صبحی دیگر آغاز شد. صبحی که برای بسیاری از مردم عادی بود؛ اما برای من پر از فکر و سوال. آفتاب آرامآرام از پشت بامها بالا میآمد و نور کمرنگش کوچه را روشن میکرد. صدای رفتوآمد مردم در کوچهها شنیده میشد، اما در دل من سکوت عجیبی جریان داشت، سکوتی که سالهاست با من همراه شده است.
گاهی با خودم فکر میکنم زندگی چقدر زود تغییر میکند. به یاد روزهایی میافتم که بزرگترین دغدغهام تکمیل کردن کارخانگیهایم بود. روزهایی که صبح زود بیدار میشدم، کیف مکتبم را آماده میکردم و با شوق از خانه بیرون میرفتم. آن روزها فکر میکردم مکتب همیشه بخشی از زندگی من خواهد بود؛ چیزی مثل نفس کشیدن، طبیعی و همیشگی.
اما حالا وقتی به گذشته نگاه میکنم، میبینم که بعضی چیزها آنقدرها هم همیشگی نیستند.
بعضی چیزها خیلی هم زودگذرند.
امروز وقتی از کنار مکتب محل خود عبور میکردم، صدای خندهی شاگردان از داخل حویلی به گوش میرسید.
صدای قشنگی بود و ریتم لطیفی داشت، چند لحظه ایستادم و به دروازهی مکتب نگاه کردم. دروازهای که زمانی برای من هم باز بود، دروازهای که زمانی من هم برای عبور از آن شبهای شب بیخوابی کشیدم و صبحهای زود چشم گشودم تا حداقل وقتی مکتب میآیم با آمادگی کامل بیایم. اما حالا فقط میتوانم از بیرون به آن نگاه کنم.
حسرت این پنج سال دوری در دلم جا باز کرده و دلم را پر کرده است.
کنار سرک چند پسر ایستاده بودند و با شوق در مورد صنفهایشان صحبت میکردند. یکی از آنها میگفت که امسال صنف بالاتر رفته است و دیگری با خوشحالی از معلم جدیدش تعریف میکرد. وقتی حرفهایشان را میشنیدم، احساس عجیبی داشتم؛ نه حسادت بود و نه خشم، فقط حس دوری، نابرابری، حس خورد شدن و حس ناامیدی مطلق حکم فرما شده بود. حس اینکه من از دنیایی که به آن تعلق دارم ناگهان جدا شدهام.
حس اینکه من به عنوان یک دختر افغانسان حقم نیست اینگونه رنج بکشم و اینگونه در دل داد و فریاد کنم که من هم میخواهم پرواز کنم، من هم میخواهم آزاد باشم، نمیخواهم پروبالم بسته باشد، نمیخواهم اینگونه از درون تلف شوم، میخواهم بلند فریاد بزنم و بگویم آزادم کنید، بگویم دیگر در من توانی نمانده.
ولی حیف؛ حیف که نمیتوانم.
هربار که از بیرون به دروازهی مکتبم مینگرم فکر میکنم مرا با زنجیر بستهاند و میگویند تو نباید مکتب بروی، نباید درس بخوانی.
گاهی آدمها فکر میکنند که دور شدن از مکتب فقط به معنای درس نخواندن است؛ اما حقیقت این است که مکتب فقط جای درس نیست. مکتب جایی است که انسان خودش را پیدا میکند. جایی که یاد میگیرد سوال بپرسد، فکر کند و آیندهای برای خودش تصور کند. بدون آن، انگار بخشی از مسیر زندگی ناتمام میماند. انگار بخشی از خودت را گم میکنی.
چند روز پیش یک مصاحبه گروهی با چند دختر داشتیم.
از آنها در مورد مضامین مورد علاقه شان پرسیدیم و همهگی جواب خود را گفتند.
یکی از آنها گفت که مضمون مورد علاقهی من در دوران مکتب ریاضی بوده، دیگری گفت ساینس و دیگری گفت ادبیات.
سوال دیگری پرسیدیم اینکه: «آیا بعد از اینکه از مکتب رفتن محروم شدهاند دوباره در مورد مضامین مورد علاقهشان فکر کردند و از آنها استفاده کردند؟»
همهشان لبخند کمرنگی زدند و گفتند: «گاهی.»
بعد از لحظهای سکوت دختری به اسم فاطمه ادامه داد: «از آنجایی که من عاشق ادبیات هستم، بیشتر مینویسم. در دوران مکتب بهترین نویسنده مکتب بودم. اما بعد از اینکه دیگر مکتب نمیروم، دیگر نمینویسم، انگار قلم و کتابم مرا ترک کردهاند. وقتی هم مینویسم، احساس میکنم چیزی کم است. مثل اینکه کلماتم جایی برای رفتن ندارند.»
حرفش عجیب بود، اما کاملاً قابل فهم.
چون وقتی انسان فرصت یاد گرفتن و رشد کردن را از دست بدهد، حتی رویاهایش هم گاهی سرگردان میشوند.
فاطمه گفت که قبلاً آرزو داشت نویسنده شود. میخواست کتابهایی بنویسد که آدمها با خواندن آنها فکر کنند و چیزهای تازه یاد بگیرند. اما حالا وقتی از آینده صحبت میکند، صدایش مطمئن نیست؛ انگار خودش هم نمیداند مسیرش به کجا میرسد.
وقتی با انها خداحافظی کردیم، مدت زیادی به حرفهای فاطمه فکر میکردم.
فهمیدم که داستان او فقط داستان یک نفر نیست. دختران زیادی هستند که هرکدام آرزوهایی در دل دارند؛ یکی میخواهد داکتر شود، دیگری معلم، یکی مهندس و دیگری نویسنده. آرزوهایی که شاید کوچک به نظر برسند، اما برای صاحبشان به اندازهی یک دنیا ارزش دارند.
با این حال، بسیاری از این آرزوها حالا در سکوت زندگی میکنند.
نه به این دلیل که از بین رفتهاند، بلکه چون فرصتی برای رشد ندارند.
با وجود همهی اینها، چیزی در دل ما هنوز زنده است. چیزی که نمیتوان آن را به سادگی خاموش کرد. آن چیز امید است.
امید به اینکه روزی شرایط تغییر کند.
امید به اینکه دوباره فرصت یاد گرفتن برای همه فراهم شود.
امید به اینکه هیچ دختری مجبور نباشد آرزوهایش را فقط در خیال نگه دارد.
من باور دارم که دانش مثل نور است. شاید گاهی پشت ابرها پنهان شود، اما هیچوقت کاملاً از بین نمیرود. حتی اگر مدتی طولانی در تاریکی بمانیم، باز هم روزی نور راهش را پیدا میکند.
و شاید آن روز، دخترانی که سالها منتظر ماندهاند دوباره بتوانند با شوق قدم در راهی بگذارند که حق طبیعی هر انسانی است.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه