهانی که زبان زور بر مردم تحمیل شده بود، نمی‌خواست مردمش بی‌دفاع بمانند. او از جنگ، مکتب نفرت نساخت؛ از مقاومت، زبان کرامت ساخت.

این تفاوت، بسیار مهم است. برخی رهبران در جنگ، مردم را مصرف می‌کنند؛ اما بابه مزاری در جنگ، مردم را به خودشان برگرداند. برخی رهبران در جنگ، ترس تولید می‌کنند؛ اما بابه مزاری در جنگ، اعتماد آفرید. برخی رهبران در جنگ، تنها دشمن می‌سازند؛ اما بابه مزاری در جنگ، مفهوم عدالت را زنده کرد.

از همین‌جاست که آن سخن نغز معنای روشن‌تری می‌یابد: بابه مزاری هزاره را از وحشتِ تابوی «آدم‌کشتن» بیرون آورد؛ نه برای آن‌که کشتن را فضیلت بسازد، بلکه برای آن‌که در عصر آدم‌کشی به همه بفهماند که آدم‌کشی میراث پدری هیچ‌کس نیست؛ سهم هیچ قومی کشتن نیست تا سهم قوم دیگر، تنها کشته‌شدن باشد.

بابه مزاری سنگینی تغییر این معادله را بر دوش کشید؛ معادله‌ای تلخ، دشوار و خونین که در آن، هزاره قرن‌ها بیشتر در جای قربانی دیده شده بود. بااین‌وجود، او هرگز مردم را به خشونت کور فرا نخواند. برعکس، با سخن، رفتار و ایستادگی خود، آنان را به آگاهی از خویش، دفاع از موجودیت و ایستادن با کرامت رساند.

فراتر بودن بابه مزاری در جنگ همین بود: جنگ را در خدمت سیاستی قرار داد که مقصدش تنها پیروزی نظامی نبود؛ مقصدش به‌رسمیت‌شناخته‌شدن انسان هزاره به‌عنوان شهروند صاحب حق بود. وقتی به روایت کارنامه‌های مقاومت غرب کابل برسیم، از دیدار تاریخی جمعی از روشن‌فکران و استادان دانشگاه کابل با بابه مزاری در ماه سرطان سال ۱۳۷۳ یاد خواهم کرد؛ دیداری که در آن، در پاسخ به زبان انتقادی روشن‌فکران، از کشانده‌شدن خود به جنگ سخن می‌گوید و مرز میان جنگ‌طلبی و دفاع از موجودیت را روشن می‌سازد.

***

بابه مزاری سخنران بود؛ اما سخنرانی در سیاست افغانستان کم نبوده است. بسیار کسان سخن گفته‌اند. کسانی که شاید بلندتر، فصیح‌تر، شاعرانه‌تر، آراسته‌تر و پرهیجان‌تر از او سخن می‌گفتند و استاد سخن لقب می‌گرفتند. اما سخن بابه مزاری خصلتی دیگر داشت: از دل موقعیت برمی‌خاست و به دل مردم می‌نشست.

بابه مزاری برای نمایش سخن نمی‌گفت؛ برای بیدارکردن سخن می‌گفت. سخنش لفظ‌‌بازی نبود؛ مسئولیت بود. شعار نبود؛ جهت بود. تزئین نبود؛ تشخیص بود. به همین دلیل، کلام او تنها در گوش مردم نمی‌نشست؛ در وجدان آنان خانه می‌کرد.

وقتی بابه مزاری از «موجودیت» سخن گفت، یک واژه‌ی ساده را به کلید فهم یک تاریخ بدل کرد. آن‌جا که گفت دیگران موجودیت ما را انکار کردند و ما تکان خوردیم، در حقیقت تجربه‌ی فشرده‌ی یک جامعه را در یک جمله بیان کرد.

