داستان سهیلا، دختری که نمی‌خواست تسلیم شود

سهیلا در دل کابل، در میان بازارهای َشلوغ و کوچه‌های پر از گرد و خاک زندگی می‌کرد. خانه‌اش کوچک و گِلی بود؛ اما در دلش دنیایی از رویاهای بزرگ، رنگین و امیدهای بی‌پایان داشت. از زمانی که یاد گرفته بود… بیشتر

خیابان‌های شکسته؛ رویاهای شکسته

کوچه با نور خفیف آپارتمان‌ها روشن شده بود؛ نوری که از لای پرده‌های اتاق‌های آن آپارتمان‌ها به درون کوچه تابیده بود. سنگ‌فرشی زیر پایم لغزید؛ این کوچه هم مثل اکثر کوچه‌ها تعداد زیادی سنگ‌فرش‌های لق و شکسته داشت. پسری با… بیشتر

خودت را پیدا کن دختر! 

اوایل حکومت طالبان بود. هنوز دروازه‌های مکتب و دیگر کورس‌ها برای دختران بسته نشده بود. همه‌ی دختران با شوق و امید به سوی مکتب می‌رفتند و من هم یکی از آنها بودم. در صنف دهم مکتب، اول‌نمره‌ی صنفم بودم و… بیشتر

خودت را بشناس و بدرخش دختر!

دَرها و پنجره‌ها را باز کن و یک نفس عمیق بکش. اگر ناراحتی، ناراحتی‌هایت را کنار بگذار و باقی زندگی را خوشحال باش‌! راستی چرا این‌قدر ناامیدی؟ امیدوار باش و هیچ‌گاه امیدت را از دست نده. تو در ابعاد این… بیشتر

درک؛ دارویی فراتر از مادیات

خواستم چیزی متفاوت بنویسم؛ واژه‌ای که مدت‌ها در ذهنم جا خوش کرده و زندگی‌ام را زیبا ساخته است: «درک» یادم می‌آید روزی استادمان گفت: «وقتی به خانه رفتید و کنار پدر و مادرتان نشستید، به چهره‌ی‌شان نگاه کنید، به چین… بیشتر
میدیا \ جوانان