ملکه محمدی: ما حق داریم زندگی کنیم!

رهبران فردا (۲۲)

در جهانی که صدای دختران خاموش شده، ملکه محمدی با صدای خود نوری در تاریکی می‌افروزد. دختری از نسل رویاپردازی، که در مسیر امپاورمنت آموخت چگونه از عمق ترس، امید بسازد، و از پیله‌ی تردید، پروانه‌ی یقین شود.

او در کانون سواد، با دستان خود چراغ دانش را برای زنان و مادران برافروخته است؛ از مادران هفتادساله تا دختران نوجوان – همه شاگردان اویند.

ملکه، بیست‌ودومین رهبر در حلقه‌ی رهبران فردا، با نگاه رهبری زنانه باور دارد که جامعه‌ای زیبا، جامعه‌ای است که در آن لبخند و حضور زنان، مایه‌ی امنیت و شکوفایی است.

او از حمایت «ملایی» سخن می‌گوید که در خانه، پدر اوست – و با همان صداقت، به «ملای» دیگری که بر سرنوشت کشورش حکم می‌راند، پیام می‌دهد که او نیز می‌تواند به دختران و زنان این سرزمین اعتماد کند و به توانایی‌های آنان باور داشته باشد.

پیام ملکه ساده، اما سرشار از قدرت و معناست: ما حق داریم زندگی کنیم!

و در نهایت، صدای او پژواک امید است:

«بیایید عشق و امید را در دل هم بکاریم، و جهانی بسازیم که هر انسان در آن با اعتماد، با لبخند، و با آزادی گام بردارد.»

 ***

رویش: ملکه جان، سلام بر تو و بسیار خوش آمدی در حلقه‌ی رهبران فردا.

ملکه: سلام استاد جان، امیدوارم که جور و صحت‌مند باشید و یک سلام خاص دارم به تمام کسانی که مرا از این صفحه می‌بینند.

رویش: لیست ما در رهبران فردا، ۲۱ نفر تکمیل شد و شما بیست و دومین نفر هستید. ۲۲ نام را در لیست رهبران فردا دیدن و خود را هم بیست و دومین نفر دیدن، برایت چی حس خلق می‌کند؟

ملکه: حس رهبری یک حس بسیار قشنگی است. من ویدیوهای رهبران فردا را که بیست و یک نفر قبل از من بودند، هم دیدم. هرکدام شان واقعا برای من یک انگیزه بوده که رهبری زنانه را در وجود من رشد داده و کمک کرده که من این نگاه را داشته باشم. خودم بسیار حس خوب و حس انگیزشی دارم از این که من بیست و دومین فردی از گروه رهبران فردا هستم.

رویش: در امپاورمنت که تو یکی از اولین شاگردان این رده هستی، بیشتر بر نسخه‌ی اختصاصی هر فرد تأکید می‌شود. می‌گوید هر فرد خاص است. ملکه خاص است. ممکن است حالا ما ۸ تا ۱۰ میلیارد انسان در روی زمین داشته باشیم. فرض کنیم که ۴ تا ۵ میلیارد آن زنان و دختران باشند. ملکه یک تایی از همین‌ها است. ممکن است که ما در افغانستان میلیون‌ها دختر داشته باشیم. ملکه یک تای آن‌ها است. در شهر و دیار، در اطراف تان، هم‌سالانت صدها هزار تا مثل ملکه هستند. در سن و سال تو، در موقعیتی که تو قرار داری، مشابه تو باید باشند. ملکه یکی از این‌ها هست. خاص است. خواهرت ملکه نیست. نامش کس دیگری است. رفیقانت ملکه نیستند. می‌خواهم نسخه‌ای خاص ملکه را از زبان خودت بشنویم. ملکه کی است؟

ملکه: من ملکه هستم، دختری که با امید، تغییر و رویا همراه است. دختری که می‌داند و باور دارد که هر انسان می‌تواند نوری در تاریکی باشد.

رویش: حالا تو به عنوان یک نور در تاریکی، از چی نوری هستی؟ مثلا فکر می‌کنی که این نور تفاوتش با دیگر نورها چی است؟

ملکه: من فکر می‌کنم که من نوری هستم در بین یک تونلی از تاریکی. کسی هستم که در همان تونل چراغ در دست هستم و در فکر این هستم که چگونه راه را برای خودم و کسانی که از دنبال من می‌آیند،  باز کنم و با همان چراغ چگونه راهی را باز کنم برای خودم و کسانی که از دنبال من می‌آیند.

رویش: خاص بودنت به عنوان یک نور، به معنای این است که تو جای نورهای دیگر را می‌گیری یا نه تو بیشتر بر خود باور داری، بر خود اعتماد داری، بدون این که جای نورهای دیگر را کم کنی/ قید کنی؟

ملکه: در دنیا هیچ‌کسی نمی‌تواند جای هیچ‌کس دیگر را بگیرد. هیچ‌کسی نمی‌تواند کس دیگر باشد. هرکسی خود خودش است و نسخه‌ی خودش است. می‌تواند بهترین خود باشد، می‌تواند در حالت بدترین خود باشد و قرار نیست که ما در دنیا جای هم‌دیگر را بگیریم، بلکه ما باید نوری باشیم برای هم‌دیگر، برای خود ما و برای یک‌دیگر.

رویش: بسیاری از دختران دوست ندارند که نام شان گرفته شود. بسیاری از زنان، شاید مادرت نیز یکی از آن‌ها باشد که گرفتن نامش را خوش نداشته باشد. مثلا بگوید که «آبی ملکه» یا بگوید که زن فلانی یا دختر فلانی. تو هم دوست داری که تو را مردم بگوید که ای دختر، ای زن یا دوست داری که تو را ملکه بگوید؟

ملکه: من خودم در خانواده متوجه شدم که وقتی که مثلا یکی از خانم‌های مامایم است، حمیده نام دارد که من یک وقتی او را «مادر حسن» صدا کردم و او گفت که من این نام را خوش ندارم، من را به عنوان مادر یک نفر دیگر صدا بزنی. من بیشتر ترجیح می‌دهم که تو نام خودم را بگیری. در این‌جا من متوجه شدم که واقعا هر کس می‌تواند برای خود و جایگاهش چقدر ارزش قایل باشد و این که ما هویت یک انسان را از یاد ببریم و او را طور دیگر صدا کنیم، یک برای انسان یک حس دیگر می‌دهد. من خودم دوست ندارم که خانم‌ها/ زنان را همسر صدا کنم. یعنی می‌تواند نام او را بگوید. حتا بعضی وقت‌ها در تذکره نام مادر ذکر نمی‌شود، چرا؟ واقعا باید در برخی چیزها نام پدر ذکر شود، چرا نام مادر در کنارش ذکر نشود؟ چرا این مایه‌ی شرم و ننگ باشد؟ این هست، ما در خانواده‌ها و در ادارات متوجه شدم که اسم زن و اسم مادر فرد را نمی‌توانیم، ذکر کنیم.

رویش: شما در یک جامعه‌ای زندگی می‌کنید که به شکل سنتی زن را کوچ، عیال، ضعیفه، عاجزهو … یاد می‌کنند. می‌گویند: «من آمدم، کوچ من هم با من هست، خانه‌والا را هم با خود آوردم.» در هم‌چون یک جامعه که حتا آدم‌ها «مادر اولادها» نمی‌گویند، مثلا همان هم یک مقدار از ذهن دور است. ملکه گفتن یا حمیده گفتن خیلی خیلی رادیکال به نظر نمی‌رسد؟

ملکه: ما فعلا در همین راستا کار می‌کنیم که این‌ها عادی‌سازی شوند، همین زن بودن. ما شایسته‌ی اقتداریم، شایسته‌ی بهترین‌هاییم. حق ما است. ما نباید برای این چیزها دعوا یا جنگ راه بیاندازیم. یعنی ما با خوبی، خوشی و گفت‌وگو باید پیش برویم و این حق را از آن خود کنیم.

رویش: در شرح حالت می‌خوانم که دو کتاب برایت بسیار جالب بوده، یک کتاب «بینوایان« و دیگر کتاب «انسان در جستجوی معنا». دوست دارم که تجربه‌هایت را بیشتر با تمرین‌هایی که از لحاظ ذهنی با این دو تا کتاب داری، یک مقدار مرور کنم، ببینم که نسخه‌ای که ملکه در خود پرورده، از این دو تا کتاب چقدر متأثر است؟ اول از بینوایان، در بینوایان چی چیز خاصی بوده که سر ملکه تأثیر گذاشته و مفهوم بینوایی را در زندگی ملکه برایش قابل  درک ساخته‌است؟

ملکه: من شخصا به مطالعه خیلی علاقه دارم. من کتاب‌خوانی را از خیلی وقت شروع کرده بودم. در نخست من داستان کوتاه و رمان می‌خواندم. رمان‌های زیادی را هم در دورانی که طالبان آمده بودند و مرا افسردگی گرفته بود، خواندم. بعد در سال 1400 من اولین کتاب که رمان بود، ولی در کتاب)به صورت هارد) خواندم، کتاب بینوایان از ویکتورهوگو بود. واقعا تأثیر زیادی روی زندگی‌ام گذاشت، روی خودم گذاشت. من توانستم که خود را در لابلای واژه‌های همان کتاب پیدا کنم، البته قسمتی از خودم را.