او نشان داد که پیش از بحث‌های بزرگ درباره‌ی نظام، ایدئولوژی، حکومت و آینده، باید اصل موجودیت مردم به رسمیت شناخته شود. مردمی که بودن‌شان انکار می‌شود، پیش از هر چیز باید بگویند: ما هستیم. ما حق داریم. ما حذف‌شدنی نیستیم. ما تنها یک جمعیت خام و بی‌چهره نیستیم؛ جامعه‌ایم، تاریخ داریم، درد داریم، عقل داریم، اراده داریم و باید در سرنوشت خود سهم داشته باشیم.

این سخن، تنها سخن نبود؛ رمز عبور بود. جامعه‌ای که قرن‌ها در سکوت، پراکندگی و تحقیر زیسته بود، در این زبان خود را بازشناخت. بابه مزاری با سخن خود، مردم را به خودشان معرفی کرد و به آنان نشان داد که نام رنج‌شان چیست، معنای بودن‌شان چیست و جایگاه‌شان در تاریخ کجاست.

قدرت سخن او در همین بود. سخنش از جنس آب بود؛ ساده، اما حیات‌بخش. از جنس هوا بود؛ بی‌تکلف، اما نفوذکننده. از جنس نور بود؛ آرام، اما آشکارکننده. این است معنای حرفی که می‌گویم او «مثل همه، اما فراتر از همه بود».

***

بابه مزاری سیاست‌مدار بود؛ اما سیاست‌مداری در افغانستان، غالباً با معامله، مصلحت، چرخش، رابطه، قوم، تنظیم، قدرت، سهم و امتیاز گره خورده است. بسیاری سیاست را هنر بقا در قدرت می‌دانند؛ برخی، هنر فریب؛ برخی، مهارت معامله با هر طرف، در هر زمان و برای هر منفعت و برخی دیگر، میدان بده‌بستان‌های شخصی و حلقه‌ای.

بابه مزاری نیز در میدان سیاست بود، اما سیاست را به سطح معامله‌ی شخصی فرو نکاست. او می‌فهمید که سیاست بدون مصلحت‌سنجی ممکن نیست؛ اما مصلحت را بالاتر از اصل ننشاند. می‌دانست که مذاکره لازم است؛ اما مذاکره را جایگزین حق نکرد. می‌دانست که رابطه با دیگران ضروری است؛ اما رابطه را به وابستگی بدل نساخت. می‌دانست که باید با قدرت‌های مختلف سخن گفت؛ اما سخن‌گفتن با قدرت را به فروختن مردم تبدیل نکرد.

فراتربودن بابه مزاری در سیاست، درست در همین‌جا بود: او سیاست را با اعتماد پیوند زد. اعتماد، سرمایه‌ای نیست که با هر معامله‌ای سالم بماند. رهبر اگر امروز چیزی بگوید و فردا خلاف آن عمل کند، اعتماد مردم ترک می‌خورد. اگر مردم را در میدان خطر تنها بگذارد، اعتماد می‌میرد. اگر از نام مردم برای سهم خود استفاده کند، اعتماد آلوده می‌شود. اگر درد مردم را به ابزار چانه‌زنی شخصی بدل سازد، اعتماد فرو می‌ریزد.

بابه مزاری سیاست کرد، اما سیاست او در چشم مردم به خیانت بدل نشد. چرا؟ زیرا مردم حس می‌کردند که او پشت سخن خود ایستاده است. حس می‌کردند که در لحظه‌ی خطر فرار نمی‌کند. حس می‌کردند که اگر خطا هم کند، خطایش از جنس معامله با سرنوشت مردم نیست. حس می‌کردند که او مردم را وسیله‌ی عبور خود نمی‌سازد؛ خود را وسیله‌ی عبور مردم می‌کند.

اینجا بود که بابه مزاری از سیاست‌مداران معمولی فراتر رفت. او سیاست را از ملاسِ معامله بیرون کشید و به زبان اعتماد نزدیک کرد.

***

بابه مزاری رهبر بود؛ اما رهبری او در دستور دادن خلاصه نمی‌شد. مردم را به تماشاچی بدل نکرد؛ آنان را مخاطب خود ساخت. با مردم سخن گفت، نه تنها برای مردم. از مردم نیرو گرفت، اما مردم را نیز به نیرو بدل کرد. می‌خواست جامعه بفهمد که سرنوشتش فقط در دست رهبر نیست؛ در دست آگاهی، اراده و تصمیم جمعی خود او نیز هست.

