بعضی وقتها فکر میکنم شاید بهترین روزهای زندگیام همان روزهایی بود که هنوز چیزی نمیفهمیدم. همان روزهایی که کودک بودم و با گریههایم تمام اتاق را پُر میکردم و مادرم برای آرام کردنم مرا در آغوش میگرفت. آن روزها هنوز نمیدانستم در شهری مثل کابل، دختر بودن میتواند از همان آغاز زندگی شبیه یک محکومیت خاموش باشد. هنوز نمیدانستم روزی میرسد که آدمها ناخواسته به تو بفهمانند ایکاش هیچوقت دختر به دنیا نمیآمدی.
کودکیام میان صداهای سرد و نگاههای سنگین سپری شد. در خانهای که گاهی سکوتش از فریاد، دردناکتر بود و است، بزرگ شدم. یادم میآید هر وقت کاری خراب میشد، هر وقت خرج خانه زیاد میشد یا هر وقت بحث آینده پیش میآمد، جملهای همیشه در هوا معلق میماند: «دختری دیگر، کاش پسر میبودی…» شاید هیچکس نمیدانست این جمله چطور آرامآرام در قلب یک دختر ریشه میکند و او را به جایی میرساند که از بودن خودش خجالت بکشد و آرزوی هیچوقت نبودن کند.
من بارها احساس کردم در خانهی پدرم مهمان ناخواندهای هستم که فقط باید آرام باشد، کمخرج باشد، کم حرف بزند و زودتر بزرگ شود تا بارش از دوش خانواده کم گردد. در جمعهای فامیلی وقتی دربارهی پسرها با افتخار حرف میزدند و آیندهی شان را بزرگ میدیدند، نگاهها به دخترها فرق داشت، انگار ما فقط مسئول محدود کردن آرزوهای خود بودیم. گاهی حس میکردم ارزش یک دختر را با سکوت، تحمل و قربانی شدنش اندازه میگیرند.
چه دردناک است وقتی آدم در خانهی خودش هم احساس امنیت نکند. وقتی همیشه مراقب رفتار، خنده، حرف زدن و حتی نفس کشیدنش باشد تا مبادا قضاوت شود. من خیلی وقتها دلم میخواست فقط یک بار کسی دستم را بگیرد و بگوید: «تو سربار نیستی.» اما بیشتر وقتها فقط یاد گرفتم خودم را کوچکتر کنم تا برای دیگران قابل تحمل باشم.
کابل برای دخترها شهر سختی است. شهریست که دخترها در آن زودتر از سنشان بزرگ میشوند. ما یاد میگیریم ترس را بشناسیم، سکوت را تمرین کنیم و غم را پشت لبخند پنهان کنیم. در کوچههای این شهر، دختر بودن همیشه با نوعی احتیاط همراه است، احتیاط در راه رفتن، حرف زدن، خندیدن و حتی رؤیا داشتن. هرچه بزرگتر میشدم، بیشتر حس میکردم دنیا دورم دیوار میکشد، دیوارهایی که نه دیده میشوند و نه شکسته، فقط ما را محدود میکنند.
بعضی شبها آنقدر خسته میشوم که واقعاً دلم میخواهد از همهچیز فرار کنم. از خاطرهها، از آدمها و حتی از خودم و به جایی بروم که هیچکسی مرا نبیند. ذهنم پر از صداهایی میشود که سالها در گوشم تکرار شدهاند: «دختر دردسر است… دختر محدودیت است… دختر آبروبر است… دختر سربار است…» و این جملهها کمکم آدم را از درون تهی میکنند. به آیینه نگاه میکنم و دختری را میبینم که آنقدر خودش را پنهان کرده تا مبادا باری بر دوش کسی باشد.
اما با تمام این دردها، هنوز چیزی درون من زنده مانده است. شاید امید کوچکی که نمیگذارد کاملاً بشکنم، هنوز مرا سر نگهداشتهاست. شاید همان بخشی از قلبم که هنوز آرزو دارد روزی دخترها مجبور نباشند برای ثابت کردن ارزششان بجنگند. من هنوز باور دارم هیچ دختری نباید با احساس اضافی بودن بزرگ شود. هیچ دختری نباید در خانهی پدرش احساس غریبه بودن کند.
ما دخترهای افغانستان زیر آسمانی بزرگ شدیم که بیشتر وقتها سهم ما از آن فقط محدودیت بود؛ اما هنوز نفس میکشیم، هنوز ادامه میدهیم و هنوز با قلبهای زخمیِ خود آرزو میکنیم روزی برسد که هیچ دختری جمله «کاش پسر میبود» را نشنود.
و آدمی
گاهی فقط دلش میگیرد؛
از تمام جاهایی که باید خانه میبودند، اما نبودند…!
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه