روزی که مدتها منتظرش بودیم، قرار بود یکی از شادترین روزهای زندگی ما باشد. بعد از ماهها تلاش، تمرین و درس خواندن، قرار بود برنامه فراغت زبان انگلیسی برگزار شود. دخترها با شوق از آن روز حرف میزدند. بعضیها لباسهای مخصوص آماده کرده بودند، بعضیها از قبل برای گرفتن عکس و ثبت خاطره برنامهریزی کرده بودند. برای ما این فقط یک جشن ساده نبود؛ نشانهای بود از اینکه با وجود تمام محدودیتها و سختیها، هنوز توانستهایم یاد بگیریم، ادامه بدهیم و امید خود را حفظ کنیم.
ما فکر میکردیم شاید بسیاری از فرصتها از ما گرفته شده باشد؛ اما حداقل میتوانیم پایان دوره زبان انگلیسی خود را جشن بگیریم. همین موضوع برای ما معنای بزرگی داشت. هر دختری که در آن صنف حضور داشت، داستانی از سختی و مبارزه با خود حمل میکرد. بعضیها از راههای دور میآمدند، بعضیها با نگرانی خانواده درس میخواندند و بعضی دیگر با وجود مشکلات اقتصادی، باز هم تلاش میکردند آموزش را رها نکنند.
اما آن روز، قبل از اینکه برنامه درست آغاز شود، همه چیز تغییر کرد. فضای خوشحال و پر از خنده ناگهان سنگین و خاموش شد. خبر رسید که اجازه برگزاری برنامه را نمیدهند. در چند لحظه، تمام هیجانی که در چهره دخترها دیده میشد، تبدیل به سکوت و ناراحتی شد.
هنوز تصویر آن لحظه را فراموش نکردهام؛ دخترانی که چند دقیقه قبل با لبخند کنار هم ایستاده بودند، حالا با چشمان پر از اشک به هم نگاه میکردند. یکی آرام گریه میکرد، دیگری فقط سکوت کرده بود. در میان آن همه ناراحتی، صدای دختری را شنیدم که با قلب شکسته گفت: «با خودم فکر میکردم اگر بسیاری از چیزها را از ما گرفتند، حداقل توانستم زبان انگلیسی را تمام کنم و همین را جشن بگیرم… اما حتی این را هم نتوانستیم.»
حرف او کوتاه بود؛ اما درد بزرگی در آن پنهان شده بود. انگار فقط یک برنامه لغو نشده بود. احساس میکردیم بخشی از امید ما نیز نادیده گرفته شده است. ما فقط برای گرفتن سند یا پایان یک دوره درس نخوانده بودیم. برای بسیاری از ما، آموزش تنها راهی بود که هنوز به آینده وصلمان میکرد.
آن روز قلبهای زیادی شکست. خندههایی که قرار بود در عکسها ثبت شوند، ناتمام ماندند. رویاهایی که برای چند ساعت خوشحالی ساخته بودیم، ناگهان خاموش شدند؛ اما با وجود تمام آن غم و ناامیدی، چیزی در درون من تغییر کرد.
من فهمیدم که شاید بتوانند برنامهها را متوقف کنند؛ اما نمیتوانند آرزو و امید را بهسادگی از بین ببرند. شاید ما نتوانستیم آن روز جشن بگیریم، اما تلاش ما بیارزش نشد. اشکهایی که آن روز ریخته شد، نشانه ضعف نبود، نشانه دختری بود که هنوز برای آینده خود ارزش قائل است و نمیخواهد تسلیم شود.
من همان روز با خودم وعده کردم که هیچوقت امیدم را از دست ندهم. چون اگر ما تسلیم شویم، صدای دخترانی که هنوز فرصت حرف زدن ندارند، خاموشتر خواهد شد. من میخواهم از جمله کسانی باشم که امید را زنده نگه میدارند؛ برای دخترانی که هنوز در سکوت زندگی میکنند و برای رویاهایشان میجنگند.
شاید آن روز خندههای ما ناتمام ماند، اما رویاهای ما هنوز زنده است. ما یاد گرفتیم که گاهی ادامه دادن، خودش نوعی مقاومت است. گاهی امید داشتن در سختترین شرایط، بزرگترین شجاعت است.
من هنوز باور دارم روزی خواهد رسید که دختران بتوانند بدون ترس آموزش ببینند، موفقیتهای خود را جشن بگیرند و با افتخار از آرزوهایشان حرف بزنند. شاید آن روز دیر برسد، اما امید چیزی نیست که بهسادگی خاموش شود.
و من میخواهم بخشی از همان امید باشم؛ امیدی برای دخترانی که خندههایشان ناتمام ماند، اما رویاهایشان هنوز ادامه دارد.
دیدگاهها (0)
ارسال دیدگاه