این نکته در میراث بابه مزاری بسیار مهم است. او اعتماد را تنها از مردم نگرفت؛ اعتماد را به مردم نیز بازگرداند. بسیاری از رهبران اعتماد مردم را جمع می‌کنند و در حساب شخصی خود ذخیره می‌سازند. بابه مزاری اعتماد مردم را به خود مردم برگرداند. به آنان گفت: شما هستید، حق دارید، باید دیده شوید، باید تصمیم بگیرید، باید در ساختار قدرت سهم داشته باشید و باید از موجودیت خود دفاع کنید.

از همین‌رو، اعتماد در تجربه‌ی بابه مزاری رابطه‌ای یک‌طرفه نبود. مردم تنها به او اعتماد نکردند؛ از راه او، به خودشان نیز اعتماد کردند. شاید بزرگ‌ترین میراث سیاسی بابه مزاری همین باشد: او اعتماد مردم را به نیروی خودآگاهی و خودباوری جمعی بدل کرد.

***

بابه مزاری از سازمان نصر آمد؛ اما در نصر متوقف نماند. نصر برای او ایستگاه بود، نه منزل نهایی. او از دل تجربه‌های تنظیمی، به ضرورت عبور از تنظیم رسید. این عبور ساده نبود. انسان‌ها معمولاً به سازمان، حلقه، نام، سابقه و تعلقات خود وابسته می‌شوند. هر تنظیم، برای اعضای خود نوعی هویت می‌سازد و عبور از این هویت، آگاهی، جرأت و افق بزرگ‌تر می‌خواهد.

بابه مزاری فهمید که جامعه‌ی هزاره نمی‌تواند در پراکندگی تنظیمی، تاریخ تازه‌ای بسازد. فهمید که هر تنظیم، اگر خود را غایت بداند، جامعه را کوچک می‌کند. تنظیم باید در خدمت مردم باشد، نه مردم در خدمت تنظیم. نصر نیز اگر نتواند به وحدت بزرگ‌تر کمک کند، خود به مانع بدل می‌شود. همین فهم، بابه مزاری را از نصری‌بودنِ صرف فراتر برد. او تعلق خود را نفی نکرد؛ اما آن را مطلق نساخت و از آن عبور کرد تا به افق وسیع‌تر وحدت برسد.

این عبور، نشانه‌ی بزرگی است. بسیاری در نام‌های کوچک خود زندانی می‌مانند. بابه مزاری از نام کوچک‌تر به معنای بزرگ‌تر رفت؛ از سازمان به جامعه، از حلقه به مردم، از رقابت تنظیمی به ضرورت تاریخی کوچ کرد.

بابه مزاری در حزب وحدت نقش محوری داشت؛ اما حتا در حزب وحدت نیز متوقف نماند. حزب وحدت، در بهترین صورت، ظرفی بود برای معنایی بزرگ‌تر. وحدت، در نگاه او، تنها ادغام چند گروه یا کنار هم نشستن چند رهبر نبود؛ وحدت پروژه‌ی بازسازی اعتماد در جامعه‌ای بود که سال‌ها پراکندگی، رقابت، سوءظن، حذف و زخم را تجربه کرده بود. وحدت برای او فقط یک تشکیلات نبود؛ یک ضرورت تاریخی بود.

در این‌جا نیز بابه مزاری فراتر رفت. بسیاری حزب وحدت را به‌عنوان ساختاری برای قدرت دیدند؛ او آن را امکان عبور تاریخی فهمید. بسیاری وحدت را ابزار سهم‌گیری می‌خواستند؛ او وحدت را زبان موجودیت می‌خواست. بسیاری وحدت را تا جایی می‌پذیرفتند که موقعیت شخصی‌شان حفظ شود؛ او حاضر بود خود را در مسیر آن مصرف کند. بسیاری وحدت را شعار دادند؛ او وحدت را به سرنوشت خود گره زد.

