در میان ترس و امید

صبح سه‌شنبه بود. از خواب بیدار شدم، نگاهی به ساعت انداختم، ۶ صبح بود. آرام از بستر بلند شدم و به آشپزخانه رفتم. خواهرم در حال آماده کردن صبحانه بود. کنار خانواده‌ام نشستم، نان صبح را با آن‌ها خوردم؛ اما… بیشتر

در روز عشق، دلم تنها برای تو می‌تپد، مادر!

می‌گویند روز عشق، روزی است که دل‌ها به هم نزدیک‌تر می‌شوند، روزی که عاشقان به یکدیگر هدیه می‌دهند و قلب‌ها در هوای هم می‌تپند. اما برای من، روز عشق یعنی تو، مادر! تو که از لحظه‌ای که چشمانم را به… بیشتر

دریای درد، باران امید: روایت دختران سرزمینم

در دشت وسیع و بی‌کران کشورم، زیر آسمان آبی و بی‌رحم، رویاهای دخترانه‌ای می‌شکفند؛ رویاهایی لطیف و ظریف مانند گل‌برگ‌های شکننده‌ی لاله‌ها، در معرض توفان‌های بی‌امان خشم و خشونت. این رویاها، پر از رنگین‌کمان‌های امید و آرزو هستند، اما سایه‌ی… بیشتر

در جاده‌های بسته با رویاهای زنده

همیشه اول صبح، روزهای زندگی من با یک جمله آغاز می‌شد: «الا دختر، ناوقت شده، زود شو بیا برویم مکتب!» هر باری که این صدای دوستم را می‌شنیدم، نوید روزی پر از نشاط و تلاش  برایم بود. روزهایی که به… بیشتر

در این عید و در این بهار…!

وقتی به بهار فکر می‌کنم، تنها گل‌ها و درختانی که دوباره زنده می‌شوند به یادم نمی‌آیند؛ بلکه به خودم هم فکر می‌کنم. به روزهایی که گذشت، خاطراتی که در دل دارم و آینده‌ای که هنوز از رازهایش بی‌خبرم. هر سال،… بیشتر
میدیا \ جوانان