در میان ترس و امید
صبح سهشنبه بود. از خواب بیدار شدم، نگاهی به ساعت انداختم، ۶ صبح بود. آرام از بستر بلند شدم و به آشپزخانه رفتم. خواهرم در حال آماده کردن صبحانه بود. کنار خانوادهام نشستم، نان صبح را با آنها خوردم؛ اما…
بیشتر