آرزوی ناتمام؛ وقتی اولین‌بار کلمه‌ی «کانکور» را شنیدم

زمستان بود، هوای سرد تا مغز استخوان نفوذ می‌کرد. روبه‌روی صنف بزرگ ایستاده بودم و دستان کرخت خود را به گرمی نفس‌هایم می‌سپردم. یک نفس پُف می‌کردم تا شاید اندکی از سردی هوا کاسته شود. این اولین بار بود که… بیشتر

آرزوهایی که برای «فریده» آرزو باقی ماند

امروز، وقتی به موتر سوار شدم تا به خانه‌ی مامایم بروم، در میانه‌ی راه خانمی همراه یک دخترک تقریباً دو و نیم تا سه ساله سوار موتر شد و دقیقاً در چوکی کنار من نشست. وقتی به چهره‌ی این خانم… بیشتر

آخرین یادگاری مکتب از تجلیل روز دختر

امروز، به مناسبت روز دختر، دوباره خاطرات مکتب را در آغوش کشیدم. یاد دوستان و لبخندهای‌شان همچون موجی مرا در بر گرفت. خاطراتی از جنس الماس، که گاهی کام زندگی‌ام را شیرین و گاهی تلخ می‌سازند. آن روز را خوب… بیشتر

آخرین نگاه، جاودانه‌ترین امید

آخرین روزها همیشه عجیب‌اند. گاهی چونان نسیمی نرم از کنار دل می‌گذرند، بی‌آنکه زخمی بر جا بگذارند و گاهی چونان طوفانی سهمگین، هر آنچه را در دل داری زیر و رو می‌کنند. آخرین روزهایی که در کابل گذراندم، جزو همان… بیشتر

آخرین میخ بر تابوت علم و دانش

از سه سال پیش تا به امروز، در سرزمین پدری ما در افغانستان، صدای خاموشی علم و دانش طنین‌انداز است. تمام مرکزهای آموزشی به روی دختران بالاتر از صنف ششم بسته است. آرزوهای دختران در سایه‌ی جهل و تاریکی برای… بیشتر
میدیا \ جوانان