باران از شادی خواهد بارید!
قطرهی سرد باران مثل اشکی ناخواسته روی صورتم لغزید. چشمانم را باز کردم و آسمان را دیدم. آسمان شهرم را ابرهای سیاه فرا گرفته بود. باران شروع به باریدن کرد. اول آرام، بعد تندتر و خشنتر. گویی میخواست تمام کینههایش…
بیشتر