آموزش؛ تنها راه نجات دختران افغانستان

صبحی بود که بوی بهار می‌داد. خورشید از پشت کوه‌ها سرک می‌کشید و نوری طلایی بر زمین می‌افکند؛ نوری که نوید فصل تازه‌ای را می‌داد. اما برای من، این بهار جز تلخی چیز دیگری نداشت. سال آموزشی جدیدی آغاز می‌شد… بیشتر

دختری با دل شکسته؛ اما اراده‌ی فولادین

صبح دل‌انگیزی بود. هوای تازه بوی بهار می‌داد. خورشید آرام از پشت کوه‌ها سر برمی‌آورد و نوری طلایی بر زمین می‌افکند. این نور گویا نویدبخش فصل جدیدی بود. دل من نیز پر از شوق و امید بود. قلبم با هر… بیشتر

دخترم، اما هدیه‌ام؛ عروس شدن بود

من و قلمم، باز هم مثل همیشه، تصمیم داریم به سفری دور و دراز برویم؛ سفری که سرشار از ارزش‌ها و نمادهای عمیق زندگی است. امروز با شور و شوق عجیبی آغاز شد. صبح، وقتی چشم‌هایم را گشودم، نخستین چیزی… بیشتر

دخترم و رویایی دارم…!

مریم امیری هستم، شانزده سال سن دارم و در کشوری زندگی می‌کنم که دختر بودن جرم است. حتی حالا نمی‌توانیم با هم‌سن و سالانم صحبت کنیم، زیرا صدای‌مان را عوروت خوانده‌اند. در شهری زندگی می‌کنم که همه آن را به… بیشتر

دخترانی که هرگز برنگشتند؛ روایتی از انفجار مکتب سیدالشهدا

از 18 ثور 1400، روز حمله به مکتب سیدالشهدار در غرب کابل، چهار سال گذشته است. دقیقاً چهار سال از آن حادثه‌ی خونین، همان روزی که من و صدها دختر دیگر، دوستان، آشنایان و هم‌صنفی‌های خود را برای همیشه از… بیشتر
میدیا \ جوانان