اعتماد (۶۰ – قسمت اول)- تولد فریده؛ مژده‌ی زندگی در لبه‌ی توفان

به آخرین یادداشت فصل دوم «اعتماد» رسیده‌ام. عنوان این فصل «آرامش قبل از توفان» است. عنوان یادداشتی که حالا می‌نویسم، «تولد فریده؛ مژده‌ی زندگی در لبه‌ی توفان». این یادداشت را در سه قسمت جداگانه، اما به‌هم‌پیوسته تنظیم کرده‌ام و برای هر قسمت عنوانی مستقل برگزیده‌ام.

نمی‌خواهم فصل دوم «اعتماد» را با صدای راکت و تفنگ به پایان برسانم. نمی‌خواهم آخرین تصویر این فصل، جسدی باشد افتاده در میان خاک، یا دودی که از خانه‌ای به آسمان می‌رود. این‌ها بودند؛ واقعی هم بودند و من از هیچ‌کدام شان نمی‌گریزم: جنگ بود. مرگ بود. ترس بود. خطا بود. خشونت بود. قهرمانی و حماقت در کنار هم بود. آرزو بود و شکست بود. اعتماد بود و خیانت بود. آدم‌هایی بودند که تصمیم می‌گرفتند و مردمی که هزینه می‌پرداختند.

با این همه، وقتی اکنون از فاصله‌ی بیش از سه دهه به آن روزها نگاه می‌کنم، می‌بینم زندگی، برخلاف سیاست، همیشه راه دیگری نیز پیدا می‌کند؛ راهی که از میان آتش می‌گذرد و به گهواره می‌رسد.

در همان روزهایی که مردان برای فتح شهر آماده می‌شدند، همسرم بلقیس، در روستای دورافتاده‌ی تلخک سراب، کودکی را در وجود خود پرورش می‌داد. در همان روزهایی که رهبران درباره‌ی وزارت، دولت، سهم قدرت و خطوط جبهه حرف می‌زدند، قلب کوچکی در بدن مادرش می‌تپید. چه می‌گویم؟ درست در همان روزی که خون چهار تن از رهبران حزب وحدت در پیش روی سیلو بر زمین کابل ریخت، در خانه‌ی ما دختری چشم به جهان گشود: فریده.

او نخستین فرزندم بود. نخستین دخترم. نخستین انسانی که مرا «پدر» کرد. حدود یک سال بعدتر، وقتی نزدیک یک‌ونیم‌ساله بود و تازه زبان باز کرده بود، در وقفه‌ی یکی از جنگ‌ها به خانه رفتم تا ببینمش. با گام‌های کوچک و لرزانش به سویم می‌آمد و می‌گفت: «آغای بووووووو…»

و دیگران، با خنده، برایم ترجمه می‌کردند که می‌گوید: «آغای بورووووووو»!

***

فریده در یازدهم جوزای ۱۳۷۱ به دنیا آمد. گفتم که تولد او مصادف بود با همان روزی که چهار نفر از رهبران حزب وحدت در پیش روی سیلوی مرکز تیرباران شدند و تاریخ سیاسی افغانستان، این حادثه را به عنوان یک خاطره‌ی خونین ثبت کرد. این را هم گفتم که همان روز، در تلخک، در همان ساعت، زندگی در برابر مرگ رأی خودش را می‌داد: دو خبر در یک روز. مرگ و تولد. کابل و تلخک. تفنگ و گهواره… میدان و خانه.

وقتی سال‌ها بعد، در فاصله‌ی نزدیک به سی و چهار سال، این دو تصویر را کنار هم می‌گذارم، نمی‌توانم از نماد «بازی‌های گرسنگی» دور بمانم. کاپیتول برای ادامه‌ی قدرتش به مرگ نیاز دارد. اما تولد، ضدمنطق کاپیتول است. هر کودک با آمدنش اعلام می‌کند که تاریخ هنوز تمام نشده است. حتی اگر تمام بازی‌سازان جهان تصمیم گرفته باشند صحنه را به قبرستان تبدیل کنند، یک کودک با اولین نفس خود می‌گوید: زندگی هنوز رأی نداده است. کما اینکه تاگور نیز گفته بود: «به شماره‌ی هر کودکی که به دنیا می‌آید، این حقیقت تکرار می‌شود که خداوند هنوز از انسان ناامید نشده است»!

فریده برای من، در یازدهم جوزای ۱۳۷۱، همین رأی معجزه‌آمیز زندگی، همین حقیقت پایان‌ناپذیر خدا بود.

***

خبر تولد فریده را همان روز نگرفتم. من در کابل بودم و خانواده در تلخک. تلفن همراهی وجود نداشت. واتس‌اپ و مسنجر و تماس ویدیویی نبود. حتی تلفن معمولی نیز برای ما بیشتر شبیه امکانات قصه‌ها بود تا واقعیت زندگی. فاصله فقط فاصله‌ی جغرافیایی نبود. جنگ نیز بین ما ایستاده بود.