به همین دلیل است که حزب وحدت بدون بابه مزاری، تنها یک نام سیاسی است؛ اما با بابه مزاری، به یک معنای تاریخی بدل می‌شود. او به وحدت روح داد، جهت داد، اعتماد داد، و قداست انسانی بخشید؛ نه قداست مذهبی و افسانه‌ای، بلکه قداست رنج مردمی که می‌خواستند از پراکندگی به حضور برسند.

***

شجاعت نیز صفتی نیست که تنها به یک انسان تعلق بگیرد. رزمنده‌ی شجاع کم نبوده است. انسان‌های بی‌باک، جسور و خطرپذیر در تاریخ فراوان‌اند. اما شجاعت، اگر با آگاهی و اخلاق همراه نشود، گاهی به تهور کور بدل می‌شود. انسان شجاع ممکن است خطر کند، اما نداند چرا؛ ممکن است بجنگد، اما نداند برای چه؛ ممکن است نترسد، اما دیگران را بیهوده به خطر اندازد.

بابه مزاری شجاع بود، اما شجاعت او از جنس تهور کور نبود. شجاعتش با تشخیص همراه بود، با مسئولیت همراه بود، با ایستادن در کنار مردم همراه بود. خطر را برای نمایش نمی‌پذیرفت؛ خطر را از آن‌رو تحمل می‌کرد که خود را از سرنوشت مردم جدا نمی‌دانست. شجاعت او از جنس آدمی بود که می‌داند اگر عقب بنشیند، تنها خود را نجات نداده است؛ اعتماد یک جامعه را زخمی کرده است.

فراتربودن بابه مزاری در شجاعت، درست در همین‌جا بود: او شجاعت را به اعتماد پیوند زد. مردم وقتی رهبر را در لحظه‌ی خطر کنار خود می‌بینند، اعتماد می‌کنند. اما وقتی ببینند رهبر در آرامش سخن می‌گوید و در بحران ناپدید می‌شود، اعتمادشان می‌میرد. بابه مزاری در بحران ناپدید نشد. همین ماندن، همین ایستادن، همین پذیرفتن تنهایی و خطر، او را از بسیاری فراتر برد.

صداقت نیز اگر تنها یک صفت اخلاقی فردی باشد، ارزشمند است؛ اما برای رهبری کافی نیست. انسان می‌تواند در زندگی شخصی صادق باشد، اما در سیاست نتواند اعتماد عمومی بسازد. صداقت سیاسی چیزی فراتر از راست‌گویی ساده است. صداقت سیاسی یعنی مردم احساس کنند که میان سخن، نیت و عمل رهبر فاصله‌ی فریبنده وجود ندارد؛ یعنی رهبر آنچه را برای مردم می‌گوید، در بزنگاه معامله نمی‌کند؛ یعنی مردم را با واژه‌های زیبا آرام نمی‌سازد تا در پشت پرده خلاف آن را انجام دهد.

بابه مزاری در چشم مردم از این نوع صداقت برخوردار بود. سخنش با جانش فاصله‌ی فاحش نداشت. مردم می‌دیدند که او هزینه می‌دهد. می‌دیدند که حرفش تنها برای مصرف لحظه نیست. می‌دیدند که درد آنان را برای ساختن قدرت شخصی خود خرج نمی‌کند. همین صداقت، اعتماد آفرید.

اعتماد، وقتی در دل مردم ریشه بگیرد، از مرگ رهبر نیز عبور می‌کند. رهبر می‌رود، اما اعتماد باقی می‌ماند؛ زیرا اعتماد تنها به بدن رهبر وابسته نیست، به معنایی وابسته است که او در وجدان مردم کاشته است.

***

اگر بخواهیم فراتربودن بابه مزاری را در یک جمله خلاصه کنیم، می‌توان گفت: بابه مزاری در هر میدان، یک گام از موقعیت معمولی آن میدان فراتر رفت.

این «یک گام فراتر» ساده نیست. تاریخ را همین گام‌های ظریف و دشوار تغییر می‌دهند. بسیاری تا آستانه‌ی بزرگی می‌آیند، اما گام آخر را برنمی‌دارند. بسیاری درد را می‌بینند، اما آن را معنا نمی‌کنند. بسیاری مردم را دوست دارند، اما نمی‌توانند آنان را به نیرو و سازمان بدل کنند. بسیاری شعار عدالت می‌دهند، اما حاضر نیستند هزینه‌ی آن را بپردازند. بسیاری از وحدت سخن می‌گویند، اما از خودخواهی‌های کوچک خود عبور نمی‌کنند. بسیاری از اعتماد حرف می‌زنند، اما در نخستین معامله، آن را می‌فروشند.

بابه مزاری در لحظه‌های تعیین‌کننده، این یک گام را برداشت. همین یک گام بود که او را از «مثل همه» بودن به «فراتر از همه» بودن رساند.

در این‌جا باید نکته‌ای ظریف را روشن کنم. وقتی می‌گویم بابه مزاری مثل همه بود، نمی‌خواهم بگویم هر کسی می‌توانست به‌سادگی بابه مزاری شود. نه. همه آدم‌اند، اما همه به امکان کامل آدم‌بودن خود وفادار نمی‌مانند. همه آگاهی دارند، اما همه آگاهی خود را بیدار نمی‌کنند. همه اراده دارند، اما همه اراده‌ی خود را به مسئولیت بدل نمی‌سازند. همه رنج می‌کشند، اما همه رنج را به زبان رهایی تبدیل نمی‌کنند. همه در تاریخ زندگی می‌کنند، اما همه تاریخ را نمی‌فهمند. همه در برابر انتخاب قرار می‌گیرند، اما همه انتخاب تاریخی نمی‌کنند.

بابه مزاری معمولی بود، اما بی‌بدیل شد؛ زیرا از درون همان معمولی‌بودن، ظرفیت‌های بی‌بدیل انسان را آشکار کرد. نشان داد که بزرگی الزاماً از عجیب‌بودن نمی‌آید؛ گاهی بزرگی از عمیق‌زیستن امر ساده می‌روید: از جدی‌گرفتن آدم‌بودن، از وفاداری به رنج مردم، از راست‌ماندن در لحظه‌ای که دروغ سودمندتر به نظر می‌رسد، از ایستادن در جایی که عقب‌نشینی آسان‌تر است و از دیدن افقی که دیگران به‌دلیل ترس، منفعت، حسادت یا کوتاه‌بینی نمی‌بینند.

***

در تمام یادداشت‌هایی که روی دست دارم، مفهوم «اعتماد» همچون نخی پنهان، تجربه‌ی بابه مزاری را از دیروز ما به امروز ما وصل می‌کند. اگر بابه مزاری تنها یک فرمانده جنگی بود، شاید با پایان جنگ، معنای او نیز کم‌رنگ می‌شد. اگر تنها یک رهبر حزبی بود، شاید با تغییر حزب و ساختار، جایگاهش محدود می‌ماند. اگر تنها یک سخنران سیاسی بود، شاید سخنانش در آرشیف تاریخ می‌ماند. اما بابه مزاری به میراث اعتماد بدل شد و اعتماد چیزی است که از زمان عبور می‌کند.

اعتمادی که بابه مزاری در پی ساختن آن بود، آرام‌آرام در بستر رابطه‌ای شکل گرفت که در آن، مردم میان خود و او بیگانگی نمی‌دیدند. او مثل مردم بود، از جنس آنان بود، زبان آنان را داشت، درد آنان را می‌شناخت، تحقیر آنان را فهمیده بود و با آنان فاصله‌ی اشرافی و تصنعی نداشت.

