دختر افغانستان؛ روایت خاموش قهرمانی

وقتی حرف از دختر می‌شود، فکر می‌کنی همیشه روز این موجود زیبا و دوست‌داشتنی است؛ روزی که باید از لطافت، امید و زیبایی سخن گفت. روزی که باید از لبخندهای ساده، آرزوهای رنگین، و چشم‌های درخشان دختران دنیا یاد کرد.… بیشتر

من عاشق شده بودم…!

بعضی عشق‌ها فریاد نمی‌خواهند… کافی‌ست در سکوت بسوزی و لبخند بزنی. فقط هیچ چیز در دل تو نمی‌لرزد وقتی طرفش نگاه می‌کنم. فهمیدم این دنیا چقدر می‌تواند زیبا و هم‌زمان بی‌رحم باشد. دلم می‌خواست صدایش کنم و احساساتی را که… بیشتر

رویای سپیدِ ناتمام؛ روزی که همه‌چیز تمام شد

من لیلا نوری هستم. در یکی از شهرهای افغانستان زندگی می‌کنم. وقتی کودک خُردسالی بودم، همیشه رویایم این بود که در آینده‌ی یک داکتر شوم. گویا پوشیدن آن لباس سپید، همچون لباس سفید عروس، بر تن من با شکوه و… بیشتر

حس دختر بودن در شرایط طالبانی

کشورم در روزهای سختی به سر می‌برد، ذهن‌ها آشفته و دل‌ها لرزان‌اند. من، به‌عنوان یک دختر، می‌خواهم با شما سخن بگویم. با خود گفتم شاید نوشتن از نگاه خودم، از نگاه یک دختر در این شرایط، تنها کاری باشد که… بیشتر

دختر؛ نمادی از مهربانی و شجاعت

می‌خواهم بنویسم، از موجودی که مهربانی در وجودش نهادینه است، از کسی که لبخندش می‌تواند آرام‌بخش طوفان درون هر قلب ناآرامی باشد. دختر، تنها یک واژه نیست؛ مفهومی‌ست سرشار از زندگی، معنا، لطافت و قدرت است که همه‌چیز به زیبایی… بیشتر