در دشت‌‎های بی‌کران زندگی؛ فقط منم و خودم

در سفری که آغازش را نمی‌دانستم و پایانش برایم مبهم بود، تنها چیزی که داشتم، دستانم بود. نه نقشه‌ای داشتم، نه راهنمایی که مرا هدایت کند. دنیا به نظرم بی‌کرانه‌ای بود پر از پیچ‌وخم، بی‌نهایت مسیرهای ناشناخته و موانعی که… بیشتر

درس بزرگی از مورچه‌ها…!

من به عنوان یک دختر 16 ساله هدفم را می‌نویسم. می‌خواهم در دنیا به عنوان دختری بدون ترس، هراس، وحشت و نگرانی زند‌گی کنم. می‌خواهم نگران این نباشم که نمی‌توانم لباس‌های دل‌خواهم را بپوشم. ترس این را نداشته باشم که… بیشتر

ما دختریم؛ هدیه‌ای از جنس مهربانی!

درست سه‌سال قبل در همین روزها و هفته‌ها در صنف درسی و پهلوی دوستم مهدیه نشسته بودم و هر دو بی‌صبرانه منتظر زنگ رخصتی بودیم . وقتی زنگ رخصتی «دنگ دنگ» به صدا در آمد، هر دو کتاب‌ها و کتاب‌چه‌های… بیشتر

در هوای عشق از نیمه‌ی شعبان تا ولنتاین

هوای سرد، آسمان آیینه‌مانند و نیلگون، خیابان شلوغ، چهره‌هایی با زیباترین لبخندها، لباس‌های نو بر تن جاده‌ها، پوقانه‌های رنگارنگی که جلوه‌ی خاص به شهر بخشیده‌اند. هر گوشه‌ای از این صحنه، قصه‌ای برای روایت دارد. امروز، یکی از متفاوت‌ترین روزهای سال… بیشتر

در ناامیدی بسی امید است

من از روزگاری سرد و سکوت می‌نویسم، از روزگاری که تقریبا همه‌چیز در حال فراموش شدن است. از بودن‌هایی که شاید خیلی‌ها به ارزش آن زیاد فکر نکند؛ از بودن‌هایی که در آن زندگی متوقف شده بود و به جای… بیشتر
میدیا \ جوانان