این کتاب قسمی بود که داستانش، داستانی بین نفرت و عشق، بین این که در یک جامعه‌ای که پر از بی‌عدالتی و ظلم است، یک انسانی‌ست که دنبال بخشش است، دنبال انسانیت است. می‌خواهد که چراغی را در همان جامعه روشن کند. شخصیت اصلی این کتاب ژان وال ژان بود. او یک نان را برای خواهرزاده‌ی خود دزدی کرده بود و به خاطر همان یک قطعه نانی که برای شکم خواهرزاده‌ی خود دزدیده بود، زندانی شد و بعد از آن که او آزاد شد، او را مردم به دیده‌ی تحقیر نگاه می‌کردند. یعنی مثل یک شخص مجرم سابقه‌دار است. برایش جای و مکاننمی‌دادند، نان نمی‌دادند، وظیفه نمی‌دادند. در این شرایط یک آدمی که برای یک چیزی که واقعا یک چیز ناچیزی است که تو بروی 19 سال زندانی شوی و بعد از طرف جامعه و افراد آن تهدیدشوی، این خیلی درد بزرگی است. اگر واقعا کسی نباشد که به این توجه کند، اگر واقعا یک شخصی نباشد که این را با همین چیزش ببخشد و به او مکان بدهد، به او نان و غذا بدهد و او را حمایت کند. یعنی آن فرد چقدر دیگر می‌تواند بد باشد. واقعا آن بدی‌هایش از آن‌جا شروع می‌شود. حس تنفرش از همان‌جا شروع می‌شود. داستان‌ها و کاراکترهای زیادی که در آن‌جا کار شده، در قالب داستان که بیانی بین عشق و نفرت و این چیزها بود و چیزی که از این‌جا آموختم، یعنی من نباید نسبت به انسان‌ها دید بدی داشته باشم.

انسان‌ها ذاتا خوب است، هیچ کدام شان، مثلا ما بگوییم که او بد است، آدم بدی اصلا وجود ندارد، ما نمی‌بینیم. فقط ما نباید آدم‌ها را تهدید کنیم، آدم‌ها را از خود ما ناامید کنیم. ما باید کوچک‌ترین خوبی که در حق ما می‌کند و کوچک‌ترین حرکتی برای خود در جامعه انجام می‌دهد، ما باید آن را ببینیم و تشویق کنیم تا بیشتر و بیشتر شود.

رویش: در بینوایان اساسا مفهوم که باز هم می‌خواهم از تو بشنوم، مفهوم «بینوایی» است. بینوایی یک وضعیت است. بینوایی را کسی بالای آدم تحمیل نمی‌کند، بینوایی مقصر خاص ندارد. یک وضعیت است که سر تو تحمیل می‌شود، سر تو آمده تا این که این بینوایی با تو هست، تبعات بینوایی هم با تو هست. زن(ملکه) را در بینوایی، در درون جامعه‌اش، چقدر شبیه ژان وال ژان می‌بینی؟ چقدر شبیه دیگر بینوایانی که در کتاب بینوایان در کنار ژان وال ژان هستند، شریک احساس می‌کنی؟

ملکه: در برخی از قسمت‌های زندگی بوده که من از طرف آدم‌ها طرد شدم. من حس ضعیف بودن را گرفتم، حس ناکامی بودن را گرفتم و من این را در نگاه آدم‌ها دیدم که بعضی‌ها یک قسم از سر تا پا مرا نگاه کرده یا از پایین به بالا این قسمی نگاه کرده که من این را درک کردم که این دید/ نگاه او به من تحقیرآمیز بوده. من در آن قسمت‌ها احساس ضعیفی کردم که قبلا آدم‌ها به من این قسم نگاه می‌کردند. من واقعا حس بدی را می‌گرفتم. چرا این قسمی باشد؟ ما چرا بینوا باشیم؟ مثلا من خودم هیچ وقت نسبت به یک آدم این قسمی نمی‌بینم، چون من این را سر خود دیدم و بعد از آن که من با امپاورمنت آشنا شدم، دیدم که چگونه ما می‌توانیم امپاور باشیم. چگونه از خود ما شروع کنیم. چگونه از خانواده‌ی ما شروع کنیم. چگونه در جامعه، ما این دیدی که یک دیگر خود را به دید تحقیر می‌بینیم، این را کلا از جامعه حذف کنیم. نباید ما آدم‌ها را حتا نباید یک‌دیگر را ضعیف ببینیم، بلکه نباید دل ما برای یک نفر دیگر بسوزد، بلکه ما باید این طور حس کنیم که همین آدم حق دارد که بهترین زندگی را داشته باشد. اگر ما مثلا می‌توانیم زندگی یک نفر را با یک لبخند کوچک، با یک کار خیلی کوچک برای خود ما ناچیز است، برای یک نفر دیگر شاید دنیای او را تغییر بدهد، چرا این کار را انجام ندهیم؟

رویش: بینوایی در حقیقت چیزی به نام معنا را از زندگی آدم می‌گیرد. آدم‌هایی را که در کتاب بینوایان هم می‌بینید، زندگی می‌کنند، ولی در پاره‌ای از موارد یک بار احساس می‌کنند که یک زندگی پوچی است که با یک نگاه، با یک قضاوت، همه چیز شان برباد می‌رود، نابود می‌شود.

کتاب دیگر را تو خواندی که «انسان در جستجوی معنا»، از ویکتور فرانکل است. از این کتاب چی آموختی؟ چی احساس می‌کنی که مثلا معنا را در زندگی خود، چقدر پادزهر بینوایی می‌یابی؟ معنا برایت چیزی فراتر از پول، چیزی فراتر از قدرت، مقام است که احساس می‌کنی که اگر آن را پیدا کردی، زن(ملکه) از بینوایی بیرون می‌شود؟

ملکه: استاد، وقتی که ما در کلاس نهم بودیم، در مکتب، من در جمع 5 نفر اول صنف قرار داشتم. از اول‌نمره تا پنجم نمره ما متحد بودیم. در یک گروپ قرار داشتیم و روزی بود که مثلا ما تصمیم گرفتیم که هدف خود را تعیین کنیم، چون برای ما صنف ده، یازده، دوازده سال‌هایی بود که ما باید انتخاب رشته می‌کردیم، همان‌قدر درس می‌خواندیم که همان نمراتی را که مد نظر داریم را کسب کنیم تا در همان رشته‌ای که می‌خواهیم کامیاب شویم. ما چند روز رفتیم و در یک کلاس روان‌شناسی اشتراک کردیم. در آن‌جا ما هدف تعیین کردیم، چقدر درس خواندیم، بعد از آن نمراتی را که خواستیم، نسبت به آن تعیین کردیم و این‌جا من ادامه دادم. این کلاس مرا جذب کرد.

در همان‌جا آن‌گونه دخترانی بودند که وقتی که ازش می‌پرسید که هدف تو چیست، هر باری که ازش پرسان می‌کرد، می‌گفت: «من می‌خواهم به خدا برسم»ِ. بعد من طرفش نگاه می‌کردم و می‌گفتم که این به چی معنا که من می‌‌خواهم به خدا برسم! او چی قسم هدف می‌تواند داشته باشد. بعد که کم‌کم خواندم، آشنا شدم، فهمیدم که او در اصل می‌خواهد که به یک معنا برسد که بعد از آن من خودم همیشه این‌گونه حس می‌کنم که بعضی آدم‌ها را که طرفش نگاه می‌کنم می‌گویم این شخص تقریبا به معنا رسیده، یعنی او وقتی که در زندگی هیچ چیزی را هم نداشته باشد، یک چیزی به اسم معنا هست. معنایی از خود به خودش، معنایی از زندگی برایش. به این معنا رسیده، به خاطر همان است که انسان را زیبا می‌بیند. این آدم به معنا نزدیک شده و می‌تواند هر طوری که هم باشد، با جریان زندگی هم‌سو باشد. خودم هم شخصا برای معنایابی، برای این که چی قسم خود را برای خود معنا کنم، زندگی را برای خود معنا کنم، در تب و تلاش هستم. درس می‌خوانم، یک سری پادکست‌ها را گوش می‌دهم و شب‌هایی بوده که مثلا من سر بام خود بلند شدم، طرف آسمان نگاه کردم، به خودم فکر کردم. به خدا فکر کردم. به کائنات فکر کردم و در تک تکی از این فکرکردن‌ها، چی زمان‌هایی که من برای خود می‌گذارم، من فکر می‌کنم که من می‌توانم خود را پیدا کنم. معنایی در زندگی خود پیدا می‌توانم.

جمله‌ای که من از این کتاب یاد گرفتم، این بود که می‌گفت: «کسی که چرایی زندگی خود را بداند، در چگونگی‌اش بند نمی‌ماند.» یعنی اگر تو بفهمی که چرا زنده هستی، بعد تو در فکر این نیستی که مثلا من چگونه زندگی کنم، بلکه همان چرایی را داری فهمیدی، خودت به خودی راه می‌افتی.