اعتماد از آن‌جا ساخته شد که بابه مزاری در همان مثل‌همه‌بودن، مسئولیتی فراتر را پذیرفت. اگر تنها مثل همه می‌ماند، شاید دوست‌داشتنی می‌بود، اما تاریخی نمی‌شد. اگر تنها فراتر می‌رفت و از مردم جدا می‌شد، شاید بزرگ جلوه می‌کرد، اما قابل اعتماد نمی‌ماند. راز بابه مزاری در جمع همین دو ویژگی بود: نزدیک‌بودن و فراتررفتن؛ از مردم‌بودن و مردم را بالا بردن؛ هم‌زبان مردم‌بودن و زبان مردم را تاریخی کردن.

اعتماد از آن‌جا ساخته شد که او درد مردم را مصرف نکرد؛ معنا کرد. مردم احساس نکردند که رهبرشان از رنج آنان نردبان قدرت شخصی می‌سازد. احساس کردند که رنج آنان در زبان او به حق بدل می‌شود. این حس، بسیار مهم است. جامعه‌ی تحقیرشده، بیش از هر چیز از این می‌ترسد که باز هم ابزار شود؛ باز هم کسی از نام او استفاده کند، باز هم صدای او به معامله فروخته شود. بابه مزاری توانست این ترس را بشکند و به جای آن، اعتماد بنشاند.

اعتماد از آن‌جا ساخته شد که او در لحظه‌های دشوار، از اصل موجودیت مردم عقب ننشست. اعتماد در روزهای آرام ساخته نمی‌شود؛ در روزهای سخت آزمایش می‌شود. هر کسی در آرامش می‌تواند از مردم سخن بگوید. مهم این است که وقتی خطر می‌آید، وقتی هزینه بالا می‌رود، وقتی راه‌ها بسته می‌شود و وقتی معامله آسان‌تر از ایستادگی به نظر می‌رسد، رهبر چه می‌کند. بابه مزاری در چنین لحظه‌هایی، معنای اعتماد را عینی ساخت.

اعتماد از آن‌جا ساخته شد که او به مردم تنها وعده نداد؛ به آنان شأن داد. شأن، از وعده مهم‌تر است. وعده ممکن است فردا فراموش شود، اما شأن اگر در وجدان مردم بیدار شود، دیگر به‌آسانی خاموش نمی‌ماند. بابه مزاری به مردم گفت که شما تنها قربانی نیستید، صاحب حق هستید. تنها جمعیتی محروم نیستید، جامعه‌ی سیاسی هستید. تنها موضوع ترحم نیستید، طرف مطالبه‌ی عدالت هستید. تنها در حاشیه‌ی تاریخ نیستید، می‌توانید به متن تاریخ وارد شوید.

این اعتماد، پس از بابه مزاری نیز باقی ماند؛ زیرا به یک شخص محدود نبود. بابه مزاری رفت، اما پرسشی که در وجدان مردم گذاشت، ماند. زبان موجودیت ماند. معیار عدالت ماند. ضرورت وحدت ماند. حساسیت نسبت به معامله‌گری ماند. سنجش رهبران در پرتو او ماند.

این‌که امروز نیز بسیاری از چهره‌ها ناگزیر در نسبت با بابه مزاری سنجیده می‌شوند، نشان می‌دهد که او تنها یک فرد تاریخی نیست؛ معیاری برای اعتماد است.

***

می‌خواهم برخی از حرف‌هایم را با خودم مرور کنم. گویی در آستانه‌ی استقبال از گام‌های بلند بابه مزاری قرار گرفته‌ام؛ گام‌هایی که او را برای شکل‌دادن به «قیامی در پایان یک تاریخ» به صحنه می‌آورد. می‌خواهم با این مرور، راحت‌تر با او هم‌کلام شوم و بی‌هراس‌تر به چشمانش نگاه کنم.

بابه مزاری مثل همه بود، تا از ما باشد. فراتر از همه بود، تا ما را بالا ببرد. اگر تنها مثل همه می‌بود، در میان همه گم می‌شد و اگر تنها فراتر از همه می‌بود، شاید از همه جدا می‌ماند. عظمت او در همین جمع ظریف بود: مثل همه بود، تا مردم با او احساس بیگانگی نکنند؛ فراتر از همه بود، تا مردم در او امکان فراتررفتن خود را ببینند.

