چادری؛ آن جالی‌های تنگ و تاریک

به چادری‌های روی میز خیره شدم. آرام و بی‌صدا؛ اما پر از داستان‌هایی که هنوز گفته نشده بود. هرگز پیش از این چادری نپوشیده بودم. به سوراخ‌های ریز آن که مانند پنجره‌های کوچک به طرف دنیای وسیع بود، چشم دوختم.… بیشتر

جهان می‌شنود؛ صدای ما خاموش نخواهد ماند

صبح که چشم باز کردم، نوری کم‌جان از میان پرده‌های سنگین اتاقم به داخل سرک می‌کشید. این نور، هرچند شکننده، مثل شعاعی از امید در تاریکی می‌درخشید. دقایقی طول کشید تا از فکرهایی که شب گذشته ذهنم را پر کرده… بیشتر

جنگ؛ سایه‌ی سنگین و تاریک

جنگ، سایه‌ی سنگین و تاریک است که هر جا فرود می‌آید، ردی از غم، ویرانی و ترس بر جای می‌گذارد. خانه‌هایی که زمانی سرشار از خنده و آرامش بودند، لحظه‌ای به مکانی برای مبارزه با مرگ تبدیل می‌شوند. جنگ نه… بیشتر

جشن نوروز و دل‌تنگی‌های غربت

ام‌سال هم نوروز آمد؛ اما نه با آن شور و شوقی که سال‌های قبل در کابل تجربه می‌کردیم. نه با آن هیاهوی سرک‌های پرجنب‌و‌جوش شهر نه با آن بوی نان تازه‌ای که از نانوایی محله‌ی‌مان به مشام می‌رسید و نه… بیشتر

زمستان؛ جشن عشق و امید

شادی و خوشی سال نو، که همیشه در اوج سرمای زمستان پدیدار می‌شود، به ما یادآوری می‌کند که حتی در سخت‌ترین روزهای زندگی، می‌توان با امید به فردای بهتر، با شادی بیشتری زندگی کرد. این حقیقت در دل‌های ما ریشه… بیشتر
میدیا \ جوانان