راه‌ها باز و بسته می‌شد. خبرها با آدم‌ها حرکت می‌کردند. نامه هنوز وسیله‌ای بود که می‌توانست دنیایی را از یک خانه به خانه‌ی دیگر ببرد. حدود دو هفته بعد، یکی از نزدیکان خانواده نامه‌ای از پدرم برایم آورد: اولین نامه‌ی پدرم که در کابل دریافت می‌کردم. کوتاه بود با چند جمله‌ی ساده و پرمهر پدری. در میان آن چند جمله، خبری که تمام جهان شخصی مرا عوض کرد: «پدر شده بودم. دخترم، اولین فرزندم، به دنیا آمده بود».

نمی‌دانم آن نامه را چند بار خواندم. جوان بودم. حدود بیست‌ودو سال. در میان جنگ و سیاست و ایدئولوژی فرو رفته بودم. کابل پر از صدای جنگ بود. اما ناگهان، یک کلمه تمام این جهان بزرگ را کنار زد: دختر. دخترم. فریده.

نمی‌دانم چه شده بود که به تصور یا آرزوی اینکه اولین فرزندم دختر باشد، اسمش را فریده گذاشته بودم. توصیه‌ام همین بود که وقتی به دنیا آمد، اسمش را فریده بگذارید. آن وقت‌ها تکنولوژی و امکانی وجود نداشت که جنسیت کودک را قبل از تولد تشخیص کنند. گویی روح و روان من پذیرا و منتظر سیمای اهورایی یک دختر بود که اسمش را پیشاپیش انتخاب کرده بودم: فریده: تک و تکین و یگانه.

فکر می‌کنم پدرشدن یکی از عجیب‌ترین لحظه‌های زندگی هر مردی محسوب می‌شود. مادر از همان نخستین لحظه‌های شکل‌گرفتن نطفه در بطنش از وجود آن باخبر می‌شود. ماه‌ها با کودک زندگی می‌کند. بدنش تغییر می‌کند. حرکت‌هایش را حس می‌کند. دردش را حمل می‌کند. کودک قبل از تولد، بخشی از بدن مادر است. اما برای پدر، کودکی که تا دیروز بیشتر یک تصور بوده، ناگهان با یک خبر به حقیقت تبدیل می‌شود.

کسی در جهان آمده که به تو تعلق ندارد، اما تو به او تعلق پیدا می‌کنی. فرزند «مال» تو نیست. اگر باشد، بخشی از وجود مادر است؛ اما از لحظه‌ای که می‌آید، بخشی از وجود تو نیز دیگر مال خودت نمی‌ماند. به او گره می‌خورد.

آن روز هنوز فریده را ندیده بودم. نمی‌دانستم صورتش چگونه است. نمی‌دانستم چشم‌هایش به چه کسی رفته است. نمی‌دانستم گریه‌اش چگونه است. اما نامه‌ی پدرم کافی بود تا حس کنم چیزی در من تغییر کرده است.

«معلم عزیز»، مبارز حزب وحدت، هنوز همان آدم بود؛ اما در کنار او، مرد جوان دیگری متولد شده بود: پدر فریده. من در تعبیرات خانواده و نزدیکان خانوادگی شده بودم «آغای فریده» و بلقیس شده بود «آبی فریده». به این ترتیب، در یازدهم جوزا فقط فریده به دنیا نیامد. من نیز در همان روز، به شکلی دیگر، دوباره متولد شدم. بلقیس نیز دیگرباره متولد شده بود.

***

آخرین بار که پیش از تولدش به تلخک رفته بودم، نیمه‌ی ماه ثور بود. بلقیس آخرین هفته‌های بارداری را می‌گذراند.

هر بار آن تصویر را به یاد می‌آورم، بخشی از خاطره‌ام با شرمندگی آمیخته می‌شود. من می‌دانستم زمان زایمان نزدیک است. می‌دانستم زنی که بسیار جوان بود و اولین فرزندش را حمل می‌کرد، بیشتر از هر وقت دیگر شاید به حضور همسرش نیاز داشت. اینها را از کتاب‌هایی که خوانده بودم و آموزش‌های «شبه روشن‌فکرانه‌»ای که با آن‌ها زندگی می‌کردم، می‌دانستم. در عین حال، خودم را متعلق به میدان دیگری نیز می‌دانستم. از بلقیس معذرت خواستم. گفتم نمی‌توانم بمانم. باید به کابل برگردم. باید کنار مزاری و هم‌نسلانم باشم.

امروز که از فاصله‌ی این همه سال به آن جوان بیست‌ودوساله نگاه می‌کنم، هم او را می‌فهمم و هم گاهی دلم می‌خواهد شانه‌اش را بگیرم و بگویم: کجا می‌روی؟ چه چیزی در کابل آن‌قدر مهم است که این زن را در آخرین روزهای بارداری تنها می‌گذاری؟ آیا نمی‌دانی تاریخ فقط در علوم اجتماعی و ارگ نوشته نمی‌شود؟ آیا نمی‌دانی در همین خانه‌ای که ترک می‌کنی نیز تاریخی در حال تولد است؟

شاید آن جوان را می‌توان فهمید. ما نسلی بودیم که سیاست خیلی زود وارد زندگی‌مان شده بود. جنگ پیش از بلوغ، مسئولیت‌های بزرگ را روی دوش‌مان گذاشته بود. اما «فهمیدن» با «پذیرفتن» فرق دارد. بلقیس در آن خانه با درد زایمانش تنها بود. این واقعیتی است که هیچ توضیحی، هرچند درست، کاملاً پوشش نمی‌دهد. آدم وقتی خیلی زود بار «نجات جامعه» را روی دوش بگیرد، گاهی فراموش می‌کند زندگی از چیزهای ساده‌تر هم ساخته شده است. از نشستن کنار همسر. از گرفتن دست زنی که درد دارد. از شنیدن اولین گریه‌ی کودک.

من برای گفتن «حرف مردم» به کابل برگشتم. اما امروز می‌فهمم یکی از مهم‌ترین حرف‌های مردم شاید همین بود: حق داشتن برای زندگی. حق زن برای این‌که در درد و تنهایی رها نشود. حق کودک برای این‌که در جهانی متولد شود که پدرش برای ساختنش جنگیده، نه برای ویران‌کردنش. من این چیزها را بعدها فهمیدم. اما فهمیدن دیرهنگام نمی‌تواند آن روزهای غایب را پس بدهد. من حالا نیز برای خود، در قالب این کلمات و جملات، توجیه و تفسیر و اقناع خلق می‌کنم؛ اما هیچ‌کدام این‌ها پاسخ لحظه‌های انتظار و درد و تنهایی بلقیس و فریده و بقیه‌ی فرزندان و اعضای خانواده‌ام نیستند.

***

توفان پیش از آن‌که ما حرف خود را کامل کنیم، رسید. کابل آرام‌آرام خطوط خود را پیدا کرد. همان شهری که روزهای اول مجاهدان در کوچه‌هایش قدم می‌زدند، به ساحه‌های نفوذ تقسیم شد. جاده‌هایی که روزی راه عبور بودند، به سنگر نبرد تبدیل شدند.

من در میدان ماندم. فریده در خانه رشد می‌کرد. این تقسیم زندگی من، بعدها بارها تکرار شد: من در بیرون؛ خانواده در جایی دیگر. من در سیاست؛ بلقیس در خانه. من در جلسه؛ کودکان در انتظار.

سال‌ها بعد، وقتی از مشارکت زنان حرف زدم و از بی‌عدالتی ساختاری نوشتم، پرسشی از ذهنم دور نمی‌شد: در تمام آن سال‌هایی که من «کار بزرگ» می‌کردم، چه کسی کارهای زندگی را انجام می‌داد؟ چه کسی بچه‌ها را بزرگ می‌کرد؟ چه کسی درد زایمان را تنها حمل می‌کرد؟ چه کسی خانه را نگه می‌داشت تا مرد بتواند در بیرون «قهرمان» باشد؟

تاریخ رسمی معمولاً مردی را که در جبهه است، می‌بیند؛ اما زن بارداری را که پشت خط جنگ منتظر است، نمی‌بیند. مردی که سخنرانی می‌کند، در حافظه ثبت می‌شود؛ اما زنی که در همان ساعت کودک را شیر می‌دهد، در حاشیه می‌ماند. فرماندهی که جبهه را حفظ کرده، نام دارد؛ اما مادری که یک نسل را حفظ کرده، غالباً فقط «زن فلانی» است.

شاید یکی از بزرگ‌ترین تغییرهایی که بعدها در نگاه من اتفاق افتاد، همین بود: آموختم تاریخ را فقط از پنجره‌ی مردانی که در میدان ایستاده‌اند، نبینم. باید از پنجره‌ی خانه نیز نگاه کرد. از چشم مادر. از چشم دختر. از چشم زنی که نه نقشه‌ی جنگ در دست دارد و نه پشت تریبون ایستاده، اما هزینه‌ی تصمیم‌های همه‌ی مردان را در بدن و زندگی‌اش پرداخته است. فریده یکی از کسانی بود که بی‌آن‌که خودش بداند، این چشم‌ها را به من داد.

***

بعد از جنگ اول و قبل از جنگ دوم، وقفه‌ای پیدا شد. راه ارغندی و میدان‌شهر اندکی باز شد؛ اما راه مستقیم از مسیر وردک هم‌چنان ناامن بود. برای من همین مقدار بازشدن راه فقط یک تحول نظامی نبود. راه خانه باز شده بود. فریده آن‌جا بود. بلقیس آن‌جا بود. پدر و مادر و خواهر و برادرانم منتظر بودند مرا ببینند و نشنوند که کشته شد و دفن شد.

من همراه با کاکایم و یکی دو نفر دیگر از دوستان سوار های‌لکس حاجی نوروز الیاسی شدیم. مسیر مستقیم و ساده نبود. راه کج و پیج، از میدان‌شهر، نرخ وردک و دایمیرداد و کجاو و ناور، بالاخره ما را به سراب غزنی رساند و من و کاکایم از آن‌جا خود را به تلخک رساندیم.

هر کیلومتر که از کابل دور می‌شدم، انگار چیزی از وزن جنگ از شانه‌هایم پایین می‌آمد. هر کیلومتر که به تلخک نزدیک می‌شدم، شوق دیدن دختری که هنوز ندیده بودم در من بیشتر می‌شد. آن‌قدر خوشحال بودم که همراهانم سوژه‌ی خوبی برای شوخی پیدا کرده بودند: من در میان شان مبارز سیاسی حزب وحدت بودم که این‌ها «قاچاقی» او را به خانه می‌بردند تا زن و دخترش را ببیند!

در دهن اوجی، در آخرین قسمت‌های کجاو که هم‌مرز با خوات در ولسوالی ناور است، توقف کردیم. زیر سایه‌ی یک درخت کنار چشمه‌ای با آب شفاف نشستیم. خانمی هزاره برای ما نان و دوغ آورد: نان تازه، دوغ تازه. غذا ساده بود؛ اما مزه‌اش برای من هنوز مانده است. بعضی مزه‌ها از زبان وارد حافظه می‌شوند. هر وقت بعدتر نان و دوغ خورده‌ام، آن چشمه، آن درخت، آن راه و آن شوق دوباره در من زنده شده است. انسان چیزی را که در راه دیدن محبوب می‌خورد، با دهان تنها نمی‌خورد. با انتظار می‌خورد. با اشتیاق می‌خورد. با خیال آغوشی که هنوز نرسیده است. آن نان و دوغ برای من مزه‌ی راه فریده را برای همیشه حفظ کرده است.

***

وقتی به خانه رسیدم و فریده را برای اولین بار دیدم، چیزی در من فرو ریخت: معلم عزیز و چیزی دیگری ساخته شد: نوزادی کوچک. تمام آن چیزی که یک هفته پیش فقط در چند کلمه‌ی نامه‌ی پدرم وجود داشت، حالا در برابر چشمم بود: دخترم.

فریده در بسترش خواب بود. در قنداق بسته بود. او را برداشتم و بغل کردم. بوسیدم. بو کردم. باز بوسیدم. فکر می‌کنم پدرها و مادرها می‌دانند نوزاد را فقط نمی‌بوسیم. بو می‌کنیم. انگار می‌خواهیم مطمئن شویم این موجود واقعاً از جهان ما است. بوی نوزاد چیز عجیبی دارد؛ چیزی بین پاکی و آغاز. هنوز جهان فرصت نکرده روی او گرد بنشاند.

فریده را با ولع در آغوش می‌گرفتم و می‌بوسیدم. کاکایم اولین کسی بود که واکنش نشان داد. گفت: «او بچه، شرم کو. ما صاحب پنج شش اولاد شدم، هنوز شرم مونوم واره د پیش مردم بغل کنوم.» در همان زمان، بخت‌آغی، زن کاکای مرحومم که از زنان قوی و پرانرژی و متلک‌گوی تلخک بود، برای دیدار من از خانه‌ی برادرانش به خانه‌ی ما آمده بود. برای او نیز این صحنه خنده‌دار و غیر قابل باور بود: یک مرد جوان، میان خانه، دختر نوزادش را بغل کرده و پی‌هم می‌بوسد. دستانش را به هم مالید و با همان لحن خاص خودش جیغ می‌کشید: «وای وای وای! خدا چپ کنه این بی‌شرم یک قیله قد شی، دختر خوره بغل مونه و ماخ مونه!»

خانه پر می‌شد از خنده. اما هرچه او بیشتر متلک می‌گفت یا کاکایم بیشتر سرزنش می‌کرد، من فریده را بیشتر می‌بوسیدم. بیشتر بو می‌کشیدم. در فرهنگی که محبت مرد گاهی باید پنهان باشد، من دخترم را آشکارا بغل می‌کردم. در فرهنگی که پسر هنوز در بسیاری خانواده‌ها «ادامه‌ی نام» و دختر گاهی «مال خانه‌ی مردم» تلقی می‌شد، من از داشتن دخترم سرشار بودم.

آن روز شاید این کار را با تحلیل اجتماعی انجام نمی‌دادم. فریده دخترم بود و دوستش داشتم. همین. اما بعدها فهمیدم بسیاری از بزرگ‌ترین تغییرات فرهنگی از همین «همین»های ساده شروع می‌شوند. از پدری که دخترش را بی‌خجالت می‌بوسد و بو می‌کشد. از پدری که موفقیت دخترش را به اندازه‌ی پسرش جدی می‌گیرد. از پدری که دختر را پروژه‌ی حفظ ناموس نمی‌بیند؛ انسان می‌بیند.

من هیچ‌کدام از این مفاهیم را آن روز با این زبان نمی‌دانستم. فقط فریده را در آغوش داشتم. گاهی اندیشه قبل از آن‌که به زبان درآید، در یک آغوش زندگی می‌کند. در حس آدم تجربه می‌شود.

***

بلقیس را نیز در همان خانه می‌دیدم. دختری بسیار جوان که حالا مادر شده بود. خستگی زایمان هنوز در تنش بود، اما برق دیگری نیز در چشم‌هایش بود. غرور مادرشدن. شادی آفرینش یک انسان. آن رضایت عمیقی که آدم وقتی چیزی از جان خودش را به دنیا آورده، در صورتش پیدا می‌شود.

من فریده را بغل می‌کردم، اما این بلقیس بود که او را نه ماه و چند روز حمل کرده بود. من یک هفته بعد خبر تولد را خوانده بودم، اما او درد زایمان را با بدن خودش نوشته بود. این تفاوت را مردها هیچ‌گاه به تمام معنی نمی‌توانند بفهمند. ما می‌توانیم همدلی کنیم. کنار زن بایستیم. دستش را بگیریم. اما درد او از جایی عبور می‌کند که بدن ما راهی به آن ندارد.

تولد فقط «مژده» نیست. پشت هر مژده، درد یک زن است. فرزند را معمولاً به نام پدر می‌شناسند. اما اولین بهای وجودش را مادر پرداخته است. داکتر طاهری اغلب می‌گفت: درد زایمان برای یک زن مساوی با درد شکسته‌شدن هجده استخوان است که به صورت هم‌زمان می‌شکنند.

من در زندگی خودم زنانی دیده بودم که باری را حمل می‌کردند که تاریخ حتی نامش را نمی‌نوشت. مادرم، بلقیس، خواهرانم، زنان تلخک و مادرانی که پسران شان در جنگ کشته شدند. زنانی که شوهرشان مهاجر یا در جبهه بود. زنی که برای ما در دهن اوجی نان و دوغ آورد، شاید خودش هزار درد در خانه داشت؛ اما رهگذران را مهمان کرد.

تاریخ مردانه، وقتی از جنگ می‌نویسد، می‌پرسد کدام جبهه چند نفر داشت. تاریخ زنانه شاید بپرسد: بعد از کشته‌شدن آن‌ها، چه کسی بچه‌های شان را بزرگ کرد؟ کدام مادر تا آخر عمر منتظر ماند؟ کدام دختر بی‌پدر بزرگ شد؟ کدام زن شب‌ها نان کمتر خورد تا کودکش سیر بماند؟ این پرسش‌ها به تدریج وارد نگاه من شدند. فریده، اولین دریچه‌ی بزرگ این نگاه بود.

اگر «بازی‌های گرسنگی» را فقط از نگاه گِیم‌میکرها ببینی، همه‌چیز درباره‌ی تاکتیک است. اگر از چشم کتنیس ببینی، مسأله انسان است. اگر از چشم مادر کتنیس ببینی، مسأله باز هم چیز دیگری است: این‌که چگونه فرزندت را به میدانی می‌فرستند که قواعدش را دیگران نوشته‌اند. من سال‌ها طول کشید تا یاد بگیرم تاریخ افغانستان را نیز با چشم‌های بیشتری ببینم. با چشم‌های دیگری ببینم: با چشمان زن، چشمان مادر، چشمان دختر.

***

دیدار من با خانواده طولانی نبود. راه کابل از مسیر وردک دوباره باز شده بود و من باید دوباره بر می‌گشتم. فریده ماند، بلقیس ماند و من رفتم. این رفتن‌ها بعدها بخشی از زندگی من و تعداد زیادی از هم‌نسلانم شد.

دو سال بعد، در پانزدهم سرطان ۱۳۷۳، ابوذر به دنیا آمد. باز هم من در لحظه‌ی تولد فرزندم کنار بلقیس نبودم. آن زمان در شهر غزنی بودم و غرب کابل غرق در هیجان انتخابات رهبری حزب وحدت بود. بلقیس در تلخک درد زایمان ابوذر را نیز بدون حضور من تحمل کرد.

سال‌ها بعد که به زندگی مشترک مان نگاه می‌کنم، جاهایی هست که دلم سنگین می‌شود. ما مردهای سیاسی گاهی به نام «آرمان»، هزینه‌ای را که خانواده برای ما پرداخته کوچک دیده‌ایم. فداکاری وقتی ارزش اخلاقی دارد که انتخاب باشد؛ نه چیزی که از دیگری مطالبه کنیم چون خودمان مأموریت مهمی داریم. بلقیس بسیاری از بارهایی را برد که من امروز بهتر می‌بینم.

آن زمان شاید «طبیعی» می‌پنداشتم؛ اما بعدها فهمیدم همین «طبیعی»هاست که فرهنگ را می‌سازد. و همان‌طور که قاعده‌ی سیاسی را باید دید و پرسید چرا چنین است، قاعده‌ی خانه را نیز باید دید. فرهنگ مردسالار قدرتش را در این می‌گذارد که قواعد نابرابر را «طبیعی» جلوه دهد. شاید یکی از کارهای مهم آموزش همین باشد: طبیعی‌بودن قاعده را زیر سؤال ببرد.

***

در ماه ثور ۱۳۷۵، بلقیس، فریده و ابوذر به پاکستان آمدند. حدود یک سال و نیم از پایان مقاومت غرب کابل و شهادت مزاری و یاران هم‌رزمم گذشته بود. پدرم آن‌ها را تا کویته رساند. من رفتم تا از کویته تا راولپندی همراه شان باشم.

فریده حدود چهار سال داشت. ابوذر حدود یک‌ سال و ده ماه. برای من اما آمدن شان به راولپندی فقط آمدن زن و دو کودک نبود. خانه به مهاجرت من آمده بود. تا آن زمان زندگی من در پاکستان تا حدی زندگی یک فعال سیاسی بود: نوشته، جلسه، امنیت، ترس، کار در خفا؛ اما وقتی بلقیس و بچه‌ها آمدند، اتاقی که فقط محل خواب و کار بود، خانه شد.

این شاید یکی دیگر از معانی خانواده باشد: جغرافیا را تغییر نمی‌دهد، اما کیفیت بودن در جغرافیا را عوض می‌کند. هوای گرم همان هواست. خانه همان خانه‌ی کوچک است. پول همان مقدار اندک است که به حساب نمی‌آید. خطر همان خطر. اما وقتی کودکی در اتاق می‌خندد، جهان دیگر همان جهان قبلی نیست.

هر عصر با فریده و ابوذر بیرون می‌شدم. نزدیک خانه پارک کوچکی بود. برای بچه‌ها شاید جایی برای بازی بود. برای من، در زندگی‌ای که بخشی از آن را پرهراس ساخته بودیم، پارک روزنه‌ای به جهان عادی بود. زندگی عادی نعمتی است که انسان اغلب وقتی از دستش بدهد، ارزشش را می‌فهمد. این‌که عصر دست کودک را بگیری. کسی دنبال تو نباشد. کودک بتواند به گل نگاه کند و تمام مسأله‌اش این باشد که پروانه را بگیرد.

فریده و ابوذر این بازگشت به زندگی را هر روز برایم یادآوری می‌کردند. اگر سیاست از زندگی جدا شود، خودش به بازی خطرناکی تبدیل می‌شود. سیاست انسانی باید سرانجام به خانه برگردد؛ به کودک، به مدرسه، به کتاب و به امکان خندیدن.

هر بار که از راولپندی به پشاور می‌رفتم و از کتاب‌فروشی سعید پنجشیری برای خودم کتاب می‌خریدم، برای فریده و ابوذر هم کتاب می‌آوردم. گاهی از کتاب‌فروشی‌های سر بازار در راولپندی و اسلام‌آباد، کتاب‌های دست دوم کودکانه را که به زبان انگلیسی بودند، می‌خریدم و به عنوان تحفه و هدیه به خانه می‌آوردم و به دست فریده و ابوذر می‌سپردم. به تدریج، کتاب بخشی از رابطه‌ی ما شد. فریده و ابوذر با هم رقابت داشتند که چه کسی بیشتر می‌خواند. رقابت همیشه بد نیست. اگر میدانش درست ساخته شود، می‌تواند رشد بسازد. فریده چیزی یاد می‌گرفت، ابوذر تحریک می‌شد. ابوذر جلو می‌افتاد، فریده سرعت می‌گرفت. دو رقیب، اما نه دشمن. این نیز شاید قاعده‌ای بود که بعدها من و همکارانم در معرفت می‌خواستیم بسازیم: رقابت بدون حذف؛ پیروزی بدون شکست‌دادن انسان دیگر.

***

در راولپندی، من شاید بدون آن‌که خودم بفهمم، وارد مرحله‌ی تازه‌ای از زندگی‌ام شدم: معلمی پدرانه. روش اصلی‌ام قصه‌گویی بود. هر چیزی که در ذهنم می‌آمد، با چیز دیگری پیوند می‌دادم و برای این دو کودک تبدیل به یک جهان می‌کردم. بعضی قصه‌ها ماه‌ها طول می‌کشید. مثل سریال: «شیر و چوچه‌هایش»؛ «باد ظالم»؛ «اسب و مادیان و آدم‌ها».

کلمات فارسی و انگلیسی را قاطی می‌کردم. گاهی «باد ظالم»، گاهی «ویند ظالم». گاهی «آسمان آبی» و گاهی «بلو سکای». گاهی «پرنده» و «بال» و «پرواز» و گاهی بالعکس. صدا عوض می‌کردم، شخصیت می‌ساختم، می‌ترساندم، می‌خنداندم و سؤال می‌کردم. در آن زمان شاید اسم این کار را روش آموزشی نمی‌گذاشتم. فقط می‌خواستم دو کودک سرگرم شوند و چیزی یاد بگیرند. گریه نکنند. شجاع باشند. درس بخوانند. پدر و مادر و همدیگر را دوست داشته باشند. به جنگل و وطن و مردم عشق بورزند…

اما بعدها فهمیدم بسیاری از اصولی که در معرفت به آن‌ها رسیدیم، در همان اتاق کوچک راولپندی تمرین شده بود. کودک قبل از آن‌که با حرف و قاعده یاد بگیرد، با تصویر و معنا یاد می‌گیرد. اگر کلمه به زندگی وصل شود، می‌ماند. اگر درس با احساس پیوند بخورد، حافظه آن را نگه می‌دارد. فریده و ابوذر اولین لابراتوار آموزشی من بودند؛ نه به معنای آزمایش روی شان، بلکه به معنای این‌که همراه شان یاد می‌گرفتم چگونه کودک یاد می‌گیرد.

قصه‌ی «باد ظالم» بیش از همه با زندگی سیاسی ما آمیخته بود. باد در قصه نیرویی بود که می‌آمد، می‌زد، می‌شکست، آدم‌ها را از خانه‌های شان می‌راند. من در لایه‌ی زیرین قصه، طالبان و افغانستان و بابه مزاری و جنگ کابل را نیز برای کودکانم قابل فهم می‌کردم. می‌گفتم: ما هم به خاطر «باد ظالم» از خانه‌ی خود فرار کردیم و به پاکستان آمدیم. کودک نیاز ندارد تحلیل ژئوپولیتیک بشنود. اما می‌تواند ظلم را بفهمد. می‌تواند آوارگی و بیگانه‌بودن در یک سرزمین دیگر را درک کند.

در قصه‌ی باد ظالم، طالبان مصداق باد ظالم بودند که آمده بودند همه چیز را ویران کنند. بابه مزاری نماد شیری بود که از جنگل حفاظت می‌کرد. موش می‌ترسید. روباه مکارانه بازی می‌کرد. پروانه و گنجشک شاد و شادمان می‌خندیدند و پرواز می‌کردند. ابوذر و فریده در هر نماد، ده‌ها سوال و تبصره داشتند که با طرح آن‌ها قصه را تکمیل می‌کردند.

در قصه‌ی شیر و چوچه‌هایش، ابوذر را از گریستن برحذر می‌داشتم. روزی چوچه‌ی شیر به جنگ گاو وحشی رفته بود. گاو او را با شاخ زده بود و چوچه‌ی شیر با گریه به خانه آمده بود. شیر از او روی گرداند و گفت: تو گریه کردی. چوچه‌ی شیر هرگز گریه نمی‌کند. ابوذر می‌گفت: آخر، او را گاو شاخ زده بود. می‌گفتم: شیر هم این را می‌دانست؛ اما برای چوچه‌اش گفت: هر چه باشد. چوچه‌ی شیر حق ندارد گریه کند!… آن زمان تصور می‌کردم به این‌گونه ابوذر را نیز در برابر فشار و سختی‌های زندگی مقاوم بار می‌‌آرم که لب به شکوه باز نکند.

بعدها برخی از این قصه‌ها را نوشتم و وارد کتاب‌های فارسی و خوانش معرفت شدند. قصه‌ای که در خانه برای فریده و ابوذر ساخته شده بود، به صنف رفت. از خانواده به مکتب. از دو کودک به صدها کودک. فریده فقط دانش‌آموز معرفت نبود، در معنایی عمیق‌تر، بخشی از تولد معرفت بود.

برخی شب‌ها که از سرک وسط راولپندی و اسلام‌آباد عبور می‌کردیم تا به آی تین برویم تا در تاریکی شب در آرامش کوچه‌ها قدم بزنیم، من و بلقیس و بچه‌ها زیباترین خاطره‌ها و لحظه‌های زندگی خود را با هم شریک می‌ساختیم.

***

ابوذر هنوز پنج‌ساله نشده بود که خواندن کتاب «ابوذر غفاری» داکتر شریعتی را با او آغاز کردم و تا آخر ادامه دادیم. من می‌خواندم، او با دقت گوش می‌داد، جمله‌ها را دنبال می‌کرد و گاهی بعد از من تکرار می‌کرد. برای کودک، مرز میان قصه، واقعیت و هویت همیشه به روشنی مرزی نیست که در ذهن بزرگسال وجود دارد. نام او ابوذر بود و قهرمان کتاب نیز ابوذر. آرام‌آرام، این دو نام در ذهنش به هم نزدیک شدند؛ آن‌قدر که گاهی احساس می‌کردم ابوذر غفاری را نه فقط به‌عنوان شخصیتی در گذشته، بلکه به شکلی به‌عنوان امتداد خودش می‌بیند یا خودش را امتداد او می‌بیند.

وقتی به پایان قصه رسیدیم و ابوذر در ربذه جان داد، ناگهان با تمام توان کودکانه‌اش فریاد زد: «نه… چرا؟» و بعد به سختی گریست.

آن گریه برای من فقط گریه‌ی کودکی بر مرگ قهرمان یک کتاب نبود. به یکی از نخستین درس‌های جدی معلمی‌ام تبدیل شد: اسم «ابوذر» را خودم برایش انتخاب کرده بودم. آن زمان هنوز زیر تأثیر عمیق زبان و جهان فکری معلم شریعتی و نگاه ایدئولوژیک مذهبی‌ای بودم که بخش بزرگی از نسل ما با آن زندگی می‌کرد. تصور می‌کردم انتخاب این نام نیز می‌تواند بخشی از تربیت باشد؛ گویی اگر نام یک کودک را با قهرمانی پیوند دهیم، بخشی از معنا و شخصیت آن قهرمان نیز آرام‌آرام وارد زندگی او می‌شود. دوست داشتم پسرم با عدالت، اعتراض، ایستادگی و حساسیت در برابر بی‌عدالتی خو بگیرد. می‌خواستم «ابوذر» باشد؛ نه فقط در نام، بلکه در معنا.

اما همان گریه‌ی کودکانه شکافی سخت در این اطمینان ایجاد کرد. برای اولین بار با وضوح بیشتری فهمیدم که کودک ادامه‌ی ایدئولوژی پدر نیست. پروژه‌ای نیست که من طرحش را بریزم و بعد او را مطابق همان طرح بسازم. او انسانی مستقل است؛ با ذهن، احساس، ترس، پرسش و آینده‌ی خودش. قرار نیست نسخه‌ی اصلاح‌شده‌ی آرزوهای من باشد.