رویش: انسان در جستجوی معنا به هر حال زندگی یک انسان را در یک لحظه‌ی بسیار دشوار و سخت، به عنوان یک تجربه بیان می‌کند. مثلا در کمپ آشویتس، در کوره‌های آدم‌سوزی، حفظ‌کردن معنای زندگی، معنای انسان، در لحظه‌ای که تو احساس می‌کنی که با گاز، با ذره‌ ذره‌ی نفرتی که آدم‌ها بر جان تو می‌بارد، ذوب می‌شوی، نه یک نفر که صدها و هزاران نفر و لحظه به لحظه نابود شده می‌روی و تو فقط نابودی خود را لحظه‌شماری می‌کنی، خیلی یک تجربه‌ی قشنگی است. معنا را در همین‌جا حفظ می‌کنی.

یک بار تو این را به شکل نمادین مثلا از کمپ آشویتس بیرون می‌کنی، در زندگی زنان در افغانستان می‌آوری. یک بار احساس می‌کنی که زنان تقریبا به همین شکل در یک کمپ آشویتس گرفتار می‌شوند. لحظه به لحظه در یک فضایی از نفرت، در یک فضایی از نیست‌انگاری، تحقیر، خرد می‌شوند و محو می‌شوند و این زجر را که می‌کشند، چیزی شبیه همان خردشدن، زجر کشیدن، مردن تدریجی در کمپ آشویتس است. نه یکی که میلیون‌ها تا. حالا فرض کنیم مثلا 20 میلیون زن در افغانستان هست، 20 میلیون زن را یک‌بار در یک کمپی به نام «کمپ زنانه» محبوس می‌کنی. نام همه‌ی شان را «زن» می‌گذاری. بعد همه‌ی شان را یک برچسپ می‌زنی، برای شان یک قانون وضع می‌کنی. حق ندارید که بیرون بروید، حق ندارید که درس بخوانید، حق ندارید که صدای تان را بکشید. از همین‌جا شروع می‌شود. همه چیزت به جرم تبدیل می‌شود و تمام قانون‌ها و تمام حرف‌هایی که روز به روز برعلیه تو صادر می‌شود، در حقیقت زهری از همان کمپ آشویتس است که بر جان تو می‌بارد. چیزی شبیه تجربه‌ی دکتر فرانکل در کتاب انسان در جستجوی معنا است.

در همین تقلایی برای زندگی کردن ملکه خود را چقدر شبیه قربانی آشویتس احساس می‌کند و چقدر احساس می‌کند که امپاورمنت یا حتا کتاب انسان در جستجوی معنا برایش آن قدرت وصبر را می‌دهد که احساس بکند که ممکن است در همین کمپ هم بسیار زیبا و قشنگ ایستاد و استوار ماند، مثلی که دکتر فرانکل نمرد، مثلی که او زندگی را برای خود معنا کرد، زندگی را معنا کرد، هم‌چنان لبخند زد، هم‌چنان خوش‌حال و شاد و امیدوار باقی ماند و خیلی مهم‌تر از آن در برابر کسی که برای تو آشویتس‌ساز است، در برابر کسی که برای تو کمپ می‌سازد، در برابر او نفرت نداشت؟

ملکه: قسمی است که ما فعلا در جامعه‌ای قرار داریم که تقریبا دختران و زنان افغانستان در حال ناامید شدن است. روز به روز ما قانون‌هایی داریم که بر ضد دختران و زنان است و این مثل یک داغ روی در دل هر زن است، مثلا چرا ما فراموش شویم، چرا ما حق‌هایی ابتدایی که داریم، چرا آن را نداشته باشیم. من خود را در این بین هیچ وقت از دست نمی‌دهم. من امیدوار باقی می‌مانم و در لابلایی سختی‌هایی که من می‌کشم، می‌خواهم معنای زندگی را پیدا کنم. چگونه از لحظه‌هایم استفاده کنم، چگونه امید را در دل خود زنده نگه دارم و این سختی‌هایی که من می‌کشم، چگونه ما با این سختی‌ها من(ملکه) شوم.

رویش: زیبایی کتاب‌خواندن، معنای کتاب‌خواندن هم یگان بخشش همین ایجاد رابطه کردن با رویاهای شخصی خود آدم است. بخصوص اگر کتاب مربوط به تجربه‌ی یک فرد باشد، هم‌ذات‌پنداری کردن، خود را در موقعیت فرد تصور کردن، مثلا در بینوایان خود را در کنار ژان وال ژان دیدن یا مثلا در انسان در جستجوی معنا خود را در پهلوی دکتر فرانکل دیدن یا قربانیان آشویتس دیدن. چقدر هم‌ذات‌پنداری می‌کنی؟ مثلا در انسان در جستجوی معنا، وقتی که کتاب را می‌خوانی، چقدر احساس می‌کنی که این‌جا در حقیقت من کتاب نمی‌خوانم از 70 یا 80 سال قبل، از انسان دیگری در یک کمپی بسیار دوردست، در یک گوشه‌ی دیگری از جهان، من تجربه‌ی خود را می‌خوانم. این منم، مثلا این ملکه است. این میلیون‌ها زن دیگر است که در یک کمپ زنانه محبوس شدند و زهر بر کام ما می‌ریزند. چقدر هم‌ذات‌پنداری می‌کنی؟

ملکه: من کتاب‌های زیادی را مطالعه کردم. من سه کتاب که جلد اول، دوم و سوم داشته، کتابی که به نام‌هایی بوده که «من پس از تو»، «من پیش از تو» و «………. » که حجم این کتاب‌ها خیلی بوده، خواندم. من در جریانی که این کتاب‌ها را خواندم، شاید من نکته‌هایی را برداشت کرده بودم، ولی یادم نمانده، ولی فقط وقتی که من کتاب می‌خوانم، حس می‌کنم که زندگی در من جریان دارد. یعنی من با جریان زندگی هم‌سو هستم. هر کتاب و هر رمانی را که من می‌خوانم، یعنی حس می‌کنم که من یک زندگی را تجربه می‌کنم. زندگی همان کسی که این را نوشته، زندگی کسی که در همان کتاب داستان روی او می‌چرخد. اگر قرار باشد که مثلا من به جای دکتر ویکتور فرانکل قرار بگیرم، در آن فضایی که کلا پر از ظلم بوده، پر از بی‌عدالتی بوده، من قطعا که احساس ضعیفی می‌کردم، احساس این را می‌کردم که مثلا چرا من این‌گونه باشم و خودم شخصا دنبال راه‌کار می‌بودم. من مثلا فکر می‌کردم که من چگونه می‌توانم این ظلم را از بین ببرم یا حداقل کاری که من می‌توانستم با آن آدم‌هایی که تدریجا می‌مردند، مثلا من می‌توانستم با آن‌ها گپ بزنم. می‌توانستم که از چیزهایی خیلی کوچک، با جملات خیلی کوچک آن‌ها را به زندگی امیدوار بسازم و این که تو به یک شخص دیگر امید می‌دهی، خودت بیشتر امید می‌گیری. وقتی که تو توصیف می‌کنی که مثلا زندگی چی زیبایی‌هایی دارد، خودت متوجه می‌شوی که چی زیبایی‌هایی واقعا دارد.

رویش: بیایید یک مقداری پس دوباره زندگی را اندکی ساده‌تر بسازیم. زندگی را واقعی‌تر بسازیم. در صورت اغراقش زندگی ملکه و دختران افغانستان می‌تواند مثل ژان وال ژان باشد، می‌تواند مثل دکتر فرانکل یا قربانیان آشویتس باشد، ولی در واقعیت شاید آن‌طور نباشد. به خاطر این که دکتر فرانکل یا ژان وال ژان خانواده‌ای مثل خانواده‌ی ملکه نداشتند، محیطی مثل محیط ملکه نداشتند که بتوانند آزادانه درس بخوانند، امپاورمنت بخوانند، تمرین بکنند. این نشان می‌دهد که چیزهایی متفاوت است. چقدر وقتی که یک بار خود را در آن‌جا می‌بری، احساس می‌کنی که بلی به عنوان یک تمثیل می‌تواند که شبیه آن باشد، ولی در واقعیت آن نیست. پس وقتی که آن نیست، من خوش‌بخت‌ترم، قدرت‌مندتر هستم. حالا می‌خواهم این رویه‌ی دیگر زندگی را نگاه کنم که ملکه‌ی خوش‌بین را در محیطش چی رقم پیدا می‌کنید؟ خانواده‌ات واقعا چقدر حامی تو است؟ چقدر تو را در این زندگی که ملکه نسخه‌ی منحصر به فرد خود را پیدا کند، حمایت کرده، چقدر در پرورش تو سهم گرفته‌است؟

ملکه: این که من تصور کنم که جای دکتر ویکتور فرانکل قرار دارم یا ژان وال ژان، خیلی سخت است و واقعا تصورش برایم خیلی سخت است. برایم در واقعیت زندگی خودم، خانواده‌ای که دارم، مرا از هر نگاه حمایت کرده است. من واقعا ممنون خانواده‌ام هستم، بابت آزادی و حق انتخابی که به من داده. من در خانواده فرزند چهارم خانواده هستم. مثلا ما در یک خانواده‌ی نسبتا بزرگ زندگی می‌کنیم.اعضای خانواده خواهران، برادران، پدرم و مادرم و عارفه(خانم برادرم) است که ما یک‌جای زندگی می‌کنیم.

در این خانواده من احساس می‌کنم که من در یک دنیایی پر از تجربه، پر از عشق و محبت، پر از یادگیری قرار دارم. در خانواده‌ی ما هر صدا، هر لبخند، هر اختلاط، جنجال و بحث روی یک مشکل، روی یک مسأله، این‌ها می‌تواند برای من کمک باشد. برای من یک درسی برای زندگی باشد. این خانواده‌ای که من در آن زندگی می‌کنم،  برای من عشق را آموخته، احترام آموخته، مثلا چگونه می‌توانیم با گفت‌وگو، با همکاری، با عشق، مشکلات خود را حل کنیم. این خانواده مرا آماده ساخته تا در جامعه و اجتماع خود بهترین‌گونه خود را نشان بدهم و همین‌گونه که ما در خانواده بهترین‌ها را برای آن‌ها می‌خواهم، دوست دارم که آن‌ها را مشورت بدهم و مشوره بگیرم. این نقش را خانواده‌ام برایم داده‌است. مثلا این حس را داده که مثلا تو می‌توانی در جامعه هم‌چون کسی باشی. دیگر این که از خانواده‌ی خود خیلی راضی هستم که نظرات را بیان کرده، ولی مجبور نکرده که من آن را بپذیرم/قبول کنم.

رویش: تصویر خیلی خوش‌بین‌کننده‌ و جالبی از خانواده‌ی خود داری. خانواده‌ات یک خانواده‌ی تحصیل‌کرده، پدر و مادرت آدم‌های تحصیل‌کرده هستند، دانشگاه رفته هستند، کتاب و درس و … در خانواده‌ی تان یک امر مرسوم و معمول است؟

ملکه: در خانواده‌ی ما پدرم ملا است. بیشتر درس‌های دینی خوانده‌است و مادرم سواد ندارد، ولی می‌تواند که قرآن را تا یک حدی بخواند. دو تا از خواهرانم که ازدواج کردند، کلان‌ترش به اسم جمیله، درس دانشگاه خود را پس از ازدواج ادامه داد. بعد از آن وظیفه اجرا کرد. در مکاتب و کورس‌ها بحیث معلم و خواهر دیگرم در بخش کمپیوتر ساینس درس خوانده‌است. ایشان هم حتا دوران مکتب خود را در خانه‌ی شوهر خود درس خوانده‌است. از جمع برادرانم هر دو تایش تا کلاس … خوانده، بعد از آن چون پدرم توانایی کارکردن را نداشته، درس را رها کرده و در خانواده حامی ما شده‌اند.

رویش: از انتخاب گپ زدی که پدر و مادرت حق انتخاب را برایت گذاشته، برایت آزادی داده، مثال‌های این انتخاب چیست؟ مثلا در یک جامعه‌ای که تو زندگی می‌کنی، حق انتخاب، حق آزادی برای یک دختر می‌تواند چی مثال‌های روشنی داشته باشد؟

ملکه: مرا در بیشتر زمینه‌ها حق انتخاب داده، از اول که شروع کنیم به درس خواندنم، مثلا من در زمان جمهوریت کلاس انگلیسی داشتم، ریاضی می‌رفتم، فزیک، کیمیا و مکتب. من از صبح وقت 5 بجه(ملا اذان) که ما نماز خود را ادا می‌کردیم، من همراه دختر خاله‌ام بودم، دختر خاله‌ام که از اطراف در این‌جا فقط برای درس آمده بود، ما تقریبا هم‌قد و هم‌چهره هستیم، ما بیرون می‌شدیم، در حالی که از ما خانه‌ی ما تا کورس و مکتب ما 40 دقیقه فاصله دارد. مثلا اگر به صورت عادی قدم می‌زدیم، 40 دقیقه راه بود. چون صبح زود بود و آن وقت فضا هم امن‌تر بود، ما می‌دویدیم، در 10 تا 15 دقیقه خود را می‌رساندیم.

در بخش درسم، همیشه من را حمایت کرده و این نگفته مثلا تو این مضمون را بخوان که برایت فایده دارد یا که حتما باید این رشته را انتخاب کنی، چون من می‌خواهم. مثلا من وقتی که انتخاب رشته‌ی خود را برای این که امتحان کانکور بدهم، می‌کردم، یعنی من فقط نظر خواستم که مثلا این‌ها چی قسم استند. بعد پدر و مادر و برادرانم هر کدام شان می‌گفتند که مثلا این رشته این‌گونه است، مثلا بدی‌ها و خوبی‌های خود را دارد. بعد نمی‌گفتند که تو حتما این رشته را انتخاب کن. می‌گفتند که فکر کن که با کدام رشته بهتر می‌توانی که درآمد داشته باشی و در کدام وظیفه می‌توانی که احساس خوشی را داشته باشی و از کدام رشته که انتخاب کردی، تو زود خسته نمی‌شوی. این‌جا بوده و در قسمت لباسم بوده که – لباس را هر قدر هم نادیده بگیریم، باز هم در هر خانواده یک بحث است- اگر یکی لباس‌هایی می‌پوشد که دلش است، می‌گوید که مرا خانواده‌ام گفته که این قسم لباس بپوشم. مرا در این قسمت خانواده‌ام هیچ‌گاهی نگفته که تو به خاطر این که مردم بد می‌گوید یا بد است، تو این‌گونه یک لباس بپوش. مرا قسمی تربیت کرده که من بفهمم که این لباس مناسب کدام جای است. مثلا من در این شرایط کدام لباس را بپوشم.

رویش: در شرح حال خود نوشته بودی که در زندگی خود یک دختر سرکش بودی، نسبت به هر کاری را که انجام می‌دادی در پاره‌ای از مسایل حتا خانواده را در جریان نمی‌گذاشتی. مفهوم سرکشی برای تو چی است؟ سرکشی را با آزادی آگاهانه و ارادی که حالا فعلا در امپاورمنت می‌خوانی چقدر با هم مقایسه می‌کنی، مرتبط می‌دانی و چقدر از هم متفاوت می‌دانی؟

ملکه: بلی، من دختر سرکش هستم و بودم. من از همان خردسالی کاری را که من می‌خواستم و چیزی را که من می‌خواستم، من به هر نوعی که بوده، از آن خود می‌کردم و این سرکشی به این معنا نیست که مثلا من دیدگاه خانواده‌ی خود را در نظر نگیرم، من بی‌احترامی کنم. من در نظر گرفتم که مثلا تا چی حد رفتارم باشد که بی‌احترامی محسوب نشود.

رویش: سرکشی بیشتر یک مفهوم منفی را تداعی می‌کند. مثلا به معنای این که تو داری قاعده‌ها، نظم یا فضای عمومی را می‌شکنی، فراتر از آن می‌روی و برای دیگران مزاحمت و دردسر خلق می‌کنی؛ اما این که تو مثلا از آزادی خود استفاده می‌کنی، یک بحث دیگر است. توصیفی که داری انجام می‌دهی که خانواده‌ات با تو کنار آمده و هیچ وقتی برای تو مزاحمت خلق نکرده، به نظر می‌رسد که خانواده این را سرکشی تلقی نکرده. خانواده احساس کرده که ملکه دارد از حق آزادی خود استفاده می‌کند و این حق آزادی را در تو احترام کرده است یا نه خانواده هم گاهی احساس ناراحتی می‌کرده یا ابراز ناراحتی کرده که ملکه داری پا را از گلیم فراتر می‌گذاری؟

ملکه: من در آن حد سرکشی نمی‌کنم که مثلا خانواده‌ام از من زیاد ناراض باشد یا من نظم را در خانواده از بین ببرم. من در آن حد هیچ وقت سرکشی نکردم.

یک کتاب است به نام «استعدادهای نافرمانی». وقتی که من در کاری سرکشی می‌کنم یا خانواده‌ام حس می‌کند که من سرکشی می‌کنم، من داستان آن را روایت می‌کنم که مثلا ما اگر آدم‌های بزرگی را نمی‌داشتیم که در جهان تغییر ایجاد کند، مثلا انسان‌هایی که برق را ساختند، انسان‌هایی که هوش مصنوعی را ساخته، این‌ها معمولا استعدادهایی داشته که با همین سرکشی توانسته که مثلا بروز بدهند. چندین بار کار را انجام داده، نشده، مثلا خانواده‌اش هم از این کار منع کرده؛ اما باز هم ادامه داده، این‌ها بودند که توانستند، در جهان تغییری ایجاد کنند. فکر نکنم که فعلا خانواده‌ام سرکشی مرا به عنوان یک چیزی ضد خود شان یا ضد نظم در خانواده تلقی کنند، بلکه فعلا خانواده‌ام در این قسمت از من حمایت می‌کند.

رویش: در تعبیرات امپاورمنتی باز هم از منطقه‌ی مصئون، از پیله‌ی مصئون در منطقه‌ی ترس  و در منطقه‌ی یادگیری و در منطقه‌ی رشد وارد شدن یک پروسه را دارید که طی می‌کنید. خانواده‌ی تو در این مسیر هیچ‌گاهی مزاحمت نمی‌کند. تو از منطقه‌ی مصئون و از همان پیله‌ی محفوظی که داری بیرون کرده از خانواده، تو را در منطقه‌ی ترس برده و از منطقه‌ی ترس با بسیار مراقبت عبور داده، گفته که ترس نخور، مثلا ملکه پای خود را از دروازه بیرون بگذار، در کوچه هیچ گپی نیست. در آن‌جا چیزهایی را می‌آموزی. مثلا در کوچه نمان، در مکتب برو. مکتب منطقه‌ی یادگیری می‌شود. در منطقه‌ی یادگیری هر روز تو چیزهای تازه می‌گیری، بعد حالا در منطقه‌ای رسیدی که داری آهسته آهسته رشد می‌کنی. خانواده در این مسیر آزادی‌هایت را در حقیقت در مسیر رشد دیده و تو را حمایت کرده. به همین خاطر است که هیچ‌گاهی استفاده‌ی تو از آزادی را هیچ‌گاهی به معنای سرکشی تعبیر نکرده؛ اما سوال من این است که در ذهن خود ملکه به عنوان یک کنش‌گر چطور این سرکشی تلقی شده، مثلا تو احساس کردی که من دارم خودم سرکشی می‌کنم؟

ملکه: بعضی چیزها را که من خواستم با خانواده‌ی خود به اشتراک گذاشتم که مثلا من این چیز را می‌خواهم یا مثلا این جای می‌روم، کمی متوجه شدم که این‌ها با تصمیم من به صورت صدفیصدی راضی نیست، مثلا من سرکشی می‌کنم. این‌جا باعث شده که من حس کنم که مثلا من واقعا سرکشی می‌کنم، ولی من نشان دادم که آدم‌ها وقتی به اندازه‌ای سرکش باشد، می‌تواند خلاق‌تر باشد، می‌تواند دنیای بزرگ‌تری داشته باشد تا تجربه‌های متفاوتی داشته باشد و این خودش تأثیر می‌گذارد روی رفتارم در خانواده و جامعه و در هر جای دیگر.

رویش: با دو تا ملا سر و کاری داری. یک ملا پدرت است و یک ملا زمام‌دار سیاسی کشورت هست. یک ملا برای تو آزادی را در حدی که می‌خواهی، تأمین کرده به عنوان دختر خود گفته که برو ملکه هر چی که می‌خواهی انجام بده، من پشت سرت هستم، یک ملای دیگر آمده، گفته که ملکه حق نداری پایت را از خانه‌ات بیرون بگذاری. این ملاها را وقتی که در یک تناظر، در یک آیینه‌ی رو در رو قرار می‌ دهی، چی حس پیدا می‌کنی؟ تفاوت بین این دو ملا در کجاست؟

ملکه: استاد، من در خانواده با پدرم ارتباط خیلی خوبی دارم. وقتی که خیلی خرد بودم، یک روز از شوخی، برای امتحان گفتم که پدرم ملا است، چون اطرافیانم می‌گفتند که تو دختر ملا هستی یا هم‌چون صفت‌هایی را می‌داد که مثلا این کارها را بکنی، این کارها را باید نکنی، من بدون درنظر داشت همه‌ی چیزهایی که آن‌ها می‌کردند، مثلا من با پدر خود رابطه‌ی خوبی داشتم، یک روز به صورت امتحانی گفتم: «قرار است که من بورسیه بگیرم و به خارج بروم و درس بخوانم.» باز پدرم طرفم خندید، گفت: «تو دختر باش و همان بورسیه را بگیر. » این جمله‌اش واقعا مرا خیلی خوش‌حال کرد. یعنی این‌جا من حس کردم که نگفت مثلا تو مرد باشی و بروی بورسیه را بگیری، فقط گفت که تو دختر باش و همان بورسیه را بگیر.

من با پدرم خیلی راحت هستم. مثلا در آغوش می‌گیرم، حتا بخواهم که رقص کنم، آزادانه پیش‌روی بابایم رقص می‌کنم. اگر ما با پدر احساس امنیت نکنیم، مثلا با کی احساس امنیت داشته باشیم. وقتی این پدر را با این دیدگاه می‌بینم و یک ملای دیگری را که در این روزها می‌گوید که مثلا تو این‌گونه لباس بپوش، بیرون نیا، وقتی این هر دو را در مقایسه می‌گذارم، یعنی مقایسه‌ی زمین تا آسمان است. یکی می‌خواهد که من پیشرفت کنم، یکی سد راه می‌شود و این یک مقایسه‌ای است که واقعا بعضی وقت‌ها آدم را به فکر وا می‌دارد که مثلا من چی کارها کردم که بابایم راضی شد که من بتوانم بورسیه بگیرم، یعنی این را قبول کند که تو برو و بورسیه بگیر، در یک کشور دیگر خیلی دورتر از من برو و درس بخوان. این مرا به این فکر وا می‌دارد که مثلا من چی کاری می‌توانم که این ملایی که امروز راه من را می‌گیرد، من چگونه می‌توانم که از این یک آدمی را بسازم که در قبال دختران و خانم‌ها را حمایت کند.

رویش: همین نقطه‌ی بسیار قشنگی است. اعتماد پدر را که یک ملا هست، جلب کردن در این حد که تو را به عنوان یک انسان، به عنوان دختر، احترام بکند و آزادی تو را حق مشروع تو بداند، احساس کند که تو خودت مالک خود هستی، می‌توانی که از خودت محافظت کنی، دستاورد بسیار بزرگی است. ملای دیگری که در برابرت است، در سطح جامعه هم همین نگرانی را دارد، نگرانی مثل پدر در خوش‌بینانه‌ترین حالتش که ببینید، احساس می‌کنید که اگر دختران و زنان را اجازه دادید که پا از خانه بیرون گذاشتند یا آزادی داشتند، این‌ها خود شان آسیب می‌بینند، جامعه را به آسیب گرفتار می‌کنند، خطر ایجاد می‌کنند…. به همان خاطر است که از سر دل‌سوزی خیلی زیاد سخت‌گیری خیلی زیاد می‌کند. این‌ها هم باید اعتماد پیدا کنند.

در مقام رهبران فردا، در مقام یکی از رهبران فردا، چی کار می‌توانی بکنی که مثلا آن ملای زمام‌دار را هم اعتمادش را جلب کنی و برایش بگویی که زیاد نترس، زیاد هراس نکن. وقتی که من رهبر شدم، این هراس را از ذهن تو دور می‌کنم. برای تو هم یاد می‌دهم که چقدر دختران را دوست داشته باشی و به دختران اعتماد کنی، در جامعه راه بگردی، لبخند دختران، زیبایی دختران و محبت دختران برایت به عنوان یک ارزش، به عنوان یک سرمایه باشد، نه این که از آن‌ها نفرت داشته باشی و ترس داشته باشی. به عنوان یک رهبر فردا، مسوولیت خود را در قبال آن ملای زمام‌دار چی می‌بینی؟

ملکه: ما در رهبری زنانه از روش‌ها و تمرین‌هایی استفاده می‌کنیم که در آن اصلا جنگ نیست، در آن کلمه‌ی زد و خورد اصلا ذکر نمی‌شود. اصلا ما با اسلحه نمی‌جنگیم که نفر را راضی کنیم. وقتی می‌شود که ما با یک گفت‌وگو، با یک عمل ساده، با یک تصمیم ساده، بتوانیم یک مسأله را حل کنیم، چرا ما آن را به دعوا و جنجال بکشیم؟

من یک روز در سرک راه می‌رفتم، حجابم درست‌حسابی بود، مثلا لباسم دراز بود، چادرم درست‌حسابی بود. یک موتر امر به معروف ایستاده کرد، طرفم نگاه کرد. با خنده گفت: «این چی قسم حجاب است که تو کردی؟» من یک بار طرف حجابم نگاه کردم، با خود گفتم که حجابم درست است. بعد گفت که دیگر درست‌حسابی حجاب کنی. در این‌جا مثلا می‌شد که من بگویم که حجاب من درست است، من هیچ کم و کاستی‌ای ندارم. فقط گفتم: «باشه چشم». از این نکته‌ی کوچک شروع می‌شود، مثلا با گفت‌وگو حل کن، نشان بده که مثلا تو وقتی که وارد جامعه شدی، تو می‌توانی یک نفر دیگر را آگاه کنی، یک نفر می‌تواند، یک نفر دیگر را آگاه کند و آهسته آهسته یک دنیایی ساخته می‌شود که هرکس در آن‌جا نقش و سهم خود را دارد و هیچ‌کسی نمی‌تواند آن‌جا مضر واقع شود که مثلا من از آن تردید داشته باشم یا ما از او بترسیم که این شخص اگر وارد جامعه شد، حتما جامعه به سوی یک بدبختی می‌رود. ما قدم‌هایی را بر می‌داریم که مفید است. قدم‌هایی که ما را کمک می‌کند که این زندگی را برای آن ملای ناخواه نشان بدهیم که زیبا است با مشارکت خانم‌ها و دختران.

رویش: هیچ وقت شده که از سخت‌گیری آن ملا(ملای زمام‌دار) در مقایسه با آن ملای دیگر که پدرت در درون خانه است، دچار نفرت شوی؟ واقعا احساس تلخ نفرت در کامت پدید بیاید؟

ملکه: در اوایلی که طالبان آمدند و جمهوری اسلامی تبدیل به امارت اسلامی شد، من تا یک هفته از خانه بیرون نمی‌شدم. یک ترسی داشتم، آوازه‌/ شایعه‌ی مردم هم بود، خودم هم می‌ترسیدم. حتا صدای موترسایکل را که من می‌شنیدم- این‌قدر فهمیده بودم که مثلا عساکر طالبان بیشترین شان از موترسایکل استفاده می‌کنند- از روی حویلی هم می‌بودم، در داخل خانه می‌آمدم. من حتا به آن حد ترس داشتم و حس تنفر هم داشتم. حس می‌کردم که این‌ها حقوق ما را تلف کردند. مثلا این‌ها ظلم می‌کنند، ولی بعد از آن که ما با درس‌های امپاورمنت آشنا شدیم، فهمیدیم که نه ما نباید از هم‌چون آدم‌هایی بترسیم. چون هیچ آدمی در ذات خود بد نیست، بلکه هر انسان دریایی است، در عمقش همیشه مرواردی است که می‌تابد.

من طالبان را خودم پیش خودم تحلیل کردم که این‌ها فقط راه درس‌خواندن ما را گرفته، این که ما به وظایف/کارهای خود نرویم، این‌ها راه ما را گرفته، ولی ما می‌توانیم به گونه‌ی دیگر وارد جامعه شویم. مثلا ما فعالیت‌هایی را آغاز کردیم. این‌ها کلا خودش نشان می‌دهد که ما می‌خواهیم جامعه‌ای را بسازیم که هم می‌تواند مردان در آن فعالیت داشته باشند و هم می‌تواند زنان.

رویش: حالا امپاورمنت شما را با دو مفهومی از خطر شما را آشنا کرده، یک مفهوم مثلا خطر نزدیک است که ترس است. شما را کمک کرده که نترسید، به خاطر این که خطر نزدیکی وجود ندارد. طالبان حالا فعلا دفعتا سر راه شما ایستاد نیستند. شما را از کاری منع نکرده، دفعتا کدام خطری برای شما ایجاد نکرده، ولی یک خطری از دور است که بیشتر با مفهوم بیم دیده می‌شود. شما باید از دور چیزهایی را ببینید که موجودیت طالبان یا این ملای زمام‌دار ممکن است که سر راه شما بیاورند. این بیم شما از چی است؟ در دراز مدت از چی چیزی هراسان هستید که ممکن است….

ملکه: طالبان برای ما خطر نزدیک گفته نمی‌شود که مثلا ما ترس این را داشته باشیم که مثلا همین لحظه که من در این‌جا هستم، طالب نمی‌آید که جلو من را بگیرد که تو چرا در این مبحث اشتراک کردی. با کی گپ می‌زنی، چی معلومات را تو به اشتراک می‌گذاری، این تهدید نزدیک برای ما نیست، یک تهدید خیلی دور است که ما اگر بخواهیم این تهدید را آهسته آهسته به سمت و سوی مثبت‌نگری سوق بدهیم.

رویش: چی مثلا، یعنی در درازمدت چی چیزی است که از ادامه‌ی حاکمیت کنونی، حاکمیت طالبان، شما را دچار بیم می‌سازد؟

ملکه: بیم و نگرانی ما از این است که ما تا چند سال دیگر، مثلا تا یک سال، دو سال، ده سال یا پانزده سال، در این تاریکی به سر ببریم. مثلا دختران خیلی زیادی است که برای فعلا حتا از این ابتدایی‌ترین درس‌هایش که ما می‌توانیم به روش‌های مختلف برای خود ایجاد کنیم، آن را ندارد. یعنی تا چند سال دیگر می‌تواند این وضعیت ادامه داشته باشد. بیم ما از این قسمت است که تا کی مثلا ما این جهل را امتحان کنیم، این نادانی را امتحان کنیم و خود این نادانی و عقب‌ماندگی در دختران باعث پس‌رفت آن‌ها می‌شود.

رویش: از امپاورمنت بگو. امپاورمنت در این پروسه‌ها، در این تمرین‌ها و تجربه‌هایی که داری، چقدر اثرات مثبت بر تو گذاشته؟ دنیایت را چقدر بازآفرینی کرده و تمرین و مهارت جدیدتر را در اختیارت قرار داده؟

ملکه: استاد، یک مثال است که وقتی یک چیزی روی ما خیلی تأثیر گذاشته باشد یا مفید واقع شده باشد، می‌گوییم که «از امپاورمنت یا از همان چیز هیچ نگو دیگه» حالا اگر من بگویم که از امپاورمنت هیچ نگو، یعنی همان مفهوم را می‌رساند که واقعا امپاورمنت بود که من یک نگاه تازه نسبت به زندگی داشتم و نسبت به خودم داشتم. روز اولی که من در امپاورمنت حضور پیدا کردم، ما در آن‌جا در مکتب بودیم، درس‌های امپاورمنت واقعا برایم ناآشنا بود، ولی برایم جذاب بود. روز اولی که ما در چوکی‌ها نشسته بودیم، آدم‌های خیلی زیادی در اطرافم بودند که اشتیاق و شوق داشتند. از یگان تای شان می‌شنیدم که می‌گفت: روزهایی که امپاورمنت است، ما صبح زود بیدار می‌شویم. خیلی با شوق طرف درس می‌آییم. با خود گفتم که من چند روز در این درس می‌نشینم که درس امپاورمنت چی است. بعد روی خود کلمه‌ی «امپاورمنت» دقت کردم. گفتم که امپاورمنت یعنی «توان‌مندسازی». بعد درس‌های که خود تان دادید که مثلا امپاورمنت توان‌مندسازی و رشددادن ظرفیت‌ها، آهسته آهسته با امپاورمنت آشنا شدم.

روز اولی که من در امپاورمنت گپ زدم، من هیچ وقت آن روز را از یادم نمی‌رود. من واقعا وقتی که پیش اسکرین قرار گرفتم، استاد خودت بودی، من باخودت گپ می‌زدم. من اولین باری که از پشت یک اسکرین با یک استادی که واقعا سطح علمی‌اش بالا است، قرار دارم و وقتی من شروع به گپ‌زدن کردم، احساس کردم که من خیلی ضعیف هستم و این که من خیلی نیاز دارم که کار کنم. من چون که در زمانی که تازه امارت آمده بود، یک سال خیلی زندگی سختی را داشتم، تأثیرات آن بالایم مانده بود، به همان خاطر من در جریان آن یک سال اصلا خیلی کم در خانه گپ می‌زدم، خیلی کم. به خاطر آن حس می‌کردم که عضلات رویم در کل فلج شده‌است.

من آن روزی که برای بار اول گپ زدم، خیلی برایم خاطره‌انگیز است و یک چیز زیبایی که آن‌جا بود، من متوجه شدم که شما شاید این حس را گرفته باشی که این شخص یک دوران سختی را گذرانده است، حالا آمده این‌جا گپ می‌زند، پیش از گپ‌های من شما این را فهمیدید، ولی شما این حس را به من دادید که من می‌توانم بعضی وقت‌ها ضعیف باشم، من می‌توانم که اشتباه کنم، من می‌توانم که بدترین خودم باشم، ولی باز هم ادامه بدهم تا بهترین خود را کشف کنم.

یک چیز دیگری که من در امپاورمنت آشنا شدم، واژه‌ی «خود» است. ما آن روزی که آن درس را خواندیم که مثلا شما یاد دادید که یک چیزی در تمام هستی یک فردی هست، در یک مکان مشخص، در یک جایی، در یک زمانی، به اسم خود، خود انسان و این خود تشکیل شده و ترکیب شده از دو چیز واقعیت و آیدیال ما است. من این‌ها را برای خود هم تمرینی کار کردم. استاد شما که ما را رهنمایی کردید که کلمه‌ی خود را بگیر و برای خود تحلیل کن، بسنج و معنا پیدا کن.

من اولین بار نوشتم مثلا «خود» بعد از آن صفحه‌بندی کردم، مثلا باقیه. من تمرین‌هایی که کردم، مثلا من دختری هستم با این سن، دختری هستم با داشتن همین امکانات و داشتن همین خانواده، من این دختر هستم. من همین واقعیت را پذیرفتم و بعد در ورق دیگر آیدیالم را نوشتم. چیزی که قرار است که در من در زمان دیگر و مکان دیگر باشم و چیزهایی را که داشته باشم. این تمرین هم خیلی برایم اثرگذار بود. خیلی تأثیر گذاشت و خیلی زیبا بود.

تمرین دیگری که از امپاورمنت گرفتم، گفته بودید که ما به شکل زندگی دقت کنیم. مثلا من قبلا طوری بودم که وقتی 40 دقیقه تا کورس یا مکتب می‌رفتم، این‌گونه حس می‌کردم که این برایم ورزش است. هم ورزش است و هم کورس رفتن است و من با یک تیر دو نشان را می‌زنم، ولی بعد از آن که شما گفتید که ما باید به شکل زندگی کردن خود دقت کنیم، من خودم دقت کردم، گفتم این ورزش نمی‌شود. من باید برای خودم ورزش تعیین کنم. ساعت و مکان برای ورزش تعیین کنم که من باید چی وقت ورزش کنم. این 40 دقیقه‌ای که من پیاده‌روی می‌کنم، این هدفش این است که تو در مکتب یا کورس برسی، هدف من این‌جا ورزش کردن نیست.

یک تمرین دیگر که برای ما گفته بودید که ما می‌توانیم نان را این‌گونه راحت‌تر بخوریم، این‌گونه سخت‌تر بخوریم. من به این فکر کردم که مثلا خیلی کارها است که ما همین‌گونه می‌توانیم که خیلی ساده انجام بدهیم، بدون واردکردن کدام فشاری، فقط لازم است که ما باید دقت کنیم به شکلی که انجام می‌دهیم و نگاه خود را نسبت به آن بسنجیم.

رویش: حالا به جنبه‌های عملی کاری که در امپاورمنت داشتید، برویم. در امپاورمنت شما گروه‌سازی می‌کنید. چند نفر در گروه تان هست؟ کدام گروه را اول ساختید؟ این گروه را که از اول ساختید تا آخر حفظ کردید یا نه گروه تان متحول شد، شکست و گروه دیگر ساختید؟

ملکه: این‌گونه ما وقتی که روزها جمع می‌شویم، اولین چیزی که ما بین خود ما (9 یا 10 نفری که در کانون سوادهستیم) بیان می‌کنیم که ما واقعا خیلی قوی بودیم که تا این قسمت را ادامه دادیم. ما خیلی از خود مایه و انرژی گذاشتیم که تا به این قسمت رسیدیم. ما اولین روزهایی که گروپ‌سازی می‌کردیم ما کلسترایجوکیشن را نداشتیم. درس بند شده بود و طالبان نمی‌گذاشتند که هیچ مضامینی بغیر از مضامین درسی تدریس شود، کلستر ایجوکیشن هم نبود، ولی باز هم ما با صالحه، حمیده و اعضای تیم ما که خیلی زیاد هستند، ما هماهنگی کردیم، در خانه‌ی صالحه جمع شدیم و گفتیم که ما این درس‌های امپاورمنت را خواندیم برای چی. برای این که روی صفحه‌ی گوشی‌ ما بماند و بعد در همان کتاب‌چه‌ی ما بماند و فقط بعضی وقت با خود فکر کنیم که آری ما رفتیم و یک درس آنلاین را خواندیم و تیر شدیم. نمی‌شود که ما از این درس‌ها با این زیبایی ما به سادگی و راحتی بگذریم.

ما اولین گروهی که ساختیم به نام Peace birds یا پرندگان صلح بود که ما این گروپ را ساختیم. پنج نفر بودیم. در این گروپ 4 نفر ما قبلا دوست بودیم، ما در مکتب هم‌صنفی بودیم. ما نفرهایی که انتخاب کردیم نظر به این بود که مثلا ما بیشتر نقطه‌های مشترک داشته باشیم. بعد ما فعالیت‌های خود را در کوچه و بیرون آغاز کردیم. مثلا ما گل خریدیم، ککاو خریدیم، شیرینی خریدیم. رفتیم در کوچه‌ها یک پیامی را برای یک دکان‌دار، برای یک بچه، برای یک دختر می‌رساندیم و یک گل را تقدیم می‌کردیم. مثلا می‌گفتیم که این از طرف ما است برای بازی صلح.

اول ما به مردهایی که سن‌های شان خیلی بالا بود، گل می‌دادیم. این‌گونه برای شان خیلی عجیب معلوم می‌شد. می‌گفتند که این گل را برای چی دادید، چرا. واکنش آن‌ها خشن نبود، فقط تعجب‌برانگیز بود که چرا شما می‌دهید. ما فقط می‌گفتیم که ما این کارها را به خاطر تأمین صلح می‌کنیم. به خاطری یک لبخندی که تو زدی، همین برای ما ارزش دارد. ما به یک لبخند آدم‌های چهار اطراف خود اهمیت می‌دهیم. به خاطر همان است که ما این فعالیت‌ها را انجام می‌دهیم.

ما فعالیت دیگری که داشتیم، برای کتاب‌های داستان می‌خریدیم و برای خردسالان و مادران یا خواهران شان تقدیم می‌کردیم و می‌گفتیم که تو این کتاب را برای فامیل و کودکانی که در خانه است، بخوان. این قسمی بود که هم برای خود آن شخص خوب بود و هم برای جامعه خوب بود و هم رابطه‌ی همان فرد را با همان کودک خانواده نزدیک‌تر می‌ساخت.

بعد ما از 5 نفر آمدیم و دو گروه یک‌جای شدیم، گروه Shine و Peace birds یک جای شدیم و کانون سواد را ایجاد کردیم. ما بعد از این که یک‌جای شدیم، فعالیت‌های اول ما کلاس ایجاد کردیم. ما کلاس سواد آموزی، انگلیسی و هنر رسامی داشتیم که ما این کلاس‌ها را نظر به این که هر کدام ما چی توانایی داریم، انتخاب کردیم. مثلا یک عضو گروه ما به نام شکیبا غلامی است که در رسامی خیلی خوب است. ایشان را استاد رسامی انتخاب کردیم و من و چند تا از اعضای گروه ما در بخش انگلیسی خیلی خوب هستیم، کلاس‌های انگلیسی ایجاد کردیم و بخش سوادآموزی را هم پیش می‌بریم. بعد از آن که ما کانون سواد را ایجاد کردیم، ما فعالیت‌های خیلی زیادی را داشتیم. مثلا مناسبت‌های روز معلم را تجلیل کردیم، روز جهانی غذا را تجلیل کردیم، روز جهانی صلح را تجلیل کردیم و در همین اواخر بود که ما روز جهانی غذا را تجلیل کردیم. خیلی خاطره‌های نابی از آن روز دارم. مثلا ما در آن‌جا تقسیم اوقات غذایی را معرفی کردیم. گفتیم که مثلا در یک هفته باید چی غذاهایی را استفاده کنید. کدام غذا را با کدام غذای دیگر استفاده کنید که مفیدتر واقع شود. در آن بین، آن روز زیباترین روز من هم بود، چون روز تولد من هم بود.

یکی از شاگردان برایم خیلی عجیب بود. مثلا آن روز خیلی خوش‌حال بود. او خودش آش سبزی یا آش ایرانی پخته کرده بود. تزئینش خیلی قشنگ بود و حسی که داشت. آن روز طرفش نگاه کردم و گفتم: ذلیخا واقعا انگار که زیباترین روز زندگی‌اش است. من پرسان کردم که ذلیخا تو امروز خیلی خوش‌حالی. گفت: استاد، واقعا از شما خیلی تشکری می‌کنم که هم‌چون برنامه‌هایی دارید. او خودش دختر است. یک‌جای دور زندگی می‌کرده، دسترسی به تحصیل و آموزش نداشته، ولی فعلا آمده و سواد حیاتی می‌خواند. گفت من همیشه یکی از آرزوهایم این بود که در مسابقه‌ی آشپزی شرکت کنم. چون آشپزی را خیلی دوست دارم که با عشق انجام بدهم. خیلی دوست دارم، آرزویم بود. شما یکی از آرزوهایم را برآورده کردید. آن‌جا من خودم چنان خوش‌حال شدم، گفتم ما آدم‌هایی هستیم که برعلاوه‌ی آرزوهای خود که برای تحقق آرزوهای خود می‌جنگیم، آرزوی یک نفر دیگر را برآورده کردیم.

رویش: در حقیقت یک بخشی از همان معنای زندگی که شما در کتاب ویکتور فرانکل هم می‌خوانید، انسان در جستجوی معنا، شما معنا برای زندگی خود معنا پیدا کردید، شما برای دیگری هم معنا خلق می‌کنید. شما در کانون سواد شما چند نفر دانش‌آموز دارید؟

ملکه: در زمستان معمولا شاگردان ما زیاد می‌شود، چون دخترانی هستند که از مکتب هم خلاص می‌شوند، برای آمادگی، برای این که مثلا بهتر شوند، می‌آیند و اشتراک می‌کنند، تقریبا به دو و نیم صد تا سه صد نفر می‌رسند. برای فعلا ما 150 نفر یا بیشتر از آن شاگرد داریم. البته ناگفته نماند که اولین شاگردان ما مادران خود ما بودند. ما از مادران خود ما شروع کردیم. آن‌ها را آوردیم، گفتیم که شما بیایید، درس بخوانید. این‌طور فایده دارد، این‌طور نفع می‌رساند. این‌ها را گفتیم که حالا ما شاگردان را به سنن مختلف، حالا ما شاگردانی داریم که 72 ساله هستند، شاگردانی داریم که 13 یا 14 ساله هستند(دختران)، این‌ها در رده‌های مختلف سنی آمدند و درس می‌خوانند.

رویش: از شاگردان خود فیس هم می‌گیرید یا نه به شکل رایگان برای شان درس می‌دهید؟

ملکه: نه، ما فیس نمی‌گیریم و رایگان درس می‌دهیم. در ابتدا در کل رایگان بود، ولی بعد از آن به خاطری که بعضی از شاگردان غیرحاضری می‌کردند، ما خواستیم که یک قانون وضع کنیم که حداقل غیرحاضری آن‌ها کمتر شوند. نمی‌شود که ما با آن‌ها جدی گپ بزنیم که شما نیایید، غیرحاضری می‌شوید. باید درک کنیم که او به عنوان یک زن تنها از این که بیاید و در این‌جا درس بخواند، خیلی مسوولیت‌های دیگر دارد که نباید از آن‌ها بماند یا این‌گونه نشود که خانواده‌اش او را تحقیر کند که تو به خاطری که رفتی و در این سن درس می‌خوانی، این کارت مانده، یعنی در این‌جا نتوانستی که برسی. ما گفتیم که یک قانون ایجاد کنیم، بعد از آن ما یک چیز خیلی ناچیز را ماهانه جمع می‌کنیم، بعد در آخر ماه که امتحان می‌گیریم، ما برای خود شان تقدیرنامه جور می‌کنیم، کتابچه می‌گیریم، قلم می‌گیریم، جملات را روی صفحات کتاب‌چه نوشته می‌کنیم و تقدیم می‌کنیم.

رویش: برنامه‌ی رهبران فردا یکی این است که شما در یک برنامه‌ی استراتیژیک 10 ساله، 10 سال بعد شما یک جشن بزرگی را در بندامیر برگزار بکنید و حداقل از 10000 انسان بسیار بزرگ از سراسر دنیا در بندامیر پذیرایی کنید. فکر می‌کنید که یک طرح بسیار خیالی، یک طرح بسیار ناشد است یا یک رویای قابل تحقق است، با توجه به درس‌هایی که در امپاورمنت خواندید؟

ملکه: استاد این یک رویای ما است. برای فعلا این برای ما یک رویا است که یک روز ما بتوانیم شاگردان کل کلستر و آدم‌هایی را که فعلا ما به صورت آنلاین با آن‌ها در ارتباط هستیم، در بندامیر که واقعا زیبا است، در آن‌جا جمع کنیم و این رویا رویایی است که قابل تحقق است. چون هم عاقلانه است، هم قابل اجرا است. مثلا ما داشتیم، مثلا چند ماه قبل ما در کابل رفتیم. ما یک اجتماع داشتیم، از هر کلستر 5، 6 الی 7 نفر می‌رفتیم و در آن‌جا تجمع می‌کردیم و از تجربه‌ها و دانستنی‌های خود گپ می‌زدیم و قصه‌های یک‌دیگر خود را می‌شنیدیم. قبل از این که ما برویم، می‌گفتیم که ما باید یک روز در مکتب بامیکا برویم، ما باید در بامیان برویم. خیلی خوب می‌شود که ما تجربه‌های خود را به اشتراک بگذاریم و این که همه‌ی ما از 24 ولایت بسیج شدیم، ما چند ولایت که بسیج شدیم، برای یک هدف مشترک که صلح خواستن است، این چی حسی را دارد. وقتی که ما یک‌دیگر خود را از نزدیک می‌بینیم و این رویا هم به نظر من قابل تحقق است و انشاالله یک روز ما تجمع می‌کنیم، جمع می‌شویم و از این روزها ….

رویش: نحوه‌ی صحبتی که می‌کنی یک نوع تردیدی در تو نشان می‌دهد. ده سال بعد یعنی سال 2035م. خیلی زمان زیادی است. تا ده سال را ملکه ممکن است که 20 ساله هست، 30 ساله می‌شود. ده سال شما در کانون سواد کار می‌کنید. کلسترهای شما کار می‌کند. شاگردان دیگر شما کار می‌کنند. تا ده سال بسیار چیزهایی در جهان تان اتفاق می‌افتد. امپاورمنت هم شما را در یک برنامه‌ی استراتیژیک می‌گوید که وقتی که هدف داشته باشید و هدف تان را در قالب یک برنامه‌ی استراتیژیک دنبال کنید، دلیلی ندارد که شما بگویید نمی‌شود. چرا نمی‌شود؟ نشانه‌های تردید در تو از چی است؟ به عنوان یکی از رهبران فردا اگر تو دچار تردید باشی که بگویی که «امیدوار هستم که شود، شاید شود، شاید نشود، ولی می‌شود، امیدوار هستم که شود» فکر می‌کنی که دیگران چقدر از تو انرژی می‌گیرند؟

ملکه: بعضی وقت که نگران می‌شوم، مثلا می‌گویم که شاید ما در مکان‌های مختلف پراکنده شویم. جاهای دیگر برویم، مثلا در خارج برای درس برویم، ولی یک چیزی است که مرا امیدوار می‌سازد این است که ما رهبران فردا هستیم، ما با نگاه رهبری زنانه پیش می‌رویم. شاید ما در رشته‌های مختلف درس بخوانیم، شاید در مکان‌های مختلف باشیم، ولی ما این فعالیت خود را ادامه می‌دهیم. ما با روش‌های مختلف، در جاهای مختلف، ما این فعالیت را ادامه می‌دهیم. ما با رهبری زنانه و با این نگرش زندگی می‌کنیم. با همین نگرش کار می‌کنیم و فعالیت خود را ادامه می‌دهیم.

رویش: دیگر رهبران فردا، یک جمع زیاد شان که این طرح را دیزاین کردند، می‌گویند که ما این برنامه را عملی می‌سازیم، بدون شک ما در سال 2035م. از 10000 نفر در بامیان در بندامیر پذیرایی می‌کنیم. برای این کار می‌کنیم. ملکه در تردید است، به عنوان یکی از رهبران فردا، بیست و دومین رهبر در حلقه‌ی رهبران فردا. چرا؟

ملکه: من حالا بگویم که تردید ندارم که دارم تا جایی را می‌گویم که شود یا نشود. این سخنان را ابراز کنند یا نکنند، ولی ما تا 2035م خیلی وقت داریم. ما همین روزها، همین سال‌ها، همین سال‌ها که قرار است بگذارد، ما برای این رویا و هدفی که قرار است که شود ما کار می‌کنیم.

رویش: کار می‌کنید، درست است، ولی چرا باید در تردید باشی؟ مثلی که مثلا درس می‌خوانی، می‌گویی که 12 سال بعد از آن‌جا فارغ می‌شوم. مثلا می‌گویی که من کار می‌کنم، در حلقه‌ی رهبران فردا و ده سال بعد از 10000 نفر در بندامیر پذیرایی می‌کنیم. بزرگ‌ترین جشن رهبران فردا را در بندامیر می‌گیریم. چرا باید در تردید باشی؟ تو در کانون سواد کار می‌کنی، دیگر رفیقانت در کهکشان، در ده‌ها گروه‌ دیگر کار می‌کنند، حداقل 50000 تا 100000 زن و دختر را شما در سرتاسر افغانستان شما پرورش می‌دهید. جهان را با ایده‌های تان آشنا می‌سازید. برگزاری یک جشن بسیار ساده، جشن خوشی در بامیان، در بندامیر، یک کار بسیار سختی است که شما باید تردید داشته باشید؟

ملکه: زندگی است، واقعیت است. بعضی وقت‌ها ما می‌توانیم با مشکلاتی بر بخوریم، سختی‌هایی بیاید و یا هم تردیدی را داشته باشیم. این‌ها هست و ما باید این‌ها را بپذیریم و من پذیرفتم. تردیدهایی هم در این قسمت وجود دارد، ولی امیدوار هستم، باور دارم که این امکان دارد.

رویش: خیلی خوب. ملکه جان، اگر خواسته باشی که از موقفی که فعلا داری، برای دختران و زنانی که در افغانستان هستند، یک پیام امیدبخش بدهی، چی می‌گویی؟

ملکه: یک پیام را که می‌خواهم بدهم، این است که ما باید برای جامعه‌ای کار کنیم که دختر نه، خانم نه، بلکه هر انسان با قدم‌های استوار، با امید، با امنیت، از سرک‌ها و کوچه‌ها بگذرد. مثلا وقتی دختر یا خانمی در یک سرک راه می‌رود، احساس امنیت داشته باشد، احساس زیبایی بکند. احساس این را داشته باشد که زندگی چقدر زیبا است و چقدر ما می‌توانیم برای هم‌دیگر امید باشیم. پیام من این است که بیایید دست به دست هم بدهیم و برای همین روز، برای همین شرایط کار کنیم و زندگی را برای هم‌دیگر زیباتر بسازیم، آسان‌تر بسازیم.

رویش: ملکه جان، تشکر می‌کنیم از اشتراکت در این بحث و در این که قصه‌های زندگی خود را با ما، با دختران دیگر به اشتراک گذاشتی. امیدوار هستم که روزهای به مراتب شادتر و پر از دستاوردی را در پیش‌رو داشته باشید. در سایه‌ی رهبری و الگوی رهبری شما دختران در افغانستان، در سراسر جهان بتوانند زندگی به مراتب شادتر و خوب‌تری را تجربه کنند.

ملکه: خیلی تشکر استاد از شما که مرا در این جلسه دعوت کردید و این فرصت را دادید که از جمع رهبران فردا باشم و من به عنوان یک پیام آخر برای تمام کسانی که مرا از طریق این اسکرین می‌بینند، پیامی را دارم و پیامم این است که بیایید عشق و محبت را در دل هم‌دیگر بکاریم، بیایید امیدی برای هم‌دیگر باشیم، بیایید هم‌دیگر را بدون در نظر داشت کدام انتظاری دوست داشته باشیم.

رویش: تشکر ملکه جان!

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000