بابه مزاری مثل همه بود، زیرا از جنس آدم بود؛ فراتر از همه بود، زیرا آدم‌بودن را جدی‌تر گرفت. مثل همه بود، زیرا درد داشت. فراتر از همه بود، زیرا درد را به آگاهی بدل کرد. مثل همه بود، زیرا در تاریخ زخمی افغانستان زیست و فراتر از همه بود، زیرا از زخم، زبان ساخت.

مثل همه بود؛ زیرا در میان جنگ قرار گرفت. فراتر از همه بود؛ زیرا جنگ را به دفاع از موجودیت معنا کرد.
مثل همه بود؛ زیرا عضو حزب و تنظیم و جبهه بود. فراتر از همه بود؛ زیرا از حزب و تنظیم و جبهه به افق جامعه رسید.
مثل همه بود؛ زیرا سخن گفت. فراتر از همه بود؛ زیرا سخنش اعتماد آفرید.
مثل همه بود؛ زیرا رهبر شد. فراتر از همه بود؛ زیرا رهبری را به بیداری مردم بدل کرد.
مثل همه بود؛ زیرا رفتنی بود. فراتر از همه بود؛ زیرا پس از رفتن نیز ماند.

مهم‌ترین نکته در پایان این یادداشت شاید همین باشد که بابه مزاری را نباید تنها به‌عنوان شخصیتی بیرون از خود ببینیم. بابه مزاری، اگر درست فهمیده شود، امکانی در درون تک تک ما نیز هست: امکان آگاه‌شدن، اراده‌کردن، ایستادن، معناکردن رنج، ساختن اعتماد و عبور از خودخواهی‌های کوچک به مسئولیت بزرگ‌تر.

بابه مزاری به ما یاد می‌دهد که آدم معمولی، اگر آگاهی و اراده‌ی خود را به کار اندازد، می‌تواند حامل معنای تاریخی شود. به ما یاد می‌دهد که بزرگی از بیگانه‌شدن با مردم نمی‌آید. از عمیق‌ترشدن در مردم می‌آید. به ما یاد می‌دهد که رهبری، بالاایستادن بر شانه‌های مردم نیست؛ گاهی زیر بار رنج مردم رفتن است تا آنان بتوانند قامت راست کنند. به ما یاد می‌دهد که اعتماد با شعار ساخته نمی‌شود؛ با وفاداری، هزینه، صداقت، تشخیص و ایستادگی ساخته می‌شود.

بابه مزاری مثل همه بود، چون آدم بود؛ فراتر از همه بود، چون آدم‌بودن را تا مرز مسئولیت تاریخی پیش برد.

معمولی بود، مثل آب؛ اما جامعه‌ای تشنه از او جان گرفت.
معمولی بود، مثل هوا؛ اما نفس یک نسل را تازه کرد.
معمولی بود، مثل نان؛ اما گرسنگی کرامت را پاسخ گفت.
معمولی بود، مثل زمین؛ اما اعتماد مردم بر او ایستاد.
معمولی بود، مثل نور؛ اما تاریکی‌های پنهان تاریخ را آشکار کرد.

همین است راز ماندگاری او: بابه مزاری از مردم جدا نشد تا بزرگ شود؛ در مردم عمیق شد و از همان‌جا فراتر رفت. به همین دلیل، او هم از ماست و هم پیشاپیش ما. هم آشناست و هم معیار. هم مثل همه است و هم فراتر از همه.

اعتماد، درست در همین فاصله‌ی ظریف زاده می‌شود: در فاصله‌ی میان آدمی که از جنس ماست و انسانی که به ما نشان می‌دهد از جنس خود بودن، اگر با آگاهی و اراده همراه شود، تا کجا می‌تواند انسان، جامعه و تاریخ را بالا ببرد…. و من در آستانه‌ی ورود بابه مزاری به کابل، به پیشگاه او ایستاده ام تا به او سلامی به بلندی یک تاریخ تقدیم کنم…

دیدگاه‌ها (1)

