امید دوباره؛ دختر تو می‌توانی!

در صبحگاهی یکی از روزها، طبق معمول با شوق فراوان و هزاران امید در حال رفتن به‌سوی آموزشگاه بودم. همان‌طور که در جاده قدم می‌زدم، از صدای شرشر برگ‌های زرد و خشک درختان لذت می‌بردم. صدای دل‌انگیز برگ‌ها مرا به… بیشتر

قلم من؛ صدای من

هر انسان حق دارد که رویاپرداز باشد؛ حق دارد خواسته‌ها و اهدافی برای زندگی‌اش داشته باشد. انسان از زمانی که خود را می‌شناسد، می‌فهمد که به سن و سالی رسیده که باید برای زندگی‌اش هدف‌ها و آرزوهایی تعیین کند. وقتی… بیشتر

قلبی که با تمام سختی‌ها می‌تپد…!

من یک دختری از افغانستان هستم. شاید برای بسیاری از مردم این عنوان فقط یک کلمه یا یک نام باشد؛ اما برای من، این کلمه تمامی داستان زندگی‌ام را روایت می‌کند. زندگی‌ای که پر از سختی‌ها، دردها و چالش‌هاست. از… بیشتر

قلم، کاغذ، شعر، ساز و صدای پرنده…!

من به‌شدت عاشق پرنده‌ها هستم. در کودکی کبکی داشتم که از او مراقبت می‌کردم. او هم مرا با صدای دل‌نواز خود در دل صبح از خوابِ به‌ظاهر شیرین بیدار می‌کرد؛ شاید نمی‌خواست من خواب بمانم. گاهی پدرکلانم منقار او را… بیشتر

رویاهای یک شب

شب بسیار زیبایی بود. آسمان به شکلی دل‌فریب دیده می‌شد و همه‌جا با نور ستاره‌ها روشن شده بود. ماه هم کامل و درخشان بود، گویا همه زیبایی‌های شب در آن خلاصه شده بود. من نیز زیر نور مهتاب و در… بیشتر
میدیا \ جوانان