نمیگذارم کتابهایم در گوشهای از خانه بپوسد
زنگ دروازهی حویلی به صدا درآمد. رفتم که آن را باز کنم. پیرمردی با قامت خمیده پشت در ایستاده بود. زیبایی صورتش در چین و چروکهای چهرهاش پنهان شده بود. پرسیدم: «کسی را کار داشتی؟» با صدای آرام و خفیف…
بیشتر