دین محمد ناوری
می 10, 2026 | 10:09 ق.ظ

استادعزیز باوجود طولانی بودن متن، همه را دقیق خواندم، باوجود باهمه نوشته هایت در مورد بابه مزاری موافقم، اما حزب وحدت را شما در وجود شهید مزاری خلاصه میکنید، کار تیمی که درین حزب صورت گرفته نادیده میگرید و همچنان جریان پروسه حزب وحدت را که همه در آن تلاش نمودند، من جمله استاد اکبری و سید علی بهشتی و آیت الله عمرانی از شورای اتفاق، مرحوم صادق نیلی و استاد علیجان زاهدی…این هرکدام رهبر یک حزب بود، از خود نظامی وساحه نفوذ داشت از همه گذشتند و انتخاب دبیرکلی در غیاب بابه مزاریبه وی رأی دادند، در حالیکه سید عباس حکیمی بنفع استاد خلیلی فعالیت می‌کرد و استاد خلیلی در مقابل مزاری کاندید بود و صرف یک رای آورد که آنرا سید عباس حکیمی داده بود البته نقل قول از کتاب سال‌های تغییر یاداشت خاطرات ناطقی عینک میکنم که یکی از اعضای برجسته حزب وحدت می‌باشد….سخن دوم اینکه در مقاومت غرب کابل…در کنار شهید مزاری ۴۰۰ نفر دیگر اعضای شورای مرکزی و تعداد هم به عنوان شورای عالی نظارت وجود داشت….مهم ترین شخصیت های نظامی و فرهنگی مردم ما….از ولایت غزنی، استاد علیجان زاهدی، شهید ابوذر غزنو، سید یزدانشناس هاشمی وجنرتل قاسمی و دهان چهره دلسوز دیگر…یعنی تمام تصمیمات حزبی ابتدا در شورای مرکزی بحث و بعد از تایید و تصویب از طریق حزب وحدت اجرا ونشر می‌شد و شهید مزاری منحیث رهبر حزب وحدت بعد از تایید شورای مرکزی، موضیع حزب وحدت را اعلام می‌نمود که همه اینکار ها سازمانی وحزبی بود نه اینکه شهید مزاری همه کاره باشد…اما اینکه شهید مزاری همه شخصیت تاثیر گذار و مواثر را در آن جمع نموده بود و به اساس لیاقت و شایستگی آنها را در پست های مشخص معرفی کرده بود را همه می پذیرند و خیلی اختلافات ابتدایی از همینجا ناشی شد، چون همه احزاب به اساس شعاع وجودی شأن خود را شریک حزب می‌دانستند و در معرفی افراد شأن نیز درین موقعیت ها همراهی شهید مزاری چانه می‌زدند اما استاد مزاری با استدلال های منطقی آنها را قناعت میداد…اما ادعای شما و وهمه قلم بدستان مردم ما که شهید مزاری دوست دارند همه دست آورد های حزب وحدت و همه افتخاران وحدت مردم هزاره بپای یک نفر خلاصه می‌کنند و نقش دیگران را هیچ نمی بینند که خود جفا به حق دیگران است.
خود حزب وحدت و جمع شدن مردم ما در یک محوریت سیاسی ،یک بحث مهم وکلان است و داشتن رهبری سالم بخش دیگری آنست که هردو مکمل همدیگر اند و به تنهایی هیچ‌کدام ، کارایی ندارند،البته عنصر مهم دیگر آن همان شورای عالی نظارت و شورای مرکزی می‌باشد که هیچ وقت از مواثریت این دو نهاد نیز هیچ یاد آوری نمی‌شود و همچنان رشادت های نظامیان حزب وحدت ودر راس رشادت های بچه های کابل مثل شفیع، قنبر و عباس پایه دار نیز کم رنگ است…در جنگ های کابل بر علاوه نیروهای حزب وحدت، بچه های هزاره که در حرکت اسلامی بودند نیز شرکت می‌کردند…نمی‌توان نقش، قنبر لنگ و عباس پایدار را درجنگ با اتحاد اسلامی نادیده گرفت…

0 پاسخ

ارسال دیدگاه

10000