پنج سال محرومیت، یک عمر حسرت؛ از رویای دادستانی تا زندان خاموشِ خانه‌

مهناز به ترکیه رفت و چهار سال است که در آن‌جا، در رشته‌ی پزشکی درس می‌خواند. هانیه هم‌صنفی دیگر حمیرا که امروز در کشور چین درس می‌خواند از دخترانی است که با آمدن طالبان در ۱۵ آگست ۲۰۲۱، صنف دوازدهم را تمام کرده بود؛ اما حمیرا که در وقت «بازگشت طالبان به قدرت» دانش‌آموز صنف یازدهم مکتب بود، نتوانست به آرزوی خود برسد.

حمیرا یکی از میلیون‌ها دختری‌ست که در پنج سال گذشته، هم‌زمان با بسته‌شدن دروازه‌های مکتب و دانشگاه، نه‌تنها از آموزش، بلکه از ابتدایی‌ترین حقوق انسانی و فردی خود محروم شده است. زندگی او، مانند زندگی میلیون‌ها دختر دیگر در افغانستان، به طور ناگهانی و خشونت‌بار از مسیر طبیعی خود خارج شد؛ مسیری که می‌توانست به دانشگاه، به کار، به استقلال و به آینده‌ی روشن ختم شود؛ اما حالا به یک بن‌بست تاریک و نفس‌گیر رسیده است.

برای نسلی از دختران، این پنج سال به معنای توقف کامل زندگی است. پنج سال زندگی، پنج سال جوانی، پنج سال انگیزه، امید، برنامه و تلاش؛ این سال‌ها، سال‌های شکل‌گیری هویت، آرزو، مهارت و آینده است. وقتی این سال‌ها از یک انسان گرفته شود، در واقع بخشی از زندگی او برای همیشه از بین رفته است.

در افغانستان امروز، محرومیت دختران از آموزش تنها یک تصمیم سیاسی یا ایدیولوژیک نیست؛ بلکه یک بحران عمیق انسانی است که تاثیرهای آن برای دهه‌ها باقی خواهد ماند. این محرومیت، نه‌تنها یک فرد را، بلکه کل جامعه را عقب می‌برد. وقتی نیمی از جامعه از آموزش، کار و مشارکت محروم می‌شود، در واقع آینده‌ی یک کشور به گروگان گرفته می‌‌شود.

در گفت‌وگو با حمیرای ۲۲ساله، وقتی از او می‌پرسم که زندگی در سایه‌ی طالبان برایش چه معنایی دارد، پاسخ او نه یک تحلیل سیاسی، بلکه یک روایت زنده از درد، محرومیت و فروپاشی تدریجی امید است.

او این‌گونه به توصیف زندگی‌‌اش در نزدیک به پنج سال گذشته می‌پردازد:

«پیش از آمدن طالبان زندگی ما دختران هر روز رنگ تازه‌ای به خود می‌گرفت. دختران همگام و همراه با پسران، از ملاآذان صبح که بیدار می‌شدند تا ساعت هفت و هشت شام یک‌سره مصروف درس و رفتن به مکتب و مرکزهای آموزشی بودند. در مرکزهای آموزشی‌ای که آمادگی کانکور درس می‌دادند، به آسانی جای یافت نمی‌شد که می‌نشستیم. به خوبی به یاد می‌آورم که در مرکز آموزشی‌ای که مضمون‌های ساینسی مکتب را می‌خواندیم، گاهی اگر دیرتر می‌رسیدیم، باید  یکی دو ساعت سرپا ایستاد می‌شدیم و از درس‌ها یادداشت‌برداری می‌کردیم. خیلی هیجان‌انگیز و پرشور بود زندگی. دختران همه برای آینده‌ی خود تلاش می‌کردند. رقابت بر سر چوکی‌های دانشگاه خیلی شدید بود، با وجود تمام کاستی‌ها و نابرابری‌هایی که در افغانستان وجود داشت؛ اما با آمدن طالبان زندگی ما به طور وحشتناکی واژگون شد.

هر روز که از عمر و حضور طالبان در افغانستان می گذشت، ما زنان و دختران هم با یک محدودیت تازه روبه‌رو می‌شدیم و جوش و خروشی که در زندگی ایجاد کرده بودیم، کم‌تر و کم‌تر می‌شد، تا این که مکتب به روی ما بسته شد و سپس دانشگاه‌ها را هم قفل زدند.

من دانش‌آموز صنف یازدهم مکتب بودم و دیگر نتوانستم درس بخوانم.

با گذشت هر روز و تا کنون زندگی ما شده است، زندان نمناک و نموری که فقط نفس‌کشیدن سهم ما است و گاهی که به زندگی فکر می‌کنم، نفسم هم خوب کار نمی‌کند.

بسیار می‌خواستم که به تحصیلم ادامه بدهم و رفتن به یک کشور بیرونی برای ادامه‌ی تحصیل یکی از خواست‌ها و برنامه‌هایم بود. برای همین من وقتی صنف یازدهم بودم، یک بار و یک دور آمادگی کانکور را تکمیل کرده بودم. در آموزن‌های تمثیلی کانکور در مرکزهای آموزشی، با کسانی که صنف دوازدهم بودند و آمادگی کانکور می‌خواندند رقابت می‌کردم.

در یادگیری انگلیسی همیشه از هم‌صنفی‌هایم پیشتاز بودم. همه‌ی آن تلاش‌ها به خاطر این بود که وقتی از مکتب فارغ می‌شوم دیگر مانعی در برابرم برای رسیدن به یک دانشگاه خوب در یک کشور دیگر قرار نگیرد. من واقعن این را می‌خواستم. می‌خواستم اگر در کشورهای اروپایی، امریکا و کانادا رفته نتوانم در کشورهای آسیایی بروم و در رشته‌ی حقوق تحصیل کنم. خیلی دوست داشتم که دادستان شوم. هنوز حس می‌کنم و همان آرزو در دلم زنده است؛ اما می‌بینیم که با گذشت هر روز  فرصتش از دستم می‌رود و من فقط خاموشانه نگاه می‌کنم و حسرت می‌خورم.

مهناز و هانیه دو نفر از هم‌صنفی‌هایم در کلاس انگلیسی بودند. وقتی طالبان آمدند آن‌ها صنف دوازدهم را تمام کرده بودند و فقط منتظر بودند که آزمون کانکور را سپری کنند؛ اما دیگر برای دختران آزمون کانکور برگزار نشد؛ اما آن‌ها متوقف نشدند و برای بورسیه‌های خارجی تلاش کردند. مهناز در بورسیه‌ی ترکیه کامیاب شد و حال چهارسال است که در ترکیه در رشته‌ی پزشکی درس می‌خواند. او اول به پاکستان رفت و از آن‌جا به ترکیه.

هانیه بورسیه‌ی کشور چین را گرفت و حالا در چین درس می‌خواند. مشکل من این بود که نتوانستم سند صنف دوازدهم و مکتب خود را بگیرم. اگر من هم در مکتب با مهناز و هانیه هم‌صنفی می‌بودم می‌توانستم برای بورسیه‌ها اقدام کنم و از افغانستان بروم و در خارج درس بخوانم. یک سال مانده به پایان مکتب، از ادامه‌ی تحصیل محروم شدم و در افغانستان ماندم.

من نمی‌توانم این همه محرومیت و بیچارگی خودم و تمام دخترانی که در افغانستان گیر مانده‌ایم و به وضعیت خود تاسف می‌خوریم، بدون درد و اشک هضم کنم. این زندگی که هر لحظه‌اش با بغض و اندوه در گلوی من گیر می‌کند، فرجام کشنده و وحشتناکی خواهد داشت که همه‌ی ما می‌دانیم هزاران دختر از بد روزگار خودکشی کرده‌اند.»

روایت حمیرا، فقط داستان یک فرد نیست؛ این صدای یک نسل است. نسلی که در آستانه‌ی پرواز، زمین‌گیر شدند. نسلی که به جای رقابت برای آینده، مجبور شد برای زنده‌ماندن با ناامیدی بجنگند.

آن‌چه در این روایت تکان‌دهنده است، فقط محرومیت از مکتب نیست؛ بلکه «فرسایش تدریجی امید» است. حمیرا از لحظه‌ای حرف می‌زند که زندگی از «هیجان و رقابت» به «زندان نمناک خانه» تبدیل شد. این تغییر، تنها در سطح بیرونی رخ نداده، بلکه در درون انسان‌ها نیز اتفاق افتاده است؛ جایی که انگیزه، امید و باور به آینده آرام‌آرام خاموش می‌شود.

در پنج سال گذشته، میلیون‌ها دختر در افغانستان دقیق همین مسیر را طی کرده‌اند. برخی توانسته‌اند کشور را ترک کنند و به تحصیل ادامه دهند؛ اما بسیاری دیگر، مانند حمیرا، در یک بن‌بست گرفتار شده‌اند. این تفاوت سرنوشت، خود به یک زخم تازه تبدیل شده است: دیدن این‌که دیگران به رویاهای‌شان رسیده‌اند، در حالی که تو حتا اجازه‌ی تلاش هم نداشته‌ای.

این وضعیت، تنها یک بحران آموزشی نیست؛ بلکه یک بحران عمیق روانی و اجتماعی است. وقتی یک دختر جوان احساس کند که آینده‌اش به‌طور کامل از او گرفته شده، این احساس می‌تواند به ناامیدی، افسردگی و حتا فروپاشی کامل روحی منجر شود. اشاره حمیرا به خودکشی دختران، یکی از دردناک‌ترین بخش‌های این واقعیت است – واقعیتی که کمتر دیده می‌شود، اما به‌شدت گسترده است.

محرومیت از آموزش، در حقیقت محرومیت از «امکان شدن» است. هر انسانی حق دارد که آن‌چه می‌خواهد باشد، آن‌چه می‌تواند بشود. وقتی این حق از او گرفته می‌شود، در واقع بخشی از وجود او سرکوب می‌شود.

با این حال، در میان این تاریکی، یک چیز هنوز باقی است: آرزو. حمیرا می‌گوید هنوز هم می‌خواهد دادستان شود. این جمله، در عین سادگی، بسیار عمیق است. این یعنی هنوز چیزی در درون او خاموش نشده است.

شاید همین، مهم‌ترین نکته باشد. این‌که با وجود همه‌چیز، این نسل هنوز به طور کامل تسلیم نشده است. هنوز می‌خواهد، هنوز آرزو دارد، هنوز به نوعی امید چنگ زده است. هرچند این امید، هر روز شکننده‌تر می‌شود.

اما یک جامعه، تا چه زمانی می‌تواند بر دوش چنین امیدهای زخمی و شکننده‌ای بایستد؟

این پرسشی است که نه‌تنها طالبان، بلکه جهان نیز باید به آن پاسخ دهد. زیرا آن‌چه امروز در افغانستان می‌گذرد، فقط یک بحران محلی نیست، بلکه یک فاجعه انسانی است که پیامدهای آن، فراتر از مرزها خواهد رفت.

روایت حمیرا، سند زنده‌ی این فاجعه است. سندی که نشان می‌دهد چگونه می‌توان یک نسل را، بدون شلیک یک گلوله، از آینده محروم کرد.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000