دختر، درد، خاموشی، تنهایی و رنج

کلمه‌ای که در ذهنم می‌چرخد و به من سکوت را می‌دهد، همین «دختر» بودن است. در اینجا، در سرزمین‌ام و خاکی که متولد شده‌ام، هرگز برایم نگفتند که تو می‌توانی، تو شجاعی و صدایت در رشته کوه‌ها صدا می‌زند. بلکه… بیشتر

رویای یک لباس رنگی و واقعیت تلخ جامعه

روزی با مادرم به بازار رفته بودیم. وقتی از کنار یک دکان لباس‌فروشی عبور می‌کردیم، چشمم به لباسی افتاد که خیلی زیبا و شیک بود. آن لباس پشت شیشه‌ی دکان قرار داشت و با دیدنش، از ته قلبم می‌خواستم آن… بیشتر

دختر افغانستان؛ روایت خاموش قهرمانی

وقتی حرف از دختر می‌شود، فکر می‌کنی همیشه روز این موجود زیبا و دوست‌داشتنی است؛ روزی که باید از لطافت، امید و زیبایی سخن گفت. روزی که باید از لبخندهای ساده، آرزوهای رنگین، و چشم‌های درخشان دختران دنیا یاد کرد.… بیشتر

من عاشق شده بودم…!

بعضی عشق‌ها فریاد نمی‌خواهند… کافی‌ست در سکوت بسوزی و لبخند بزنی. فقط هیچ چیز در دل تو نمی‌لرزد وقتی طرفش نگاه می‌کنم. فهمیدم این دنیا چقدر می‌تواند زیبا و هم‌زمان بی‌رحم باشد. دلم می‌خواست صدایش کنم و احساساتی را که… بیشتر

رویای سپیدِ ناتمام؛ روزی که همه‌چیز تمام شد

من لیلا نوری هستم. در یکی از شهرهای افغانستان زندگی می‌کنم. وقتی کودک خُردسالی بودم، همیشه رویایم این بود که در آینده‌ی یک داکتر شوم. گویا پوشیدن آن لباس سپید، همچون لباس سفید عروس، بر تن من با شکوه و… بیشتر
میدیا \ جوانان