ترس، پیش از ما به سرک می‌رسد

امروز هوا صاف و روشن بود. من و خواهرم لباس‌ها را به خیاطی می‌بردیم و با گام‌های تند در سرک پیش می‌رفتیم. هوا کاملاً روشن شده بود و شهر در هیاهو و سراصدای مردم و موترها بود.

در همین حال، ناگهان چهار مرد با چپن‌های سفید و دو فرد مسلح در مقابل‌ ما ظاهر شدند. حضورشان آن‌قدر سنگین و ناگهانی بود که برای لحظه‌ای نفسم بند آمد. تنها کاری که توانستم بکنم، نگاه کردن به چهره‌ی دخترانی بود که در پیاده‌رو رفت‌وآمد می‌کردند.

در چهره‌ی همه‌ی شان یک چیز مشترک بود: ترس. رنگ از صورت‌های شان پریده بود و دست‌های شان بی‌اختیار به سوی چادرهای شان می‌رفت تا مبادا چیزی نادرست باشد، مبادا حرفی بشنوند یا مورد توهین آن چهار نفر سفیدپوش قرار بگیرند. هیچ‌کس جرأت نمی‌کرد راحت قدم بزند یا حتی سرش را بالا بگیرد. ما هم بی‌صدا و با عجله از کنار آن‌ها عبور کردیم، انگار می‌خواستیم هرچه زودتر از سایه‌ی سنگین حضور آنها دور شویم.

کمی جلوتر، دو دختر را دیدیم که با شتاب راه می‌رفتند و به هر دختری که می‌رسیدند، با نگرانی می‌گفتند: «حجاب تان را درست کنید، امر به معروف به این سمت می‌آید.» صدای شان پر از اضطراب بود، انگار می‌خواستند دیگران را از خطری نزدیک نجات دهند. این هشدارها یکی‌یکی منتقل می‌شد و مانند موجی از ترس در میان دختران در آنجا پخش می‌گردید.

در آن لحظه، من فقط ترس را می‌دیدم؛ ترسی که در چشمان همه‌ی دختران موج می‌زد. خودم هم واقعاً ترسیده بودم. با خود فکر می‌کردم شاید این وضعیت برای مدتی آرام شود، شاید دوباره روزهایی برسد که بتوانیم بدون نگرانی در سرک قدم بزنیم. اما تجربه چیز دیگری به ما آموخته است. بارها دیده‌ایم که برای مدتی همه‌چیز آرام می‌شود و بعد ناگهان همان برخوردها دوباره آغاز می‌شود.

به یاد دارم روزهایی را که به بهانه‌های مختلف، دختران را در سرک‌ها جمع و دستگیر کردند. آن روزها شهر ناگهان از حضور دختران خالی شد، انگار که نیمی از زندگی از سرک‌ها ناپدید شده باشد. بعد از مدتی، دوباره آرامش نسبی برگشت و کسی کاری به دختران نداشت؛ اما این آرامش همیشه کوتاه‌مدت بود. دوباره همان ترس، همان جمع‌کردن‌ها و همان بی‌ثباتی تکرار شد.

اکنون این ترس همچنان با ماست. هر بار که از خانه بیرون می‌رویم، این نگرانی در دل ‌ما زنده می‌شود که شاید ناگهان همه‌چیز تغییر کند، شاید دوباره همان صحنه‌ها تکرار شود. این احساس ناامنی به بخشی از زندگی روزمره‌ی ما تبدیل شده است.

واقعیت تلخ این است که در کشور خود، جایی که باید احساس آرامش و آزادی داشته باشیم، نمی‌توانیم بدون ترس قدم بزنیم. حتی یک راه رفتن ساده در سرک نیز برای ما با اضطراب و ترس همراه است. این ترس فقط یک احساس زودگذر نیست، بلکه زخمی است که بارها تکرار شده و هنوز هم التیام نیافته است و بعد از این هم امیدی برای تغییر وضعیت موجود، وجود ندارد.

دیدگاه‌ها (0)

ارسال دیدگاه

10000