مرا بگذار تا آزاده باشم

«مرا بگذار تا آزاده باشم، کمی با خاطرات دل آسوده باشم. مرا بگذار من نوجوانم، هزاران خاطرات بد در دل نهفته دارم» در شهر دوردستی دختری به نام فاطمه زندگی می‌کرد. او دو برادر داشت و همراه مادر و پدرش… بیشتر

قصه‌های مادرم؛ از روزگارِ سخت تا روزهای پُرامید

شَب‌های خاموش کابل وقت‌هایی که بادی از شیشه‌های لرزان خانه صدا می‌کشید، مادرم پیشم می‌نشست و بی‌آن‌که کسی بخواهد، قصه می‌کرد. اما این‌ها قصه‌های شاه و پری نبود، حکایت‌های خون و اشک بود. روایت‌هایی از رنج‌هایی که قامتِ مادرم را… بیشتر

خودم رفتم؛ اما قلمم هنوز فریاد می‌زند

چهار سال گذشته است؛ چهار سال سکوت، چهار سال اشک، چهار سال انتظار. فریاد خاموش دختران کابل را هنوز می‌توان در پس‌کوچه‌های زخمی این شهر شنید. شهری که روزی لبریز از امید و آفتاب بود، حالا زیر سایه‌ی تاریکی و… بیشتر

گشت‌های خانه‌به‌خانه‌ی طالبان

دیروز در مراسم شیرینی‌خوری بودیم که به یکی از زنان حاضر در جمع تلفن شد. پس از پاسخ دادن به تماس، با حالتی آشفته و مضطرب از جا برخاست و به مسئول پخش موسیقی گفت: «صدا را قطع کن! عجله… بیشتر

باران از شادی خواهد بارید!

قطره‌ی سرد باران مثل اشکی ناخواسته روی صورتم لغزید. چشمانم را باز کردم و آسمان را دیدم. آسمان شهرم را ابرهای سیاه فرا گرفته بود. باران شروع به باریدن کرد. اول آرام، بعد تندتر و خشن‌تر. گویی می‌خواست تمام کینه‌هایش… بیشتر
میدیا \ جوانان