روزی که همه‌چیز خاموش شد

با صدای برخورد چیزی شبیه گلوله از خواب برخاستم. به هر طرف نگاه انداختم، کسی نبود. با پاهای لرزان به سمت دروازه قدم برداشتم؛ اما هنوز دستم به دستگیره نرسیده بود که گلوله‌ای به شیشه‌ی اتاق خورد و مرا متوقف… بیشتر

 نامه‌ای از یک دختر

بعد از مدتی طولانی دوباره شروع به نوشتن کردم؛ چون دیگر انگیزه‌ای برای نوشتن در من نبود. حس می‌کردم همه‌چیز تمام شده است و دیگر امیدی به زندگی نیست. این روزها زندگی خسته‌کننده و بی‌روح شده است. مدتی‌ست از خانه… بیشتر

نمی‌دانم از کدام درد بنویسم از دختر بودن یا…؟!

روزی که زندگی همه‌ی مردم افغانستان تغییر کرد، در ذهنم همیشه زنده است؛ نه روزِ ساده و عادی، بلکه روزی که طعم تلخ آغاز یک مسیر سخت را چشیدم. یکشنبه بود؛ میان دو ساعت آخر درس‌ها. ساعت ششم، ریاضی، تازه… بیشتر

نخ و سوزن؛ روایت زندگیِ دختری که «مردِ خانه» است

به تارهایی که با حرکت مداوم سوزن جا‌به‌جا می‌شدند و دو طرف تکه‌ی پارچه را به‌هم وصل می‌کردند، خیره شده بودم. همه‌جا بوی خاکِ تکه می‌داد. صدای ماشین خیاطی، صدای برخورد سوزن با سطح پارچه، صدای نفس‌های دختران، قدم‌های آرام،… بیشتر

برای دختری که در بهسود، فقط آسمان را بلد بود

نامش فرشته است؛ دختری لاغر با چشم‌هایی خاموش و نگاهی که انگار سال‌هاست به‌جای زمین، فقط به آسمان دوخته شده است. اولین‌ بار که او را دیدم، در یکی از دهکده‌های خاکی بهسود بود. چادری‌اش کهنه و خاک‌آلود، اما نگاهش… بیشتر
میدیا \ جوانان