حکایت مرضیه، یکی از شهدای کاج، از زبان مادرش

دغدغه‌ی نزدیک شدن زمستان ذهنم را به خود مشغول کرده بود. از این‌که سرما فرا برسد و من در برابر فرزندانم درمانده باشم، می‌ترسیدم. امسال چهارمین سالی‌ست که پدرشان بالای سرشان نیست. می‌ترسیدم از نبود مواد سوخت و این‌که نتوانم… بیشتر

باران واژه‌ها در کوچه‌های دلم

گاهی احساس می‌کنم در میان انبوهی از کلمات گم شده‌ام، کلماتی که هیچ‌گاه گفته نشدند، هیچ‌گاه نوشته نشدند؛ اما همیشه در گوشه‌ای از دلم زنده مانده‌اند. دلم می‌خواهد تمام این کلمات را جمع کنم، کنار هم بچینم، از آن‌ها پلی… بیشتر

نگاه پر از حسرت یک دختر

شهرکی کوچک اما سرشار از مردمانی مهربان که برای بقای زندگی‌شان تلاش می‌کنند؛ تا روزهایی را که از عمرشان باقی مانده، به‌خوبی و در امنیت سپری کنند. هر کسی، از پیر و جوان، کودک و بزرگ، زن و مرد، مشغول… بیشتر

مهاجرت، دردهای پنهان و صداهای خاموش

من مهاجرم. تنها جرمی که مرتکب شده‌ام، پناه بردن به کشور همسایه است، به این امید که شاید بتوانم بدون محدودیت زندگی کنم؛ اما نمی‌دانستم که مهاجرت، خود نبردی‌ سخت و طاقت‌فرساست. هزاران قصه‌ی حماسی برای گفتن دارم، حکایت‌هایی که… بیشتر

در حصار بی‌سرنوشتی؛ روایتی از زنان افغانستان

زن بودن در افغانستان همیشه معنایی متفاوت داشته است. زن، یعنی وجودی نامأنوس و نامحسوس! افغانستان کشوری است که جامعه‌اش لنگان‌لنگان به سوی آریستوکراسی حرکت می‌کند و این به دلیل زن، وجود نیمه‌ی تاریک پیکره‌ی جامعه است که هنوز ناشناخته… بیشتر
میدیا \ جوانان