اگر افغانستان کتاب بود…! اگر کشورم افغانستان یک کتاب بود، بیتردید قطورترین و خواندنیترین کتاب در هر زمینهای میشد.… سپتامبر 6, 2026 72
در قعر تاریکی؛ پدری که از آیندهی دخترانش میترسد برای یک پدر، آیندهی فرزندانش باید با مکتب، بازی، آموزش، کار، انتخاب و رویاهای کوچک… سپتامبر 6, 2026 71
آغوش پر از محبت مادر موهایش سفیدتر از قبل شده است. با همان دستهای پر از چین و چروک مرا… سپتامبر 5, 2026 55
وقتی کودکی، نانآور خانه میشود… صبح هنوز چشمهایش را کامل باز نکرده بود که مادر آرام صدایش زد: «بلند شو… سپتامبر 5, 2026 60
کسی که باورم داشت… گاهی در زندگی، انسان به چیزی بیشتر از تواناییهای خودش نیاز دارد؛ به کسی که… سپتامبر 5, 2026 59
کافی است صورتشان را دور بدهند… از کوچهها و سرکها رد میشدم و در راه مردانی را میدیدم که نشستهاند، صورتشان… سپتامبر 5, 2026 62
روایت دختری که آرزوهایش را فروخت نازیه دختری بیستساله بود که تنها یک آرزو داشت؛ میخواست درسش را تمام کند، معلم… سپتامبر 5, 2026 70
پرورش امید؛ روایت دختری در میان محدودیتها دختران موجوداتی هستند که با ناز نوشته میشوند؛ ولی در افغانستان با درد خوانده میشوند.… سپتامبر 3, 2026 60
گاهی پدرها و مادرها اشتباه میکنند…! در زمانهای گذشته در افغانستان، وقتی پدرم مادرم را گرفت، به دلیل خواست خودش نبود،… سپتامبر 3, 2026 89
شوق رسیدن به آرزوهایم، از خستگیهایم میکاهد روزهای خیلی خوبی بود؛ همان روزهایی که آسمان لبخند میزد، آفتاب با لطافت بیشتری میدرخشید،… سپتامبر 3, 2026 73
دختر است دیگر…! خورشید آخرین پرتوهایش را بر زمین میپاشید و آسمان جامهای از رنگهای نارنجی و سرخ… سپتامبر 3, 2026 77
خاطرهی فرار؛ از بیابانهای مرگبار هلمند تا مکتبهای امیدبخش در آلمان مبین و خانوادهاش فعلا در آلمان زندگی میکنند. او و همسرش هفت فرزند دارند. آنها… سپتامبر 3, 2026 82