پرده را پس میزنم (۲۵)؛ قصهی قهوهی تلخ (قسمت پنجم) وقتی وارد اتاقم شدم، یکراست به بستر رفتم و دراز کشیدم و بعد… فوریه 20, 2026 108
صداهای خاموششده با آمدن طالبان در ۲۴ اسد سال ۱۴۰۰ خورشیدی، نه تنها زندگی تمام مردم به… مارس 14, 2026 108
پرده را پس میزنم (۴)؛ قصهی همسایه زیبا، دختر هجدهسالهای است که دو حویلی بالاتر از ما زندگی میکند. او دو خواهر… فوریه 19, 2026 108
چادر، احترام و مسالهای که نادیده گرفته میشود در میان بازارهای شلوغ قدم میزدم. ازدحام جمعیت، صدای فروشندگان و رفتوآمد مردم فضای بازار… سپتامبر 6, 2026 108
مردم همچون آب اند…! سال ۲۰۰۷ در سفری که به لندن داشتم، فرصتی پیش آمد تا به رهنمایی آقای… فوریه 17, 2026 108
دنیایی هفترنگ آسمان به کمک ستارهها میدرخشید. من، مثل همیشه، زیر آسمان پرستاره، بالای تابی که زیر… سپتامبر 27, 2026 108
آموزش؛ تنها راه نجات دختران افغانستان صبحی بود که بوی بهار میداد. خورشید از پشت کوهها سرک میکشید و نوری طلایی… مارس 5, 2026 108
پانزدهم آگست؛ یاد جانفشانی و اندوه پانزدهم آگست، روزی است که یاد آن هنوز پس از سالها، قلب هر انسانی را… فوریه 14, 2026 108
زمستان؛ جشن عشق و امید شادی و خوشی سال نو، که همیشه در اوج سرمای زمستان پدیدار میشود، به ما… مارس 3, 2026 107
15 آگست؛ یادآور سقوط امید و شادی یک روز مانده به سقوط افغانستان به دست گروه طالبان است. همهجا آرام و همهچیز… فوریه 14, 2026 107
از این پس تو سهمِ کتابچه نداری…! سال نو بود. قرار بود فردای آن شب، همهی مکتبها و دانشگاهها آغاز شوند. قرار… آوریل 13, 2026 107
قهرمانان گمنام کتابهایم را برداشتم و برای آخرین بار نگاهی به آینده انداختم. لبخندی به خودم هدیه… فوریه 22, 2026 107