علم، زیباترین واژه در میان واژههاست؛ واژهای که با تمام قدرت بر دشمن قوی چون جهل غلبه میکند و خود بر سکوی قهرمانی بالا میرود. ولی این واژهی قشنگ در سرزمینی به نام افغانستان آنچنان ضعیف شده است که دشمنی به اسم جهل بر او چیره گشته و او را به خاک و خون نشانده است. بر سرزمینی که روزگاری در مهد خود فرزندانی چون ابوعلی سینا، ابوریحان بیرونی، رابعه بلخی و مولانا را پرورش داده بود، حالا جهل آنقدر بر آسمان آبیاش سایه افکنده که دیگر از آن روشناییِ پیشین خبری نیست.
این ابر سیاه و تاریک با خود تحفههای سیاه و شومی نیز آورده که کاش هرگز نمیآورد. یکی از آن تحفههای شوم، بسته شدن دروازههای مکاتب بر روی دختران است؛ دخترانی که نصف جامعه را تشکیل میدهند، ولی با این وجود از حق اساسیشان که همانا آموختن علم میباشد، محروم ماندهاند.
امروز، تعدادی از بچههای خوردسال را دیدم که با شور و هیجانی خاص روانهی مکتب بودند. یکی از آن بچههای خوردسال به دیگری میگفت: «امروز امتحان ریاضی دارم.» با شنیدن این جمله، ناخودآگاه اشک بر چشمانم حلقه زد؛ اشکی که در پشت آن، دنیایی از حسرت و آرزوهای تکهوپارهشده پنهان شده بود. با خودم میگفتم اگر دروازههای مکاتب را بر روی دختران نبسته بودند، من و همصنفانم امسال جشن فراغت از مکتب میگرفتیم. در همین حال، خاطراتی از دوران مکتبم برایم زنده شد؛ خاطراتی که بیشتر از خاطره بودن، همچون حسرتی عمیق در ذهنم نقش یافته است؛ از جشن فراغت گرفته تا رفتن به دانشگاه.
خوب به یاد دارم آن روزی را که همهی صنف تصمیم گرفتیم تمام برنامههای مرتبط به جشن فراغت از مکتب را خودمان بر عهده بگیریم. تمام پلانها را سنجیده بودیم؛ حتی قرار شد بعد از اتمام جشن فراغتِ مکتب، به خانهی ریحانه برویم و در آنجا نیز یک جشن خودمانی بگیریم. ولی نگذاشتند! یک ماهی از گرفتن این تصمیم نگذشته بود که ورق شومِ تاریخ برگشت و هیولایی به نام جهل بر تمامی وطن چیره شد و آن واژهی قشنگ به نام علم را بلعید. همهی آن آرزوها و پلانها نقش بر آب شد و از آن آرزوهای قشنگ، فقط حسرتش بر دلمان باقی ماند و بس.
این حسرت، همچو غدهای هربار با یادآوریاش گلونم را محکم میفشرد و برایم بار دیگر خاطرنشان میکند که همهی این آرزوها آنقدر تکهوپاره شدهاند که دیگر هیچکسی نمیتواند آنها را به هم پیوند دهد. به راستی هم دیگر کسی قادر به پیوند دادن آن نیست؛ چرا که دیگر ریحانهای نیست که به خانهاش برویم و جشن خودمانیمان را آنجا بگیریم؛ او قربانی ازدواج اجباری شد و از این کشور رفت. دیگر لایقهای نیست که کارِ مجریگری را انجام دهد؛ او نیز به سرنوشت ریحانه گرفتار شد و همینطور سیما و دیگر دختران صنف ما. آری، جشن فراغت از مکتب را برای همیشه بر دل ما حسرت گذاشتند.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه