در حال مطالعه بودم و ساعت آرامآرام به نیمهشب نزدیک میشد. سکوت خانه تنها با صدای ورق زدن کتاب شکسته میشد. ناگهان صدای شلیک گلوله از کوچه بلند شد. با نگرانی از اتاقم بیرون شدم و به اتاق دیگر رفتم. در کمال ناباوری دیدم بچهکاکایم با خوشحالی در حال رقص است. شوکه شدم و با صدای بلند گفتم: «چرا میرقصی؟ بیرون صدای گلوله است؛ نگران نیستی؟»
لبخندی زد و گفت: «نگران نباش! این گلولهها از خوشحالی است. تیم فوتسال افغانستان امشب ایران را شکست داده! مردم از خوشحالی به هوا شلیک میکنند.»
در یک لحظه، فضای تاریک و ترسناک شب برایم رنگ دیگری گرفت. بغضی از شادی در گلویم نشست؛ نه فقط برای پیروزی در یک مسابقه، بلکه برای امیدی که دوباره در دلهای ما جوانه زده بود.
این پیروزی تنها یک مسابقهی ورزشی نبود؛ نماد ارادهای بود که در دل هر افغان شعلهور است. ما ملتی هستیم که با وجود تمام محدودیتها، تهدیدها، جنگها و رنجها، هرگز از رویاهای خود عقب ننشستهایم. تیم فوتسال افغانستان در برابر یکی از قدرتمندترین تیمهای منطقه ایستاد و پیروز شد. این یعنی اگر بخواهیم میتوانیم. هر ضربهای که بازیکنان ما به توپ زدند، ضربهای بود بر ناامیدی، بر محدودیت، بر تحقیر…
این پیروزی برای همهی افغانها امید بود؛ اما برای دختران افغانستان معنایی عمیقتر داشت. بازیکنان تیم فوتسال در مصاحبههایشان وعده دادند که این پیروزی فقط متعلق به خودشان نیست، بلکه برای هزاران دختری است که امروز در خانههایشان، به جای زمین ورزش، در سکوت و محرومیت زندگی میکنند؛ برای آن دخترانی که حق ورزش، آموزش و حتی نفس کشیدن آزادانه از آنان گرفته شده است.
یکی از بازیکنان گفت: «ما نَه تنها برای خودمان، بلکه برای خواهرانمان بازی کردیم. میخواهیم آنها بدانند که تنها نیستند. ما پشتشان هستیم. روزی میرسد که شما هم لباس تیم ملی را بپوشید.»
وقتی این حرفها را شنیدم، اشکم سرازیر شد؛ چون حس کردم هنوز کسانی هستند که برای ما ـ برای دختران افغانستان ـ میجنگند، میدوند، گل میزنند و صدای ما میشوند.
ما دختران افغان شاید امروز در خانهها حبس شده باشیم، اما قلب ما هنوز در میدان مبارزه میتپد. صدای ما از دل سکوت برخواهد خاست؛ درست مثل صدای گلولههای شبانه که از دل تاریکی به آسمان امید شلیک میشد.
این پیروزی تنها نتیجهی یک مسابقه نبود؛ پیام مقاومت بود، امید بود، بیداری بود. این فقط وعدهی یک نفر نیست؛ بلکه وعدهی گروهی از جوانان با غیرت است که میخواهند با تلاش و پشتکارشان راهی برای آیندهای روشنتر باز کنند. آنها میخواهند بگویند افغانستان فقط متعلق به مردان نیست؛ سرزمین زنان قوی و بااستعداد نیز هست.
در آن شب، وقتی به چهرهی خندان پسرکاکایم نگاه میکردم، فهمیدم که صدای گلولهها دیگر برایم ترسناک نیست. آن صداها اینبار صدای شادی بودند؛ صدای امید، صدای پیروزی. پیروزی ملتی که هنوز در برابر تمام سختیها ایستاده و هر روز قویتر از دیروز میشود.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه