من محدثه، دختری با هزاران آرزو، قلبی پر از امید و ذهنی پر از رویاهایی هستم که باور دارم یک روز باید به حقیقت مبدل شوند. من مثل هزاران دختر دیگر، فقط نمیخواهم زنده بمانم، میخواهم درس بخوانم، پیشرفت کنم و برای آیندهام بجنگم. برای من زندگی فقط نفس کشیدن نیست، بلکه ساختن آیندهای است که همیشه در ذهنم تصور کردهام. هر روز وقتی به کورس انگلیسی میروم، دخترهای زیادی را میبینم که لباسهای دراز میپوشند و بعضیهایشان حتی چادری دارند. هر کدام از ما قصهای در دل خود داریم. قصهی ترس، محدودیت، نگرانی و مبارزه در وجود همهی ماست. شاید مردم فقط ظاهر ما را ببینند؛ اما هیچکس نمیداند در دل ما چه میگذرد و برای رسیدن به آرزوهای خود چقدر سختی میکشیم.
روزی ساعت ۸:۱۰ صبح بود. چای صبح را خوردیم و من آماده شدم تا به کورس بروم. کتابهایم را جمع کردم و با شوق زیاد میخواستم از خانه بیرون شوم؛ اما پدرم اجازه نداد. گفت بیرون رفتن لازم نیست و نباید به کورس بروم. هرچقدر که کوشش کردم برایش بگویم درس برای من چقدر مهم است، قبول نکرد. برای من درس فقط چند کتاب و چند ساعت صنف نیست، درس برای من آینده، امید و نجات از تاریکی است. من تمام سختیها را قبول کردهام. ترس و نگرانی از امر به معروف، حرف مردم و محدودیتها را تحمل کردهام؛ اما هیچوقت اجازه نمیدهم کسی رویاهایم را از من بگیرد. بارها به پدرم گفتهام: «اگر میخواهی مرا از بین ببری، ببر! اما نگو که دست از درس و تعلیمم بردارم.» چون اگر درس را رها کنم، پیش از رها کردنِ آن، خودم از بین میروم.
امروز پدرم بسیار سخت ممانعت کرد. با لحن سخت و زننده گفت بیرون نمیروی؛ اما من دیگر نتوانستم خاموش بمانم. گفتم: «من مثل خواهر بزرگم نیستم که هرچه بگویی فقط بگویم چشم پدر جان! این تصمیمی که گرفتی به نفع من نیست، بلکه تصمیمِ مرگ من است. چه بخواهی و چه نخواهی من به صنف درسی میروم. حتی با چادری تا آخر از رویایم محافظت میکنم و در نصف راه رهایش نمیکنم.» پدرم گفت: «اگر بروی دیگر فرزند من نیستی.» آن لحظه دلم شکست، اما رویاهایم نشکست. چادری را گرفتم، کتابهایم را برداشتم و به طرف کورس روان شدم. در تمام راه گریه میکردم و سرم پایین بود. با خود فکر میکردم چرا فقط به خاطر دختر بودن باید اینقدر سختی بکشیم؟ چرا رفتن یک دختر به درس باید اینقدر دشوار باشد؟
اما با تمام این دردها، هنوز باور دارم که دختر بودن جرم نیست. ما هم حق داریم درس بخوانیم، یاد بگیریم و آیندهی خوبی داشته باشیم. من در این شرایط، چادری را بیشتر از اینکه یک باور بدانم، مثل یک محافظ استفاده میکنم، محافظی که کمک میکند در این شرایط سخت، باز هم بتوانم به راه خود ادامه بدهم. من فهمیدهام که مبارزه همیشه با جنگ و فریاد نیست، بعضی وقتها بزرگترین مبارزه این است که تسلیم نشوی. اینکه با قلم، کتاب و دانش خود ادامه بدهی، خودش مبارزه است. شاید ظاهر من زیر چادری پنهان باشد، اما ذهنم هنوز آزاد است. هنوز میتوانم فکر کنم، یاد بگیرم و برای آیندهام رویا داشته باشم.
من همان دختری هستم که در افغانستان زندگی میکند و هنوز امیدش را از دست نداده است. شاید صورتم پنهان باشد و شاید صدایم کمتر شنیده شود؛ اما ذهنم هنوز زنده است. هیچوقت فکر نکنید که ما شکست خوردهایم. برعکس، ما دخترها هر روز در خاموشی مبارزه میکنیم و از آرزوهای خود محافظت میکنیم. هدف من این است که درس بخوانم و پیشرفت کنم، به دیگران کمک کنم و روزی زنی شوم که بتواند تغییر بیاورد. شاید راه رسیدن به این آرزوها سخت باشد و هر روز مانع تازهای مقابلم قرار بگیرد؛ اما من تسلیم نمیشوم، چون باور دارم رویاهایی که در سختی به دنیا میآیند، قویتر هستند.
شاید امروز نتوانم آزادانه آنطور که میخواهم زندگی کنم؛ اما در درونم آزادی فکر کردن، امید داشتن و ساختن آیندهی بهتر وجود دارد. من باور دارم روزی میرسد که دختران بدون ترس، بدون محدودیت و بدون پنهان شدن بتوانند با رویاهایشان زندگی کنند. تا آن روز من همچنان با قلبی پر از امید، ذهنی بیدار و رویاهایی که خاموش نمیشود ایستادهام.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه