دیار من: روزی که دروازه‌های مکتب‌ها گشوده شوند

دیار من، کشور من، مردم من، فرهنگ و تمدن من… همه‌ی این‌ها مرا سرشار از حس مالکیت، غرور و افتخار می‌سازد. هر بار که پس از مدت‌ها به زادگاهم بازمی‌گردم، حسی عجیب و عمیق سراسر وجودم را فرا می‌گیرد؛ حسی… بیشتر

زندگی، آرامش، لبخند و من

کتاب بخوانید، سر کار بروید، سریال ببینید، به شهربازی بروید. در کوچه‌ها و جاده‌های شهر قدم بزنید و سخت کار کنید. همیشه در زندگی‌تان کارهایی را انجام دهید که باعث اندکی لبخند بر لبان‌تان می‌شود. کارهایی که آرامش می‌آورند و… بیشتر

نه فقط یک نابغه، یک زن؛ نامه‌ای به مریم میرزاخانی

واقعاً نمی‌دانم که این نامه به کجا می‌رسد، نه به کوچه‌ی گوشه‌ای در تهران، نه به خانه‌ای در استنفورد. شاید به ستاره‌ای دور، شاید هم به آن‌جا که روح‌ها بی‌جسم‌اند؛ اما همچنان فکر می‌کنند، عاشق می‌شوند و ادامه می‌دهند. به… بیشتر

خانه‌ای که هیچ‌کس منتظرم نیست؛ ولی من کلیدش را دارم!

خورشید خانه‌ام «افغانستان» غروب کرده است. تاریکی، سرما و مِه همه جا را فرا گرفته است. وقتی راه می‌روم، موهای بدنم سیخ می‌شود و سرمای عجیبی در جانم می‌دود. با عجله چیزی می‌پوشم، اما هنوز هم هوا سرد و بی‌روح… بیشتر

برج مرگ

نمی‌دانم آیا غم‌ها پشت سر هم می‌آیند و ما هم باید آن‌ها را تحمل کنیم؟ شنیده‌ام غم دوری جوان (مرگ جوان) خیلی سخت است. دختری به نام سحر، غم شهید شدن دوستانش را در سینه دارد و نمی‌تواند آن را… بیشتر
میدیا \ جوانان