این درس ساده به نظر می‌رسد؛ اما رهایی از آن بسیار دشوار است. سال‌ها بعد بارها از خودم پرسیده‌ام: وقتی ایدئولوژی صورت خشن و آشکارش را از دست می‌دهد، آیا واقعاً از بین می‌رود، یا فقط ظریف‌تر و پنهان‌تر می‌شود؟ آیا همیشه می‌توانیم لحظه‌ای را که آرزوهای خود را به نام «تربیت»، «ارزش»، «مصلحت» یا «آینده‌ی بهتر» بر ذهن کودک تحمیل می‌کنیم، تشخیص بدهیم؟

همه‌ی قالب‌ها به روشنی نام‌گذاری یک کودک با نام قهرمان محبوب پدر نیستند. بعضی قالب‌ها بسیار نرم‌اند. حتی گاهی با محبت ساخته می‌شوند… و شاید به همین دلیل خطرشان کمتر دیده می‌شود. جیغ و گریه‌ی ابوذر در ربذه‌ی خیالی کودکی‌اش به من یاد داد که وظیفه‌ی من این نیست که ذهن فرزندم را به شکل خودم درآورم. می‌توانم قصه در برابرش بگذارم. ارزش معرفی کنم. سؤال بسازم. افق نشان بدهم. تجربه‌ام را در اختیارش قرار بدهم. اما در نهایت، او باید خودش ببیند، خودش بسنجد و خودش انتخاب کند.

بعدها فهمیدم همین مسأله درباره‌ی دختر، در مقیاسی بسیار بزرگ‌تر، به یکی از بنیادی‌ترین مشکلات فرهنگ مردسالار تبدیل شده است. جامعه‌ی مردسالار دختر را اغلب نه به‌عنوان انسانی مستقل، بلکه به‌عنوان پروژه‌ی خانواده می‌بیند؛ موجودی که باید مطابق آبرو، ترس، آرزو، مصلحت و تعریف دیگران از «زن خوب» ساخته شود: باید چنین بپوشد. چنین فکر کند. چنین انتخاب کند. چنین ازدواج کند. چنین سکوت کند… و گاهی حتی چنین رؤیا ببیند.

در چنین فرهنگی، دختر پیش از آن‌که خودش را کشف کند، با نسخه‌ای آماده از «آنچه باید باشد» روبه‌رو می‌شود. برای من، رهایی از جایی آغاز شد که فهمیدم انسان را نباید ساخت؛ باید امکان رشدش را فراهم کرد. کودک باید فرصت داشته باشد خودش شود. دختر نیز باید فرصت داشته باشد خودش شود. این را یک‌باره یاد نگرفتم. آرام‌آرام آموختم. از شاگردانم. از فرزندانم. از اشتباه‌های خودم… و شاید بیش از همه، از دخترانم.

سال‌ها بعد وقتی به آن خانه‌ی کوچک راولپندی فکر می‌کنم، می‌بینم نخستین درس‌های بزرگ معلمی‌ام را نه در دانشکده‌ی تربیت معلم آموختم و نه در کتاب‌های پداگوژی. معلمان نخستین من همان دو کودکی بودند که عصرها با من در پارک قدم می‌زدند، شب‌ها قصه می‌شنیدند و کتاب در دست می‌گرفتند. همانگونه که ابوذر به من یاد داد که کودک پروژه‌ی ایدئولوژیک پدر نیست، فریده، آرام‌تر و در مسیری طولانی‌تر، به من یاد داد که دختر نیز پروژه‌ی خانواده نیست. او باید رشد کند، بخواند، سؤال کند، انتخاب کند، اشتباه کند، زمین بخورد، دوباره برخیزد… و روزی آن‌قدر صاحب خودش شود که حتی روایت پدر از زندگی‌اش را بخواند، اصلاح کند و بگوید: «این بخش را درست گفته‌ای؛ آن بخش را نه. این را اضافه کن. آن را حذف کن. این زندگی من است.»

شاید آن روز، یکی از کامل‌ترین روزهای پدرشدن باشد؛ روزی که پدر بفهمد تربیت موفق، ساختن انسانی شبیه خودش نیست، بلکه کمک‌کردن به تولد انسانی است که می‌تواند مستقل از او بایستد.

اما تا رسیدن به آن روز، هنوز راه درازی در پیش بود. فریده در آن سال‌ها هنوز کودکی بود با کتابی در دست و جهانی بزرگ در برابرش. توفان کابل ظاهراً پشت سر ما مانده بود. ما در پاکستان، در خانه‌ای کوچک، دوباره زندگی را از نو می‌ساختیم… و هیچ‌کدام‌مان نمی‌دانستیم که زندگی برای فریده، سال‌ها بعد، میدان‌های دیگری نیز خواهد گشود؛ میدان‌هایی که نه تفنگ داشتند و نه سنگر، اما ایستادن در آن‌ها گاهی از ایستادن در برابر جنگ دشوارتر بود.

و این، همان تکه‌ای است که در قسمت دوم این یادداشت به آن خواهم پرداخت.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000